دوستای خوبم سوگند _ پاستا و دلجو دلتنگ عزیز از هرسه تاتون ممنونم که دوباره به تاپیکم سرزدید و بهم مشورت میدید امیدوارم دوباره بهم کمک کنید.
پاستای عزیز ممنون که تجربه ات رو در این زمینه در اختیارم گذاشتی.
راستش من وقتی معیارهام رو مینوشتم هیچوقت به این فکر نمیکردم که ممکنه همسرم از من کوچیکتر باشه انگار یه قانونی تو ذهنم همیشه هک بوده اینکه همسر ادم باید ازش بزرگتر باشه و همیشه میگفتم من با کسی ازدواج میکنم که ازم حداقل 6 سال بزرگتر باشه چون اونموقع در یک رده ی عقلی قرار میگیریم.موقعی هم که دوستم با همکلاسیمون که یکسال ازش کوچیکتر بود ازدواج کرد من حتی جلوی خودشم گفتم که جرات و شجاعتت رو تحسین میکنم و واقعا نمیدونم چه جوری جرات کردی تو این زمونه که پسرهای بزرگش تو زندگی موندن با یکی کوچیکتر از خودت ازدواج کنی!!!!!!!و حالا خودم موندم با یه عالمه ذهنیت و قانون که از قدیم داشتم.انگار یه چیزی تو وجودم نمیذاره تصمیم درست بگیرم.
من همیشه تو تصوراتم یه مرد بزرگتر از خودم رو به عنوان همسر میدیدم و حس میکردم که این مردهای بزرگتر از خوده ادم هستند که میتونن تکیه گاههای خوبی باشن.
کلا پسرهای کم سن تر از خودم رو یه جور داداش کوچولو میدیدم و میبینم.حتی همون ترم 4 که با ایشون و دوستشون همکلاسی شدیم فقط از این جهت که از من کوچیکترن و شاید نیازمند کمک من باشن باهاشون در مورد مسائل درسی هم کلام میشدم و مثل برادر کوچیک میدیدمشون نه چیز دیگه ای.حتی زمانی که شمارمو به دوستشون دادم به خاطر هماهنگی بازدید فقط رو حساب کمک خواهرانه بود وگرنه من تو دانشگاه حتی به پسرهای ورودی خودمون حتی سلام هم نمیدادم چه برسه به شماره.
حالا من موندم و یه عالمه حس های متضاد تو وجودم از طرفی من دوسال تمام ایشون رو مثل برادر کوچیکم میدیدم و الان اومده و ازم خواستگاری کرده.از طرفی من موندم و خانواده و معیارهام و ذهنیتم از همسر... .
(اگه تو متنم مدام از کلمه برادر استفاده میکنم نه اینکه با ایشون خیلی راحت بودم نه من تمام روابط با ایشون در حد فقط یه همکلاسی بوده و خدا شاهده حتی در حرفهام با ایشون و دوستشون از کلمه تو استفاده نکردم تماما مودبانه و رسمی صحبت میکردم)
از یه طرف تو تمام صحبتهام متوجه شدم که ایشون خیلی به معیارهای من شباهت دارن.از برنامه هاشون گرفته تا صداقت و ادب و حس مسولیتشون و اخلاقیات و درجه ایمانشون تا شخصیتشون میتونم بگم 80درصد همونیه که میخوام و از اون طرف تو تمام این چند روز هروقت بهش و معیارهام فکر میکنم همش با خودم تکرار میکنم که کاش حداقل 1 سال از من بزرگتر بود.
راستش اگه عجله دارم تو به نتیجه رسیدن چون احساس میکنم ایشون احساسشون درگیر شده و این ممکنه جلوی انتخاب منطقی و عقلی ایشون رو بگیره.به خاطر همین میخوام بدونم حداقل با خودم چند چندم اگه جوابم منفیه قبل از بیشتر شدن احساسشون بهشون اعلام کنم تا بتونه راحتتر باهاش کنار بیاد( راستش همش یه احساس خواهرانه دارم بهشون و نمیخوام اسیب ببینن نمیدونم منظورم رو میفهمید یانه؟).
ممکنه یه روزی احساس خواهرانه ادم به یه فرد تبدیل بشه به یه حس دیگه؟؟ایا احساس من درسته در موردش؟؟
نمیدونم با توجه به حرفهای الانم ایا ادامه بدم این اشنایی رو ؟؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)