شیدای عزیز ممنونم ازت که تنهام نذاشتی.
بله عزیزم محیط مطمئن بود ولی نذاشت ،هیچ جای دیگم نمیذاره کلا از اولم اینطور بود ولی الان من احتیاج دارم که یه مدت از خونه دور باشم.
نه پدرم اصلا هم راضی نبود همین الانم که من بگم برمبگردم کلی خوشحال میشه میگه اون درست میشه!!! اصلا خودشم میدونست که اشتباهه عقد کردن ولی استدلالش این بود که اگه عقد کنین حس احساس مسئولیت بهش دست میده چون اونجوری میبینه که زن دارم!!!!! بعدش وقتی بعد از عقد دید بدترم شد گفت خب حالا دیدیم که این خوب بشو نیست!!! خب اینو من همش داشتم میگفتم حتما باید عملی میدید ویه ضربه بزرگ بمن میزد؟؟؟؟
درمورد دوستم خوشحالم ،اصلا خودم قبلا کلی باش حرف میزدم که این فکرو بذاره کنار وازدواج کنه ولی از بدشانسی من نامزدیش درست افتادبطلاق خودم ،ناراحتم از اینکه آخرین دوست مجردمو هم ازدست دادم وتنها شدم.
اما درمورد برادرم اصلا خوشحال کننده نیست ازدواجش برام،وبیشترین کینه رو از اون دارم چون من کلا تو زندگیش همه جوره حامیش بودم اما اون تو بدترین روزای زندگیم ،درست وقتی که من درگیر این موضوع بودم که ایا راحت میتونم جداشم یا نه ایا اذیتم میکنه نامزدم واسه جدایی وکشش میده یا نه وشب روزم با استرس بود، تو خونه دادوبیداد راه مینداخت ونمیدونی چه کارایی که نکرد که همین الان بریم خاستگاری (اون دختره بهش فشار میورد که بیا خاستگاری اونم تو خونه الم شنگه راه مینداخت) وحتی دو هفته صبر نکرد که کار من تموم شه.حالا ک کارشو کرد اروم شده واصلا انگار اون ادم قبلی نیست !!! واسه همین احتمالا اصلا عروسیشم نمیرم.
مشکل همینه عزیزم :نمیدونم چجوری بایدشادباشم وقتی جایی ندارم برم،جایی نمیتونم برم ودوستی برام نمونده !!!فقط کار وکاروکار
میشه یه راهنمایی عملی بکنین به شدت میترسم با این اوضاع که یه رابطه اشتباه شروع کنم،هر روز دارم بهش فک میکنم...
علاقه مندی ها (Bookmarks)