دیشب خیلی با پدرم صحبت کردم.اون آدم منطقیه.گفت من فکر میکنم با ازدواج با اون خوشبخت نمیشدی ولی با این حال اگه دوستش داشتی هنوز باید تو این مدت به من میگفتی که وقتی دوباره تماس گرفتن من یه جوری صحبت می کردم که متوجه بشن تو بازم داری به ادامه دادن فکر میکنی.هر چند میگه اونا تو صحبتاشون حرف از آشتی نزدن.بیشتر میخواستن مارو محکوم کنن واینکه از لحاظ مالی ضرر کردن(حتی خود پسر از دو باری که برای شام بیرون رفتیم هم حرف میزد)من به بابا گفتم کاش قبل از رفتن به خونه اونا یه زنگ به من میزدین.هر چند غرورم برام مهمه.ولی بعضی وقتا فکر میکنم شاید اون اونقدرا هم بد نبوده که من فکر میکردم.شاید این خصوصیت بیشتر مردای ایرانیه که حرف حرف خودشون باشه و من باید با این قضیه کنار میومدم.ولی آخه برای من که مذهبی نیستم سخته که وقتی مهمون میاد خونمون چادر سرم کنم.
از طرفی هم چه قبل از اون چه بعدش هیچ کس اینقدر برام جذاب نبوده.ولی دوستام میگن همینم بعد از ازدواج برات عادی میشد.خواهش میکنم بازم با راهنماییاتون به من کمک کنید.