سلام
این خاطره من مال چندسال پیشه. یه روز برفی که من و نفسم با هم داشتیم از سرکار برمیگشتیم خونه(آخه اون موقع هنوز ماشین نداشتیم)، خواستیم میون بُر بزنیم و یه تیکه مسیر رو از داخل یه میدون تره بار که نزدیک خونمون بود بریم. بعد از کلی پیاده که راه رفتیم و رسیدیم به اون سر میدون تره بار با تعجب دیدیم در میدون رو قفل کردن. اینقدر سرد بود و ماهم از راه رفتن تو برف خسته بودیم که رفتیم به کارگر اونجا اصرار کردیم در رو باز کنه ، اونم گفت من کلید ندارم.
خلاصه تصمیم گرفتیم از زیر در اونجا لیز بخوریم و بریم بیرون. نفسم گفت تو نمی تونی رد شی بیا برگردیم منم که میخواستم کم نیارم بهش گفتم وقتی تو رد بشی مطمئن باش منم رد میشم. (آخه نفسم ماشالا خیلی هیکل درشتی داره)
با این حرفِ من نفهمیدم یهو چی شد، عین گربه لیز خورد و از زیر در رفت تو خیابون و اونجا منتظر من شد. منم فکر کردم کار راحتیه. اومدم از زیر در لیز بخورم که گیر کردم و نتونستم برم. خلاصه نفسم دستامو گرفت و منو رو زمین کشید و از زیر در کشید بیرون.
اینقدر خندیده بودیم که نا نداشتیم راه بریم.
بعدشم ادامه مسیر رو من نشستم رو پاهام و نفسم از دستام گرفت و منو مثل سورتمه رو زمین کشید.
این یکی از بهترین خاطره های عمرمه
- - - Updated - - -
یه خاطره خوب دیگه!
تولد 28 سالگیم بود. ما اوضاع مالی مناسبی نداشتیم و فکر نمیکردم نفسم کاری واسه تولدم انجام بده. ازش توقع هم نداشتم ولی ته دلم یه خورده دلخور بودم از این وضعیت و اوضاع مالی. دلم خیلی گرفته بود. از سرکار که اومدم خونه رفتم که دوش بگیرم. نفسم خونه بود. از تو حموم یه صداهای یواشِ عجیب و غریب میشنیدم ولی هر دفعه که درحمام رو باز میکردم میدیدم همه چی عادیه.
کارم تموم شد و از نفسم حوله خواستم، اونم برام آورد. وقتی به صورتش نگاه کردم یه برق شیطنت تو چشاش دیدم ولی بازم شک نکردم. همین که پامو از حموم گذاشتم بیرون یهو همه دوستام باهم فریاد زدن "تولدت مبار......ک"
یکی ازم عکس مینداخت. یکی فشفشه گرفته بود دستش. نفسمم بغلم کرد و منو بوسید.
البته آقایون رفته بودن تو یکی از اتاقا و منتظر بودن من لباس بپوشم و بیام.
دو تا شانس آوردم:
1- حولم تن پوش بود.
2- حولمو تو حموم پوشیدم بعد اومدم بیرون
عاشق سورپرایز کردناشم. با کمترین امکانات بهترین خاطره رو برام میسازه









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)