به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 05 اسفند 93 [ 16:58]
    تاریخ عضویت
    1393-6-01
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    165
    امتیاز
    2,364
    سطح
    29
    Points: 2,364, Level: 29
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 86
    Overall activity: 5.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class3 months registered1000 Experience Points
    تشکرها
    88

    تشکرشده 496 در 145 پست

    Rep Power
    40
    Array
    سلام
    این خاطره من مال چندسال پیشه. یه روز برفی که من و نفسم با هم داشتیم از سرکار برمیگشتیم خونه(آخه اون موقع هنوز ماشین نداشتیم)، خواستیم میون بُر بزنیم و یه تیکه مسیر رو از داخل یه میدون تره بار که نزدیک خونمون بود بریم. بعد از کلی پیاده که راه رفتیم و رسیدیم به اون سر میدون تره بار با تعجب دیدیم در میدون رو قفل کردن. اینقدر سرد بود و ماهم از راه رفتن تو برف خسته بودیم که رفتیم به کارگر اونجا اصرار کردیم در رو باز کنه ، اونم گفت من کلید ندارم.
    خلاصه تصمیم گرفتیم از زیر در اونجا لیز بخوریم و بریم بیرون. نفسم گفت تو نمی تونی رد شی بیا برگردیم منم که میخواستم کم نیارم بهش گفتم وقتی تو رد بشی مطمئن باش منم رد میشم. (آخه نفسم ماشالا خیلی هیکل درشتی داره)
    با این حرفِ من نفهمیدم یهو چی شد، عین گربه لیز خورد و از زیر در رفت تو خیابون و اونجا منتظر من شد. منم فکر کردم کار راحتیه. اومدم از زیر در لیز بخورم که گیر کردم و نتونستم برم. خلاصه نفسم دستامو گرفت و منو رو زمین کشید و از زیر در کشید بیرون.
    اینقدر خندیده بودیم که نا نداشتیم راه بریم.

    بعدشم ادامه مسیر رو من نشستم رو پاهام و نفسم از دستام گرفت و منو مثل سورتمه رو زمین کشید.

    این یکی از بهترین خاطره های عمرمه

    - - - Updated - - -

    یه خاطره خوب دیگه!
    تولد 28 سالگیم بود. ما اوضاع مالی مناسبی نداشتیم و فکر نمیکردم نفسم کاری واسه تولدم انجام بده. ازش توقع هم نداشتم ولی ته دلم یه خورده دلخور بودم از این وضعیت و اوضاع مالی. دلم خیلی گرفته بود. از سرکار که اومدم خونه رفتم که دوش بگیرم. نفسم خونه بود. از تو حموم یه صداهای یواشِ عجیب و غریب میشنیدم ولی هر دفعه که درحمام رو باز میکردم میدیدم همه چی عادیه.
    کارم تموم شد و از نفسم حوله خواستم، اونم برام آورد. وقتی به صورتش نگاه کردم یه برق شیطنت تو چشاش دیدم ولی بازم شک نکردم. همین که پامو از حموم گذاشتم بیرون یهو همه دوستام باهم فریاد زدن "تولدت مبار......ک"
    یکی ازم عکس مینداخت. یکی فشفشه گرفته بود دستش. نفسمم بغلم کرد و منو بوسید.
    البته آقایون رفته بودن تو یکی از اتاقا و منتظر بودن من لباس بپوشم و بیام.

    دو تا شانس آوردم:

    1- حولم تن پوش بود.
    2- حولمو تو حموم پوشیدم بعد اومدم بیرون

    عاشق سورپرایز کردناشم. با کمترین امکانات بهترین خاطره رو برام میسازه

  2. 15 کاربر از پست مفید مو فرفری تشکرکرده اند .

    deljoo_deltang (سه شنبه 18 شهریور 93), khaleghezey (دوشنبه 17 شهریور 93), paiize (دوشنبه 17 شهریور 93), sara503 (چهارشنبه 02 مهر 93), Somebody20 (شنبه 22 شهریور 93), یه تنهای خسته (جمعه 18 مهر 93), میشل (سه شنبه 18 شهریور 93), مهربونی... (سه شنبه 01 مهر 93), آویژه (چهارشنبه 19 شهریور 93), بارن (دوشنبه 10 اسفند 94), دختر بیخیال (چهارشنبه 19 شهریور 93), شیدا. (دوشنبه 17 شهریور 93), شمیم الزهرا (سه شنبه 01 مهر 93), شاپرک 114 (دوشنبه 17 شهریور 93), صبا_2009 (دوشنبه 17 شهریور 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:17 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.