سلام
فكر كردم اگه اين شعرو توي اين تاپيك بنويسم بهتر باشه اميدوارم خوشتون بياد هر نظري داشتيد بگيد سعي ميكنم شعرهاي ديكه اي هم براتون بنويسم.
اتل متل يه بابا
كه اون قديم قديما
حسرتشو ميخوردند تمومي بچه ها

اتل متل يه دختر
دردونه باباش بود
هر جا كه بابا مي رفت دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود به گفته رفيقاش بابا چه مهربون بود
يه روز آفتابي
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه ها شد دخترو جا گذاشتش
چه روزهاي سختي بود اون روزهاي جدايي چه سالهاي بدي بود ايام بي بابايي
چه لحظه سختي بود اون لحظه رفتنش ولي بدتر از اون بود لحظه بر گشتنش
هنوز يادش نرفته نشون به اون نشونه اونكه خودش رفته بود آوردنش به خونه
زهرا به اون سلام كرد بابا فقط نگاش كرد اداي احترام كرد بابا فقط نگاش كرد
خاك كفش بابا رو سرمه تو چشاش كرد هي بابا رو بغل كرد بابا فقط نگاش كرد
زهرا براش زبون ريخت دوصد دفعه صداش كرد پيش چشاش ضجه زد بابا فقط نگاش كرد
اتل متل يه بابا يه مرد بي ادعا ميخوان كه زود بميره تموم خواستگارا
اتل متل يه دختر كه بر عكس قديما براش دل مي سوزونن تمومي بچه ها
زهرا به فكر باباس بابا به فكر زهرا گاهي به فكر ديروز گاهي تو فكر فردا
يه روز ميگفت كه خيلي براش ارزو داره ولي حالا دخترش زيرش لگن مي ذاره
يه روز مي گفت دوست دارم عروسيتو ببينم ولي حالا دخترش ميگه به پات مي شينم
مي گفت برات بهترين عروسي رو ميگيرم ولي حالا ميشنوه تا خوب نشي نميرم
وقت غذا كه ميشه سرنگو ور ميداره يه زرده تخم مرغ توي سرنگ ميذاره
گوشه لپ باباش سرنگ مي فشاره براي اشك چشماش هي بهونه مياره
غصه نخور بابا جون اشكم مال پيازه بابا با چشماش ميگه خدا برات بسازه
هر شب وقتي بابا رو مي خوابونه توي جاش با كلي اندوه وغم ميره سر كتاباش
حافظو ور ميداره راه گلوش ميگيره قسم ميده حافظو خواجه بابام نميره
دو چشمشو ميبنده خدا خدا ميكنه با آهي از ته دل حافظو وا ميكنه
فال و ساهد فال به يك نظر مي بينه نمي خونه چرا كه هر شب جواب همينه
ديشب كه از خستگي گرسنه خوابيده بود نيمه شب چه خواب قشنگي رو ديده بود
تو يك باغ پر از گل پر از گل شقايق ميون رودي بزرگ نشسته بود تو قايق
يه خورده اونطرف تر ميون دشت لاله بابا سوار اسبه مگه ميشه؟محاله
بابا به آسمون رفت به پشت يك در رسيد با دستاي مردونش حلقه در رو كوبيد
ندايي اومد از غيب دروازه رو وا كنيد مهمون رسيد از راه قصري مهيا كنيد
وقتي بلند شد از خواب ديد كه وقت اذونه عطر گل نرگسي پيچيده بود تو خونه
هي بابا رو صدا كرد بابا چشاش بسته بود ديگه نگاش نمي كرد بابا چقدر خسته بود
آي قصه قصه قصه يه دختر شكسته كه دستاي ظريفش چند ساله پينه بسته
چند ساليه كه دختر زرنگ وساعي شده از اون وقتي كه بابا قطع نخاعي شده
نشونه بيعته پينه دست زهرا بهترين شفاعته نگاه گرم بابا .

ضمنا دوستاي عزيزم وقت نمازاتون براي جانبازها و شيميايي ها خيلي دعا كنيد .
التماس دعا