مشاور خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب از کجا پیدا کنم؟!
یکی دو تا مشاور داریم تو شهرمون ک اونارم امتحان کردم به درد نمیخورن.
نهایتا بتونم از مشهد یا تهران مشاوره تلفنی بگیرم که اونم چشم اب نمیخوره زیاد موثر باشه.
نمیدونم دیگه چیکار کنم.باز دیوونگیم اوت کرده.شب و روز گریه میکنم.
یه روز ازش متنفرم یه روز دلم براش تنگ میشه.
در حال حاضر تصمیم گرفتم ازش بدم بیاد.
با خونوادش رفتیم سفر.به رفتاراش دقت کردم.
تصمیم گرفتم دیگه دوسش نداشته باشم.... اگه بتونم.چون اونم دوسم نداره.
الان اگه اسم خواهرزادشو بیارم باز اینجا همه میریزن سرم که: حق داره دوسش داشته باشه و بایدم براش بمیره و ...
ولی منظور من چیز دیگه ست.
میگم دوس داشتنش یه سری نشونه داره که من اونارو در رابطه با خودم نمیبینم.
مثلا اون حس مسیولیتی که داره نسبت به اون بچه.در صورتیکه پدر و مادر و مادر بزرگ و پدربزرگش هستن که جورشو بکشن ولی همسرم دایم حواسش بهشه.
چیزی که من هیچوقت در رابطه با خودم ندیدم.
دوستان باز سو تفاهم نشه:
من نمیگم چرا دوسش داره یا حس مسیولیت داره یا چرا زیادی هلاکشه...
من میگم این حس ها همه در این ادم میتونه باشه.یعنی قابلیتشو داره که مسیول باشه.که توجه کنه.که محبت کنه.که دل بسوزونه... ولی نه نسبت به من.
یعنی نمیشه گفت اخلاقشه که سال به سال یه جمله محبت امیز ازش نمیشنوم.
یا بالعکس.نمیشه گفت اخلاقشه که به همه انقدر محبت کنه.
میگم من این فرقو ندارم براش.
الان من خودم عاشق بچه خواهرشوهرمم.ولی نمیتونم اونو در حالیکه داره با اون بچه به اون شدددددت عشق میکنه ببینم.یعنی نمیتونم حتی نیگاه کنم.نمیخوام ببینم.ازش بدم میاد.از بچه نه.از شوهرم متنفر میشم.
یا خونواده ها.
چجوری میشه برا خونواده خودش انقدر با گذشته؟!!! هر ناراحتی که پیش بیاد نهایت یه هفته س.
باهاشون میگه میخنده خوشه.چجوری وارد خونمون که میشه میتونه یهو رنگ عوض کنه.نمیگم چرا با خونوادش خوبه.
میگم چرا با خونواده من انقدر بده.
یعنی اخلاقش نیست که افسرده باشه.اخلاقش نیست که از عروسی بدش بیاد.اخلاقش نیست که از جمع بدش بیاد.برا ماست که اینجوریه.
جدیدا احساس میکنم میخواد حرصم بده.همه رفتاراش به نظرم یه جور تلافی و حرص دادن میاد
- - - Updated - - -
الان مامانشینا رفتن مکه امشب و به مدت یک ماه تنهاست.
باهاش رفتم مشهد رسوندیمشون و بدرقه کردیم.
شب قبلشم رفتم خونشون که میرن امشب ما دور هم باشیم.
اگه من بودم خونمون خالی میشد با عشق و با له له ثانیه شماری میکردم بیاد خونمون.شام درس کنم واسش...خلاصه بریم زیر یه سقف.یه ماه کیف کنیم باهم.
ولی اون...
تو این مدت همه جوره به گوشم زده که دلش نمیخواد زیاد برم اونجا.
یه بار حرف ازین یه ماه تنهاییش نزده که بیا و پیشم باش و... اصن مشخصه نمیخواد برم زیاد.
امشب شب اوله تنهاییشه.خسته و کوفته از راه رسیدسم منو پیاده کرده...
میگم بیا بالا.نمیاد.
گفتم حداقل الان میگه برم پیشش.
چند ثانیه پیش فهمیدم که دوستاشو میبره پیش خودش بخوابن....
یا تو راه.انگار نه انگار منم هستم تو ماشین.(از دید من)
ایده ال من این بود:
تو مشهد بیشتر از همه حواسشبه من باشه.
موقع رفتن بیاد دم در یه خدافظی کنه از خونوادم.یه کمکی کنه وسایلو ببرم.
موقع برگشتن بیاد اینجا.بعد اون همه با خونادش بودن بیاد یه سرم به ما بزنیم.
با هم بریم خونشون و پیشش بخوابم.
اینم بگم دفعه پیش 15 روز تنها بود رفتم پیشش هرب.شب اخر به جلو پسر دایی ش با خنده گفت: بابا برو خونتون دیگه 15 روزه بیخ ریش مایی
الانم که مشخصه نمیخواد رو بده که یوقت زیاد نرم.
منم انقد دلم ازش ر بود که داشت حرف میزد درو بستم روش اومدم تو.








خدا بهم رحم کرد
)

علاقه مندی ها (Bookmarks)