به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 28

Threaded View

  1. #6
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط solyyy نمایش پست ها
    سلام عزیزم.درکت میکنم که چه شرایط سختی داری ،با توجه باینکه سنتم کمه تحملش سختتره.
    من همه تاپیکاتو نخوندم راستش وهمینو از اول خوندم فقط.
    ببین عزیزم من با خاله قزی موافقم .تو شرایط فعلی شما فقط یمشاور ماهر حضوری میتونه کمکت کنه .ذهن شما خسته شده ونمیتونی تنهایی جمع بندی خیلی خوبی داشته باشی.فقط میخای این استرسا تموم شه چه با جدایی چه با عروسی گرفتن.

    ببین من اول که رفتم پیش مشاور اصلا بجدایی فکر نمیکردم چون برام وحشتناک ودور از دسترس بود ولی بعدا فهمیدم بهترین راهه. درمورد شما نمیتونم بگم کدوم درست تره چون شرایطتت خیلی با من فرق داره.

    ببین من توی ی جلسه باین نتیجه نرسیدم.فک میکنم چیزی حدود ده جلسه یا بیشتر رفتم وکارایی ک مشاورم میگفت رو انجام دادم تا به نتیجه رسیدم(بماند ک تو همون حین هم تا مرز جنون استرس متحمل شدم که وای خانوادم چه عکس العملی نشون میدن،نامزدم چکار میکنه،پدر نامزدم که خیلی خطرناکه!! چی میشه،نکنه تنها بمونم و.........)مثل الان تو شبا خابم نمیبرد.

    شمام میخای به قطعیت برسی یه مشاور خوب پیداکن،با خودت روراست باش،برو پیشش ،پیگیر باش تا یه نتیجه درست بگیری اگر ازدواج به نفعته که با قدرت جلو برو اگرم جدایی باز هم همینطور.

    فقط اینو بهت بگم مشاور خوب خیلی مهمه ،مشاور قبلی من که هم مدرکش وهم سنش بالاتر از این مشاورم بود داشت هدایتم میکرد بسمت ازدواج با اینکه خودشم اول میگفت جداشین(چون نتونست اون مهارتایی ک چطور باید اینکارو بکنم بهم بگه) واگه نرفته بودم پیش این یکی lمشاور احتمالا الان این روزا عروسیم بودخدا بهم رحم کرد

    ارزوی موفقیت دارم برات وارامش.

    (پپی نوشت:این جمله های من همینجورین پس وپیش وفعل وفاعل توشون گمه ، ،سرت گیج نره ، از بچگی زبان فارسی تجدید میشدم )
    مشاور خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب از کجا پیدا کنم؟!
    یکی دو تا مشاور داریم تو شهرمون ک اونارم امتحان کردم به درد نمیخورن.
    نهایتا بتونم از مشهد یا تهران مشاوره تلفنی بگیرم که اونم چشم اب نمیخوره زیاد موثر باشه.

    نمیدونم دیگه چیکار کنم.باز دیوونگیم اوت کرده.شب و روز گریه میکنم.
    یه روز ازش متنفرم یه روز دلم براش تنگ میشه.

    در حال حاضر تصمیم گرفتم ازش بدم بیاد.
    با خونوادش رفتیم سفر.به رفتاراش دقت کردم.
    تصمیم گرفتم دیگه دوسش نداشته باشم.... اگه بتونم.چون اونم دوسم نداره.

    الان اگه اسم خواهرزادشو بیارم باز اینجا همه میریزن سرم که: حق داره دوسش داشته باشه و بایدم براش بمیره و ...
    ولی منظور من چیز دیگه ست.
    میگم دوس داشتنش یه سری نشونه داره که من اونارو در رابطه با خودم نمیبینم.
    مثلا اون حس مسیولیتی که داره نسبت به اون بچه.در صورتیکه پدر و مادر و مادر بزرگ و پدربزرگش هستن که جورشو بکشن ولی همسرم دایم حواسش بهشه.
    چیزی که من هیچوقت در رابطه با خودم ندیدم.
    دوستان باز سو تفاهم نشه:
    من نمیگم چرا دوسش داره یا حس مسیولیت داره یا چرا زیادی هلاکشه...
    من میگم این حس ها همه در این ادم میتونه باشه.یعنی قابلیتشو داره که مسیول باشه.که توجه کنه.که محبت کنه.که دل بسوزونه... ولی نه نسبت به من.
    یعنی نمیشه گفت اخلاقشه که سال به سال یه جمله محبت امیز ازش نمیشنوم.
    یا بالعکس.نمیشه گفت اخلاقشه که به همه انقدر محبت کنه.

    میگم من این فرقو ندارم براش.

    الان من خودم عاشق بچه خواهرشوهرمم.ولی نمیتونم اونو در حالیکه داره با اون بچه به اون شدددددت عشق میکنه ببینم.یعنی نمیتونم حتی نیگاه کنم.نمیخوام ببینم.ازش بدم میاد.از بچه نه.از شوهرم متنفر میشم.


    یا خونواده ها.
    چجوری میشه برا خونواده خودش انقدر با گذشته؟!!! هر ناراحتی که پیش بیاد نهایت یه هفته س.
    باهاشون میگه میخنده خوشه.چجوری وارد خونمون که میشه میتونه یهو رنگ عوض کنه.نمیگم چرا با خونوادش خوبه.
    میگم چرا با خونواده من انقدر بده.
    یعنی اخلاقش نیست که افسرده باشه.اخلاقش نیست که از عروسی بدش بیاد.اخلاقش نیست که از جمع بدش بیاد.برا ماست که اینجوریه.

    جدیدا احساس میکنم میخواد حرصم بده.همه رفتاراش به نظرم یه جور تلافی و حرص دادن میاد

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط احساس بهاری نمایش پست ها
    با سلام و عرض ادب

    چرا اینقدر زیاد؟!!!یکی از دلایل مشکلاتتون اینه

    نه فک نکنم اینو بشه دلیل حساب اورد.اخه از روز یکم نامزدیمون این اختلافات بوده و هست.نمیشه گفت زمان بوجود اوردش.




    خودتونو بذارید توی شرایط نامزدتون با این برخورد،حالا بگید شما جای ایشون بودید چه نوع رفتاری از خودتون نشون میدادید
    کدوم برخورد عزیزم؟؟؟ اول تاپیکای قبلیمو اگه میخوندی این برداشتونمیکردی.
    اون بود که نمیومد خونمون و هرجا پدر و مادرمو میدید روشو برمیگردوند.اگه نه کسی خوشش نمیاد که شوهرش بیاد بقلش بخوابه و بره!!!


    میشه بهمون دقیقا بگید اون چه چیزیه..؟؟
    نمیدونم.واقعا نمیدونم چی میخوام.
    میخوام ببینم که از همه عزیزترم.که اولویتم.

    دوس دارم یه بحثی پیش بیاد انقد نازمو بکشه تا راضی شم.
    یا رفتارش با من با همه فرق داشته باشه.یه جور بهم محبت کنه که به هیچکی نمیکنه.
    بگه دوسم داره.
    بی دلیل بوسم کنه.
    قربون صدقه م بره...
    بهم ثابت شه ناراحتی من مهمتر از ناراحتیه خونوادشه


    نیازی نیست اینو بفهمید چون هردوشونه کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی رو بگیرید و هردوتون بخونید


    سعی کنید دست از تجزیه تحلیل و قضاوت هاتون بردارید چون هرگز نخواهید توانست تمام حقایق رو ببینید و بر اساس ان تصمیم درستی بگیرید پس به این تفکرات سعی کنید خاتمه بدید


    طبق گفته های بالاتون به نظر میرسه که شما در برقراری ارتباط به دلیل فشارها با هم مشکل دارید
    من بهتون توصیه میکنم برید پیش یه مشاور تا ببینید که چقدر به هم میخورید شما مشکل اساسی و اصلیتون خانواده هاتون هست نه خوده شما



    همه چیز به خودتون بستگی داره و برداشت شما از زندگی و اهداف و ارزوهای شما
    یا از چاله میوفتید توی چاه یا به خواسته های قلبی خودتون میرسید
    ...

    بیشتر اوقات طلاق و جدایی به مشکل خاتمه نخواهد داد..

    نمیخوام خودمو مجبور کنم طلاق بگیرم.ولی تحملشم برام سخته.یعنی دارم دیوونه میشم.عقده ای شدم.
    شایدم بودم

    موفق باشید
    الان مامانشینا رفتن مکه امشب و به مدت یک ماه تنهاست.
    باهاش رفتم مشهد رسوندیمشون و بدرقه کردیم.
    شب قبلشم رفتم خونشون که میرن امشب ما دور هم باشیم.

    اگه من بودم خونمون خالی میشد با عشق و با له له ثانیه شماری میکردم بیاد خونمون.شام درس کنم واسش...خلاصه بریم زیر یه سقف.یه ماه کیف کنیم باهم.
    ولی اون...
    تو این مدت همه جوره به گوشم زده که دلش نمیخواد زیاد برم اونجا.
    یه بار حرف ازین یه ماه تنهاییش نزده که بیا و پیشم باش و... اصن مشخصه نمیخواد برم زیاد.

    امشب شب اوله تنهاییشه.خسته و کوفته از راه رسیدسم منو پیاده کرده...
    میگم بیا بالا.نمیاد.
    گفتم حداقل الان میگه برم پیشش.
    چند ثانیه پیش فهمیدم که دوستاشو میبره پیش خودش بخوابن....
    یا تو راه.انگار نه انگار منم هستم تو ماشین.(از دید من)

    ایده ال من این بود:
    تو مشهد بیشتر از همه حواسشبه من باشه.
    موقع رفتن بیاد دم در یه خدافظی کنه از خونوادم.یه کمکی کنه وسایلو ببرم.
    موقع برگشتن بیاد اینجا.بعد اون همه با خونادش بودن بیاد یه سرم به ما بزنیم.
    با هم بریم خونشون و پیشش بخوابم.

    اینم بگم دفعه پیش 15 روز تنها بود رفتم پیشش هرب.شب اخر به جلو پسر دایی ش با خنده گفت: بابا برو خونتون دیگه 15 روزه بیخ ریش مایی

    الانم که مشخصه نمیخواد رو بده که یوقت زیاد نرم.
    منم انقد دلم ازش ر بود که داشت حرف میزد درو بستم روش اومدم تو.

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت
    ویرایش توسط Somebody20 : پنجشنبه 20 شهریور 93 در ساعت 22:52


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 07:07 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.