به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 28

Threaded View

  1. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 اسفند 03 [ 16:38]
    تاریخ عضویت
    1393-3-15
    نوشته ها
    434
    امتیاز
    15,815
    سطح
    80
    Points: 15,815, Level: 80
    Level completed: 93%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 54.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    835

    تشکرشده 424 در 189 پست

    Rep Power
    67
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط paiize نمایش پست ها
    اصلا نروپیشش
    حتی اگه ازت خواست...یه کم سرسنگین باش دختر..اون بایدازتوبخوادوازخداش باشه...
    خودت رواینقدرآویزونش نکن...ببینم میتونی یانه؟
    یعنی حتی بهش تعارف نکنم که ناهار چیزی میخوایی بیام واست درست کنم یا نه؟؟
    این دو روز رو رفته خونه خواهرش.
    بالاخره به غریبه م ادم میگه اگه کاری داری بگو بیام.

    اون شب که دوستاشو اورده بود بهش گفتم:
    من دیگه نمیام اونورا مگه که اینکه خودت بخوای.هر وقت خواستی و کاری داشتی بگو بیام.نمیخوام بشه مثه اون 15روز که بیام و برم روز اخر بفهمم نباید میومدم.
    گفت این حرفا چیه.هروق دوس داری بیا.خوشحال میشم.

    دیشبم شام اومد اینجا.من هنوز پستارو نخونده بودم.گفت شب بریم خونه ما گفتم بریم.ولی سرسنگین بودم باهاش خیلی.

    دیگه نمیرم ولی ...سعیمو میکنم مقاومت کنم



    یه چیزی که خیی ناراحتم کرده و راهنمایی میخوام که احساسی عمل نکنم:
    دیشب مامانم گفت بهش فردا ناهار بیا اینجا.گفت نه به خواهرم قول دادم.
    شب که خوابید خواستم از گوشیش چیزی بفرستم برا خودم چشم به اس ام اسیاس خواهرش افتاد.
    دیدم خواهرش کلا دعوتی داره که شوهرم رو هم دعوت کرده.
    گفته بود: فامیلای همسرمم هستن حتما بیا .
    شوهرم گفته بود:باشه یوقت دیگه پس.
    ولی اون گفته بود نه بیا.

    خیلیییی ناراحت شدم.خیییلیی.چون من به خواهرشوهرم و بچه ش از گل نازک تر نگفتم تا حالا.
    چی میشد یه امروز که مهمون داره منو هم دعوت کنه؟؟
    من بقیه روزا که شوهرمو میگه انتظاری ندارم منم بگه.ئلی امروز فرق داشت.مهمونی بود.

    بعدم بي غذا نبود كه بگم مجيور بود بره،خب ميومد خونه ما امروزو،مام كه دعوتش كرديم

    از شوهرم خییییلی بیشتر ناراحتم.چرا رفت؟چطور روش شد بره؟! چرا نگفت تنها روم نمیشه حداقل الهامم بگو

    احساس ميكنم جديدا نميخواد زياد منو قاطى خدشون كنه،انگار كسى چيزي بهش گفته مثلا،مثلا با خواهرش خيلى صميمي تر از قبل رفتار ميكنه،دوس داره به من يه چيزيو بغهمونه.
    اين رفتاراى هميشگيش نيست.

    حالا نمیدونم این موضوع رو بگم بهش؟؟ بگم کارت بد بود و ناراحتم.
    اگه دعوتم میکرد نمیومدم یه چیزی نه که اصلا دعوتم نکرد!!
    نگه چرا اس ام اسامو خوندی؟( ولی میدونم شک کرد که خوندم.)

    دوس دارم بگم.چون فک میکنم حق دارم ناراحت باشم.فقط میترسم مغلطه کنه و بندازه گردن من که اصن اس ام اس خوندم


    ممنونم خاله قزي.چشم در اولين فرصت شارژ ميكنم


    - - - Updated - - -

    خيلى ممنون از توجهتون
    انقد سوالم سخت بود؟؟؟!؟

    يا راهي خواهم يافت
    يا راهي خواهم ساخت
    ویرایش توسط Somebody20 : شنبه 22 شهریور 93 در ساعت 13:14


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.