رزا جان ممنون از نظرت.دیروز پیامتو دیدم ولی همون دیروز جواب ندادم چون میخواستم خوب فکر کنم و تصمیم بگیرم.بگذریم ازابنکه ازدیروزتاحالاهم چقدراذیت شدم و ...
تصمیممو گرفتم میخواستم بدونم ازنظرشماهم اکی هست یانه
من تصمیم گرفتم امشب یافردا بهش زنگ بزنم اول ببینم وضعش چطوره هنوز مجرده یامتاهل.اگرمجرد بود حرفای دلمومیگم.نه اینکه برگرده نه فقط میخوام عذاب وجدان بهش بدم تابفهمه چه کرده بامن
اگرهم متاهل بود بازم واسش حرف دارم،ازاینکه درموردش اشتباه فکرمیکردم.فکرمیکردم تواناست میتونه تصمیم بگیره واس خودش عشق منو بخاطر ی زنگ زدن پس بزنه.
حرفای شمارومیخوام بهش بگم.از ضعفش ناتوانیش .دوست دارم متوجه اشتباهش بکنم ولی دراخرهم بگم که ازاین به بعدهمه چی تمام شدست و به فکرزنش باشه.ازاینکه خطموعوض میکنم شماره واتسمو عوض میکنم راه های ارتباطی به کل قطع میکنم خدای ناکرده درخق ان دختر بی گناه ظلم نکرده باشم.
میخوام با زنگ زدنم هرچی امید هست ازبین ببرم.میخوام شروع جدیدی بکنم.میخوام بفهمم متاهل و واس وقتایی که یادخوبیش میفتم یادم بیادمتاهل ومنو به سادگی فروخت
اما چندتامشکل هست
خواهرم تاحدودی ازماجرای منوان اقاپسرخبرداره و خب ازانجایی که وقتی ایشون بودن یاتلفنی حرف میزدیم یا اس میدادیم کلابیکارنبودم.الان دوهفتست که نه تلفن دستم گرفتم واس حرف زدن نه تبلتم خیلی دستمه.ی جورایی فهمیده منو ان حداشدیم و هی اینومیزنه توسرم و تحقیرم میکنه خوردم میکنه.حرفاش قلبمو به دردمیاره بی انصافی نکنم منم گاهی وقتا حرفای درداوری بهش میزنم ولی امروژ داشتم ازرقتاربدش میگقتم توخونه که باعث شدهمه به جون هم بیفتن.و انم شروع کرد به اینکه هاازش حداشدی فارغ شدی با ان افغانی بی کلاس
والا نمیدونم جرامیگه افغانی نه صورتش افغانیه نه خودش .خلاصه اینکه بخوام فراموش کنم حرفای خواهرمم مثل نمکیه روزخمم
یکی هم اینکه الان منوخانواده مادری امدیم مسافرت .تو خونه هستیم.بخاطر رفتارهای واقعانسنحیده و کودکانه خواهرم خالم و مامان و مامان بزرگم به جون اهم افتادن.تو این جورمواقع من بیشتراحساس تنهایی میکنم.حالم خیلی بدمیشخ.خالم خیلی ماروتحقیرمیکنه بیست وخورده ای سن دار ولی خیلی زبونش درازه و به خواهربزرکش و فرزنداول خونه که مادرمنه اخترام نمیزاره.بدترین حرفا رومیگه حتی به خواهرزاده خودش میگه دیونه.وقتی هم من حرفی میزنم منوتحقیرمیکنه جوری که دلم میخوادبکشمش.بهم میگه وای چت شد رنگ زردشد عصبی شد دستوپات میلرزه حالت خرابه.وی وی براچی اینقدر بی تربیتی و امروزم میگفت وحشی هستین.مردم خاله دارن ماهم خاله داریم.واقعا خسته شدم ازایم رفتاراشون،خودم دارم نابودمیشم ایناهمازاین طرف.سر به کدوم بیابآن بزارم ازدستشون اخه
دوستان نظرتون درمورد تصمیم چیه.میخوام همه امیدمو ازبین ببرم و زنجیره های ارتباطی هم قطع کنم.البته ی ترسی هم دارم نکنه هنوزداره باخانوادش میجنگه.ومنم که وقتی برای باردوم زنگ زدم کلی قول که زنگ نمیزنم دیگه و بهت ثابت میکنم واین حرفا
اینم میدونم ایشون خیلی بدش میادمتنفره کیی برخلاف میلش عمل کنه
ترسمم ازاینه زنگ بزنم وهنوزگیره جنگ وجدل باشه وبعدببینه من به قولم وفانکردمو واقااین دفعه تصمیم حدی بکیره و اژدواج کنه
چیکارکنم بازم صبرکنم وبعدازنگ بزنم یاالان زنگ بزنم
اگر گیرجنگ و جدل بود ومن زنگ زدم واوضاع داغون شدچیکارکنم
عزیزان من میکم زنگ.چون خودمومیشناسم باید باکوشاخودم بشنوم جریان چیه و بعدش اینطورامیدم ازبین ببره.فقط باشنیدن حقیقت فعلی میتونم زندگیمو بسازم دوباره.
نمیتونم باحرف خودموقانع کنم که نه توفکرکن حالازادواج کرده واینا نمیتپنم بازم ناخواسته ی امیدی ته دلمه
پس بگیذچیکار کنم دوست جونیا
- - - Updated - - -
بعد از نوشتن این حرفابازم فکرکردم.جالبه که ازحرفای خودم فهمیدم هنوز ته دلم خبریه.وقتی دیدم که نوشتم میخوام عذاب وجدان بهشون بدم یکمی حس کردم قراره طوری بحرفم که برگرده.
پس این موردو بیخیال میشم یعنی حرفایی نمیزنم که بدتربشه.اگر مجرد بود خوشبحالش نجات پیداکرده ازخانوادش اگرهم نبود دیگه بهش نمیگم ناتوان بودیو ضعبف بودیو واینا ی جوری که عذاب وجدتن بگیره پشیمون شه.اتفاقاحرفایب میزنم که بفهمه همه چی تمام شدست.ضرورتا حرفای دروغی،حرفای الکی.مثل اینگه عشق ما فقط ی اشتباه بود وازاولش تااخرش مشکل واشتباه خداهردومونودوست داره که داره راه درستوپامون میزاره.منوتو هرجوربخوایم فکرشوبکنیم بهم نمیایم نه سنی نه فرهنگی نه اخلاقی(ههه ی مشت دروغ واس دلخوشیش)خلاصه به اینده امیدوارش میکنم باان دختر و منم ازخودم مبگم که دیدم راهم باهاش یکی نبوده ازاول واینا.
ولی بازم سوال کارمن درسته که به طرف ازدواج بیشتر هدابتش کنم.چون متاسفانه ابشون قبلا ی بار تجربه ازدآاج ناموفق داشته.بخاطراینکه هنوزم عشق اولشومیخواسته وبه اجبارخانوادش ازدواج کرده زنش واسش مهم نبوده اذیتش میکرده زنه هم اینواذیت میکرده نتیجش شدطلاق
خودشم اعتراف کرد چون هنوزیکی دیگه توقلبش بود
خب الانم همین دار به اجبار ازدآاج میکنه و میدونم دلش پیش منه.و احتمال میدم این زندگی هم به شکست بخوره یاحداقلش بشه واسش ی زندکی جهنمی که بایدتحملش کنه.من خوب میشناسمش
با همه این حرفا بازم اگرفهمیدم نامزدکرده به ابندش امیدالکی بدم.و بندازمش توجهنم
یا بگم همه چیو باانا کات کنه وتمام کنه
دوستان لطفا راه درستو بگید
بازم میگم تنها راه دوباره برگشتن من به زندگی شنیدن خبرنامزدیشون ازخودشون
نمیتونم خودمو به حرف امیدوارکنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)