سلام.فقط خواستم بگم خیلی باهات هم حس بودم.خیلی درکت میکنم.من دقیقا توی شرایط تو بودم.طرف من هم فروشنده بود و خوب بلد بود چه جوری حرف بزنه، فروشنده ها خوب آدم شناسن،تو هیچی نگی اون میدونه تو چی دوست داری چی دوست نداری،چی بگه تو خوشت بیادچی بگه ناراحت نشی،پس فکر نکن فقط با تو تونسته هم حس بشه و درکت کنه با هرکی بشینن درکش میکنن.حق بهت میدم،چشم آدم بسته میشه و همش همه چیو توجیه میکنی.منم همه معیارام رفته بود زیر سوال اما باز میگفتم نه ایشون فرق میکنن با بقیه،درست میشه.من که نتونستم راحت از این ماجرا بیرون بیام،مثه تو میدونستم دارم اشتباه میکنم اما توان نداشتم بگم نه،توان نداشتم به این محبتها بگم نه،از هرکسی که از ایشون بد میگفت بدم میومد. از خدا کمک خواستم که اگر نباید بشه کمکم کنه،خیلی به درگاهش گریه کردم،خیلی سختی کشیدم،اما باورت نمیشه یه اتفاقی افتاد که من از شدت خستگی و اینکه همه هی میگفتن بد هست ایشون، به خانوادم همه چیو سپردم و اونا هم تمومش کردن،الان یه ماهه میگذره،احساس رهایی میکنم،خیلی اولش سخته،اما بعد از دو هفته تازه میفهمی خدا چقدر دوست داشته.باور کن.یه مورد دیگه هم هست اینه که اصلا محرم نکن،واقعا شرایطو برای خودت سخت میکنی،میدونم دوست داری محبتشو حس کنی اما با خودت این کارو نکن،اگر قسمت هم نباشید،اینجوری دل کندن سختتر میشه.
مراقب خودت باش عزیزم.ایشاا... اگر خیر نیست نشه.برات دعا میکنم.به تاپیک من هم سر بزن
علاقه مندی ها (Bookmarks)