اینقدر روابطم با همسرم نامعلوم و تعریف نشدس
این جمله چیزی بود که من می خواستم بگم و بلد نبودم چطور بیانش کنم.
پستهایی که می نویسی همینطوره. چیزی که تعریف می کنی نشان از یک خانواده و روابط مشخص و ... حتی مشکلات واضح نداره.
یه مورد دیگه اینکه هم شما و هم همسرت، زندگی را فقط از دید فیزیکی (لغت بهتر یادم نیامد) نگاه می کنید.
تمرکز هر دوتون روی شغل و مدرک و درآمد و ... است و فکر می کنید اینطوری زندگیتون خوب پیش رفته و در مسیر درسته.
هرچی تو این زمینه ها موفق تر باشید، نشون می ده درست رفتید.
همسرم گفت من پیشرفت می کنم و صحرا جا می مونه! منم دارم می دوم که اینطور نشه.
اما هیچکدومتون فکر نکردید و هنوز هم متوجه نشدید که پیشرفت می تونه یک خانواده ی سالم داشتن باشه.
می تونه آرامش در زندگی خانوادگی و زناشویی باشه. می تونه فزرند سالم و صالح تربیت کردن باشه ...
نمی گید ما تو این موارد جا موندیم. خراب کردیم. باید یه فکری براش بکنیم.
بعد از چند سال زندگی و اومدن بچه و ... کم کم زن و شوهر از خانواده پدری فاصله می گیرند و خانواده شون و زندگیشون رسمیت پیدا می کنه.
اما همسرتون همچنان پسر مامانشه و در صحبتهاتون، نقش همسر شما بودن را ندیدم و از اون مهمتر نقش پدر بودن را.
شاید شما چیزی نگفتید و من دارم اشتباه می کنم. اما مجموعه ی چیزی که تو ذهنم شکل گرفت، این بود.
انگار عموی بچه است. یه فاصله ای برای باور پدریش می بینم.
صحرا من هنوز نمی دونم باید روی چی تمرکز کنیم و هدفت از این تاپیک چیه.
مشکلت چیه؟ دنبال چی هستی؟
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
ویرایش توسط شیدا. : دوشنبه 31 شهریور 93 در ساعت 14:55
علاقه مندی ها (Bookmarks)