عزیزم. ممنونم از نظرت ولی گفتنش به همین آسونی نیست. توی شهر به این کوچیکی و با وجود فامیل بودن. سعی می کنم توی همین زندگی شاد و سالم باشم. شوهرم کارهاش رو کنار گذاشته (البته من اثری از کارهای بدش نمی بینم). منم باید بتونم زندگیم رو مدیریت کنم. این خواسته من توی این موقعیته. شاید فردا ها این چیز رو نخوام. ولی چون خودم خواستم بمونم پس باید بتونم.
می خوام قوی بشم ولی زمان می بره. چند روزی حالم خوش نبود ولی این دو روزه بهترم. دارم روی خودم کار م یکنم دارم کتاب می خونم هر کتابی باشه خوبه. دارم بیشتر خونه داری می کنم و کمتر میام پای نت. دارم به خودم کمک می کنم.
من واسه پز دادن زندگیم رو حفظ نکردم چون اهل پز دادن نیستم. بقیه که از باطن زندگی ما بیخبرن حسرت می خورن. با خودشون میگن خوش بحال این که چه شوهر خوبی داره. شوهر من بیرونش بقیه رو کشته درونش منو (شاید هم جابجا گفتم)
دوست دارم کار پیدا کنم ولی باید یکی بچم رو نگه داره. توی شهر ما هم که فوقش باید بری منشی بشی یا فروشنده با دوشیفت کار کردن نهایتش 300 بدن که واقعا نمیصرفه واسم.
به همسرم نگفتم چون نتونستم. چون نخواستم غرورش بشکنه. چون می دونستم منم اشتباهاتی داشتم. گفتم شاید اینها مجازات من توی همین دنیا بوده. شاید خدا گناهای منم بخشید. گفتن این چیزا توی همون موقعی که رو شده بودن کار آسونی بود ولی حالا سخت شده.
من نیاز جنسیم رو قبلا هم گفتم که سرکوب می کنم.
توی شهر ما فقط یه مشاور هست که اونم به زور دوهفته ای یه بار نوبت میده و هزینش واسم زیاده.
- - - Updated - - -
نظر مدیر همدردی : ایشون به من نمیگن جدا بشم یا بمونم. این منم که تصمیم موندن رو گرفتم و ایشون هم بنا به نظر من بهم راهکار میدن که ثبات احساسی داشته باشم و بتونم فکرم رو از شوهرم آزاد کنم. من باید رشد کنم.
بازم ممنونم از نظرت .








)

علاقه مندی ها (Bookmarks)