سلام.راستش نمیتونم زیاد مطلب رو باز کنم اما خب شهر قبلی مردمش البته نه همه ولی غالبشون آدمای اجتماعی تری بودند نمیدونم چطور بگم وقتی دو نفر یا چند نفر با هم دوست هستند و با هم رفت و آمد دارن باید تو روابطشون چیزی بدست بیارن تا اون رابطه ادامه داشته باشه اون چیز میتونه یادگرفتن باشه.من دوست دارم با آدمایی در ارتباط باشم که بتونم این یادگرفتن رو متقابل داشته باشم خب قطعا انتظار ندارم همه اینطور باشن ولی حداقل یک درصدی که آدم دلخوش بشه.در مورد خوبی های اینجا همینقدر بگم که همونطور که خیری نداره شری هم نداره.خب حتما میدونید که شما هم وقتی مثلا میخواید دوستی انتخاب کنید حالا در هر جا،معمولا انگیزه تون اینکه از ارتباط با اون طرف حس خوبی دارید و خصوصیاتی داره که شما رو جذب میکنه.اکثر مردم اینجا این خصوصیتی که به من انگیزه بده رو ندارن.از خانواده تا حالا مدت زیادی دور نبودم و نمیدونم.
اضطراب رو نمیدونم ولی به خاطر اینجا بودنم مدت هاست که احساس بلاتکلیفی میکنم چون میدونم اینجا جایی نیست که بخوام بقولی بساطم رو پهن کنم و زندگی و کارمو اینجا بنیان بذارم.
من همونطور که گفتم با مردم اینجا مثل بقیه رفتار میکنم و بمرور خسته میشم چون حس مثبت و خوبی که میدم رو متقلبلا دریافت نمیکنم به دلایلی که بالا گفتم.
بستگان نزدیک از اونجا رفتن .آشنایانی داریم 2بار مواردی معرفی شد اما مناسب نبودن.
متاسفانه پول و جرات کافی رو ندارم که از اینجا برم و این بیشتر آزارم میده.شاید اگه پسر بودم راحت تر میتونستم برم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)