به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 64

Threaded View

  1. #11
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 مرداد 04 [ 21:20]
    تاریخ عضویت
    1393-1-11
    محل سکونت
    مرز پر گهر
    نوشته ها
    816
    امتیاز
    26,798
    سطح
    97
    Points: 26,798, Level: 97
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 552
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,026

    تشکرشده 3,515 در 811 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    195
    Array
    پونیو اول ازت معذرت میخوام که رفتم سراغ تاپیکات .
    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو
    سلام عیدتون مبارک باشه. امید وارم هیچکس روز اول عید مثل من همچین عیدی ای نگیره ! امروز توی خونه ی ما دعوای بدی شد که همش هم تقصیر من بود چون من نمیخوام امسال عید برم مسافرت با خانوادم . میخوام بشینم توی خونه تنها و واقعا اینجوری آرامش دارم وبهم خوش میگذره میخوام یه مدت تنها باشم . دلیل دیگه ای هم که دارم اینه که چند بار که رفتم مسافرت خانوادگی دعوا شده که منو از سفر زده کرده چون پدر من یه آدم خیلی عصبی و تند خویی هست و خیلی انتقاد میکنن و ....
    ولی یک سالی میشه که آدم آرومی شده وخودش رو کنترل میکنه کمتر داد میزنه .ولی هنوزم من باهاش راحت نیستم.


    از نظر مالی اصلا کم نزاشته و خیلی زحمت کشیدن برامون ولی از نظر عاطفی هیچی...

    -----------------------
    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو
    سلام. من یه مقدار با خودم درگیرم به خاطر تنها بودن. تعداد دوستام کمه چون درون گرا و آروم وکم حرفم و یه مشکلی دارم اینکه زود رنجم
    شوخی زیاد ممکنه ناراحتم کنه . بیشتر با دختر ها در ارتباط بودم حتی دانشگامون هم همه دختریم .از پسرا خجالت نمیکشم رفتارم معمولی هست نه خیلی راحت نه خیلی خشک ورسمی .بیشتر دخترایی که اطرافم دیدم دوست پسر داشتند بعضیاشون ازینکه من با کسی نبودم تعجب میکنن میگند که چرا مگه میشه بعضیام میگن خوشبحالت آرامش داری ....
    -------------------------
    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو
    سلام من دختری 19 سالم که هیچی ندارم بهش افتخار کنم،میگن تو اعتماد بنفست پایینه ولی من دلیلی نمیبینم که بخوام اعتماد بنفس داشته باشم و هر سری که به آینه نگاه میکنم غیر ممکنه از خودم ایراد نگیرم. میگن خوشگلی دیوونه ای بینیت به صورتت میاد با نمکه قیافت اما چون دوستم هستن اینو میگن،من نمیخوام این قیافمو وحتی از شخصیتی که دارم بدم میاد متنفرم از اینکه برم تو یه جمعی بگن چقدر آرومی ازینکه انقدر خجالتی و تر سو و کم حرفم بدم میاد اما نمیتونم خودمو عوض کنم چون این اخلاق از بچه گی با من بوده. پدر عصبی ای دارم که هنوزم با اینکه دیگه داد وفریاد نمیکنه باهاش راحت نیستم انگار که همیشه میخواد ازم ایراد بگیره من دائم ازش فرار میکنم درسته پدرمه خیلی زحمت کشیده واسم ممنونشم اما من نمیتونم باهاش خوب وراحت ارتباط برقرار کنم.
    ---------------------
    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو
    هر چی فکر میکنم هیچ چیز خوب وقشنگی تو ذهنم نمیاد حتی نمیتونم بفهمم چی دوستدارم برای کارشناسی بخونم یعنی نمیتونم یه تصمیم قطعی بگیرم.
    ------------------------
    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو
    ولي من انقدر بد شانس و بدبختم که اونجا هم يه اتفاقاتي برام افتاد که خيلي به هم ريختم و افسرده تر شدم . .






    من هر کاري دوستدارم انجام بدم تو ذوقم ميخوره دوست ندارم شکست بخورم من از بچه گي عاشق اسب بودم بهترين و باکلاس ترين ماشين هم بهم بدن ذوق نميکنم اما اگر بهم يه اسب بدن
    ديگه هيچي نميخوام




    مامانم گفت پونيو خيلي اسب دوست داره بهم اسرار کردند برم سوار شم . نميتونستم اسبو راه بندازم صاحبش ميگفت چون سوار کار نيستي ميفهمه نميره وقتي خودش به راه مينداختش
    تقريبا تند ميرفت و ميتازيد البته نه خيلي زيادم تندها اونجوری که فکر میکنید که پرت میشدم ! ولی دور زدنم بد نبود خاله که ميگفت بلديا خوبه نميترسي خودش ميترسيد سوار نميشد


    ولي من عاشق اسبم .




    اون روز که سوار شدم بابام نبود ولي چند هفته بعد که گذشت جلوي بابام سوار شدم نميدونم استرس گرفتم يا چون قبلش برادرم که 13سالشه افتاد ترسيدم بيوفتم سوار شدم خوب نبودم فکر کنم دور زدنم خوب نبود اسب بدبخت روگيج کرده بودم هل شده بودم وقتي اومدم از اسب پياده شم پام پيچ خورد افتادم . بابا گفت ااااااااا چرا خودتو ول کردي يجوري گفت انگار که دست من
    بود يهو پام پيچ خورد خب !


    جلوي دو تا مرد کلي ضايع شدم خواهرم که 11 سالشه سوار شد ازون حسابي تعريف کردند که عالي بود وقتي ميخواست پياده شه بابام بهش گفت مثل پونيو خودتوول نکي منم لبخند زدم ولي دلم شکست.... صاحب اسب يا همون مربي هم برگشت گفت نه خب اون بنده خدا هم سوار کاري نکرده تا حالا که من دوباره لبخند زدم و شرمنده شدم ولي بازهم سوار شدم با اينکه پام درد ميکرد .


    ولی انقدر بد شانسم که اندفه از روي اسب پرت شدم پايين .


    من احمق گفتم بابام که هست سوار شم ولي اشتباه کردم آبروشو بردم انقدرم که باصاحب اسب رفيق شدند هم بابام هم برادرم هم خواهر کوچيکم فکر کنم تقريبا هم سن و سال منه19
    ميدونيد بچه هاي مردم همه زرنگند وباعرضه فقط من بي عرضم .


    ميدونم به هيچي من افتخار نميکنه از بچه گيم خيلي ضايعم کرده . حتي بينيمم بابام مسخره ميکردد وقتي 14 ساله بودم ....ازش کینه به دل دارم


    احساس خجالت و بي عرضگي بهم دست داده انگار خورد شدم


    بابام جلوي يه پسر جوون ضايعم کرد حتما وقتي پرت شدم پايين کلي بهم خنديدند انگار من بچش نيستم من همينجوريش خجالتي هستم فکر ميکنم خيلي طفلي به نظر اومدم ديگم نميخوام سواراون اسب بشم


    اميد دارم به روزي که خودم صاحب تمامه چيزايي که آرزوشو داشتم بشم ولي آخه کي من همش دارم تو رويا زندگي ميکنم .


    حتي براي ازدواجم هرکي سر راهم قرار ميگيره خيلي با اون کسي که تو ذهنه من هست فرق داره . اصلا نميتونم بپذيرم هميشه يکي دوستم داشته که من اصلا ازش خوشم نيومده . ومن هم

    نقل قول نوشته اصلی توسط پونیو نمایش پست ها
    خیلی دلم گرفته نمیدونم کی میشه من از خودم راضی بشم خسته شدم از دست خودم . خیلی احمق و بچه و بی عرضه و بی استعدادم .


    اشتباهاتم خیلی شرمندم میکنند . انگار هیچ موفقیتی نداشتم از خودم بیزارم . خوبیام به چشمم نمیاد الان چند ساله دارم خودمو عذاب میدم . نمیدونم به چیم بنازم . تموم شدم دیگه .


    من کلا با خودم درگیرم نمیخوام خودم باشم از قیافم رفتارم صدا م حرفام کارام شخصیتم از همه چیم بدم میاد وقتی لباسی رو میخرم میپوشم وقتی تو تن من میره کلا ازون لباس زده میشم من خیلی بدبدبد خیلی بدم !نمیخوام دیگه زنده باشم خدا منو برا چی نمیکشه ؟!
    من هیچی از زندگیم نمیفهمم . خسته شدم کی آروم میشم ؟. نهایت یک هفته ۴ روزکاری به کار خودم ندارم با نقصام با زشتیام کنار میام یا خودمودوست میدارم . دوباره وقتی تنها میشم همش فکر همش حرص میخورم که اگه اینجوری بودم بهتر بود ..


    - - - Updated - - -


    فکر کنم چون تنهام اینجوری ام هر وقت تنها میشم بیشتر به خودم گیر میدم . هر چند وقتی پیش کسی هم باشم همش مواظبم که بد به نظر نیام . و این وسواس شده مریضیه انگار

    و .....




    پست قبلیه من چه ربطی به مسائل جهان اسلام داشت؟چه ربطی به لوازم آرایشی و حجاب داشت؟مگه کشورای عربی که بعضا توشون حجاب آزاده مثل لبنان اردن و... مصرف لوازم آرایشی پایینه ؟ برام خیلی جالب بود استنباطایی شد که من حتی فکر نمی کردم کسی این طوری برداشت کنه.بحث سر مشکل فکریه پونیو هست و من نمیخوام تاپیک به انحراف بره . اگه بعضی از دوستان در ماههای گذشته قصد دلداری دادن یا شعار دادن داشتند و الان از نظراتشون عدول کردند فکر نکنند دیگران هم با چنین رویکردی پست میگذاشتند و اطلاعات غلط به پونیو می دادند.پس لطفا اینقدر سفسطه انجام نشه و واقعیات ها رو اون طور که میخوای جلوه ندیم.
    من مشکلات پونیو رو از لحاظ تئوری بیشتر توی این موارد میبینم و ازلحاظ عملیم اینکه نمیخواد یا نمیتونه (چون تحت فشاره) اقدام و تلاش ملموسی بکنه خلاصه مشکلات تو دماغش نیست!:

    نقل قول نوشته اصلی توسط مدیر همدردی نمایش پست ها
    ● خطای اول : تفکر همه یا هیچ
    در این نوع افکار قانون همه یا هیچ حاکم است . فرد یک رفتار، فکر، موفقیت ، ، پدیده یا موضوع را کلا سفید یا سیاه می بیند. هر چیز کمتر از کامل ، شکست بی چون و چراست. عدم قناعت به مقدار و یا بخشی از یک کار ، یک فعالیت و یا یک امتیاز ، آنها را از مزایای آن امر محروم می کند. به طور مثال عده ای این نوع تفکر را دارند که یا باید فلان ماشین را داشته باشند یا اصلا هیچ ماشینی را نمی خواهند. این نوع تفکر در بسیاری از قسمت های زندگی دیده می شود. در مثالی دیگر مدرس دانشگاه بیان می دارد که اگر این تعداد دانشجو بود و با این شرایط به طور مثال من این درس را خواهم داد. در مثال دیگر خانمی که رژیم لاغری گرفته بود، پس از خوردن یک قاشق بستنی گفت: برنامه لاغری من دود شد و به هوا رفت. با این طرز تلقی به قدری ناراحت شد که یک ظرف بزرگ بستنی را تا به آخر نوش جان کرد.


    ● خطای دوم : تعمیم مبالغه آمیز
    افرادی که این نوع خطا را در افکار دارند حقایق زندگی را پررنگ تر از مقدار واقعی آن می بینند. شدت و مقدار واقعی خیلی کمتر از مقدار و شدتی است که در ذهن فرد قرار دارد. فردی که دچار این خطای شناختی است ، هر حادثه منفی و از جمله یک ناکامی شغلی را شکستی تمام عیار و تمام نشدنی تلقی می کند و آن را با کلماتی چون هرگز و همیشه توصیف می کند. فروشنده دوره گرد افسرده ای که فروش خوبی نداشته و در حال رانندگی پرنده ای به شیشه اتومبیلش خورده بود گفت: چه بد شانس هستم، پرنده ها همیشه به شیشه اتومبیل من می خورند. شاید بتوان این طور بیان کرد که این افراد به دلیل مبالغه در بخشی از افکار ، نمی توانند جوانب مثبت زندگی را ببینند. شاید در مثال ذکر شده بتوان این طور بیان کرد که این فروشنده دوره گرد ازخیلی مواهب که دارد غافل است و این که او ماشینی دارد که خیلی از فروشندگان دیگر ندارند .


    ● خطای سوم : فیلتر ذهنی
    افرادی که دارای این نوع افکار هستند تحت تاثیر یک حادثه منفی همه واقعیت را تار می بینند. به جزیی از یک حادثه منفی توجه می کنند و بقیه را فراموش می کنند.عدم توانایی در دیدن بخش های مهمتر این حوادث ، عاملی است که ذهن ما را درگیر می کند. شبیه چکیدن یک قطره جوهر که بشکه آبی را کدر می کند. به مثالی توجه کنید: به خاطر طرز برخورد شایسته خود با همکاران اداره، از طرف رئیس اداره تشویق می شوید، اما در این میان و در حین دریافت جایزه یکی از همکاران کلمه ای نه چندان جدی در مقام انتقاد به شما می گوید. روزهای طولانی در حالی که همه گفته های مثبت و مراسم با ارزش تشویق را فراموش می کنید، تحت تاثیر این انتقاد بسیار جزئی یک همکار، رنج می برید.


    ● خطای چهارم : بی توجهی به امر مثبت
    افرادی که دارای این نوع تفکر غیر منطقی هستند، توجه زیاد و با ارزشی به جنبه ها ی مثبت زندگی خود ندارند و همیشه نکات مثبت را برای خود بی اهمیت جلوه می دهند. با بی ارزش شمردن تجربه های مثبت، اصرار بر مهم نبودن آنها دارند. کارهای خوب خود را بی اهمیت می خوانند، معتقدند که هر کسی می تواند این کار را انجام دهد. بی توجهی به امر مثبت شادی زندگی را می گیرد و شما را به احساس ناشایسته بودن سوق می دهد. به طور مثال نگهبان ساختمان تجاری با تیز هوشی موفق به شناسایی یکی از سه سارقی شده بود که در هفته قبل از یکی از مغازه های این ساختمان دزدی کرده بودند. مسئول ساختمان ضمن قدردانی از نگهبان که بعد از چند روز موفق به کشف این گره شده بود از نگهبان خواست که یکی از روزهای هفته زمانی را مشخص کند که در جلسه ای با حضور افراد و مالکین ساختمان از زحمات وی قدردانی شود. نگهبان امروز و فردا کرده و یکسره میگفت کار مهمی نکرده ام و از تعیین وقت سرباز می زد.


    ● خطای پنجم : نتیجه گیری شتابزده
    بی آنکه زمینه محکمی وجود داشته باشد نتیجه گیری شتابزده می کنید. ذهن خوانی: بدون بررسی کافی نتیجه میگیرید که کسی در مورد شما منفی فکر می کند. پیشگویی: پیش بینی می کنید که اوضاع بر خلاف میل شما در جریان خواهد بود. بدون هر گونه بررسی می گویید« آبرویم خواهد رفت، از عهده انجام این کار برنخواهم آمد». و اگر افسرده باشید ممکن است به خود بگویید «هرگز بهبود نخواهم یافت».


    ● خطای ششم: درشت نمایی
    از یک سو در باره اهمیت مسایل و شدت اشتباهات خود مبالغه می کند و از سوی دیگر ، اهمیت جنبه های مثبت زندگی را کمتر از آنچه هست برآورد می کند. به دلیل اعتماد به نفس پایین، این افراد چون خود را نسبت به دیگران دست کم می گیرند، در صورت انجام کاری خطا ، این اشتباه خود را خیلی پررنگ تر از حد و حدود واقعی آن اشتباه می بیند. به طور مثال شخصی دوست قدیمی خود را می بیند و به او سلام می گوید، دوست قدیمی مانند همیشه سلام او را به گرمی جواب نمی دهد. او از این مسئله ناراحت می شود و این واقعه را برای خود فاجعه تلقی می کند. این درحالی است که شاید دلایل مختلفی برای سرد برخورد کردن وجود داشته باشد. از طرفی این قدر هم مهم نباشد ولی ساعتها این مسئله ذهن فرد را درگیر خود می کند.


    ● خطای هفتم : استدلال احساسی
    افرادی که دارای استدلال احساسی هستند فکر می کنند که احساسات منفی ما لزوما منعکس کننده واقعیت ها هستند. این نوع استدلال احساسی ما را از بسیاری واقعیت ها دور نگه می دارد . به طور مثال : «از سوار شدن در هواپیما وحشت دارم، چون پرواز با هواپیما بسیار خطرناک است».« یا احساس گناه می کنم پس باید آدم بدی باشم». یا «خشمگین هستم، پس معلوم می شود با من منصفانه برخورد نشده است.» یا «چون احساس حقارت می کنم، معنایش این است که فرد درجه دومی هستم». یا «احساس نومیدی می کنم، پس حتما باید نومید باشم».


    ● خطای هشتم : باید ها
    انتظار دارید که اوضاع آن طور باشد که شما می خواهید و انتظار دارید .همیشه این انتظار محقق نمی شود و یا با درصد کمتری محقق می شود. به طور مثال نوازنده بسیار خوبی پس از نواختن یک قطعه دشوار پیانو با خود گفت:«نباید اینهمه اشتباه می کردم». آنقدر تحت تاثیر این عبارت قرار گرفت که چند روز متوالی حال و روز بدی داشت. انواع و اقسام کلماتی که «باید» را به شکلی تداعی می کنند، همین روحیه را ایجاد می نمایند. آن دسته از عبارت های «باید» دار که بر ضد شما به کار برده می شوند،به احساس تقصیر و نومیدی منجر می گردند. اما همین باورها، اگر متوجه سایرین و یا جهان به طور کلی شود منجر به خشم و دلسردی می گردد«نباید این قدر سمج باشد».خیلی ها می خواهند با «باید» ها و «نباید»ها به خود انگیزه بدهند. «نباید آن شیرینی را بخورم». این نوع فکر اغلب بی تاثیر است زیرا«باید» ها تولید تمردد می کنند و اشخاص تشویق میشوند که درست برعکس آن را انجام دهند.


    ● خطای نهم : برچسب زدن
    برچسب زدن شکل حاد تفکر همه یا هیچ چیز است. به جای اینکه بگویید«اشتباه کردم». به خود برچسب منفی می زنید:«من بازنده هستم». گاه هم اشخاص به خود برچسب «احمق» یا «شکست خورده» و غیره می زنند. برچسب زدن غیر منطقی است، زیرا شما با کاری که می کنید ، تفاوت دارید. انسان وجود خارجی دارد اما «بازنده» و «احمق» به این شکل وجود ندارد. این برچسب ها تجربه های بی فایده ای هستند که منجر به خشم، اضطراب ، دلسردی و کمی عزت نفس می شوند. گاه برچسب متوجه دیگران است. وقتی کسی در مخالفت با نظرات شما حرفی می زند ممکن است او را متکبر بنامید. بعد احساس می کنید مشکل به جای رفتار یا اندیشه بر سر«شخصیت» یا «جوهر و ذات» او است. در نتیجه او را به کلی بد قلمداد می کنید و در این شرایط فضای مناسبی برای ارتباط سازنده ایجاد نمی شود.


    ● خطای دهم : شخصی سازی و سرزنش
    در این خطا، فرد خود را بی جهت مسئول حادثه ای قلمداد می کند که به هیچ وجه امکان کنترل آن را نداشته است. وقتی زنی از آموزگار پسرش شنید که او در مدرسه خوب درس نمی خواند با خود گفت « این نشان می دهد که من مادر بدی هستم» و چه بهتر که این مادر علل واقعی درس نخواندن فرزندش را می جست تا او را کمک کند. شخصی سازی منجر به احساس گناه ، خجالت و نا شایسته بودن می شود . بعضی ها هم عکس این کار را می کنند و سایرین و یا شرایط را علت مسائل خود تلقی می کنند و توجه ندارند که ممکن است خود در ایجاد گرفتاری سهمی داشته باشند « علت زندگی زناشویی بد من این است که همسرم منطقی نیست». سرزنش به خاطر ایجاد رنجش اغلب موثر واقع نمی شود.

    نقل قول نوشته اصلی توسط معاون کلانتر نمایش پست ها
    دوستان فقط یک زحمتی به خودتون بدید بجای جبهه گیری در مقابل حرف های همدیگه یکبار از اول تا آخر تمام تاپیک های پونیو رو بخونید اصلا یکبار حرفهای پونیو رو بخونید در همین تاپیک کفایت میکنه
    بله، منم موافقم!
    من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم / هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود



    ویرایش توسط m.reza91 : پنجشنبه 10 مهر 93 در ساعت 16:53

  2. 5 کاربر از پست مفید m.reza91 تشکرکرده اند .

    meinoush (جمعه 11 مهر 93), parsa1400 (پنجشنبه 10 مهر 93), پونیو (پنجشنبه 10 مهر 93), zolal (پنجشنبه 10 مهر 93), تیام (پنجشنبه 10 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. چرا منو پس زد؟
    توسط مهتاب در شب بارانی در انجمن سئوالات ارتباط دختر و پسر
    پاسخ ها: 34
    آخرين نوشته: شنبه 23 بهمن 89, 17:55
  2. +پس عشق و دوست داشتن کجاست؟؟؟
    توسط هوشیار در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 26 مهر 88, 10:13

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 12:04 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.