از همراهی و لطف شما سپاسگزارم. ولی می ترسم از زمانی که این بی تفاوتی به نفرت تبدیل بشه. مگه نه اینکه ذات آدم ها عوض نمی شه؟! از کجا معلوم که این حرفا از روی ترس از دست دادن یه عادت 10 ساله نیست؟ مگه نه اینکه علاقه ای که رفت دیگه خیلی سخت بر میگرده؟ لایه های احساس از کجا در میاد؟ مگه آدم چند سال می خواد زندگی کنه؟ چقدر جوونه؟ یعنی شانس یه زندگی با شور و عشق رو باید نادیده بگیرم اصلا این شانس رو دارم؟؟ نه من لذت زن بودن واسه مردم رو چشیدم نه اون زن داره به معنای واقعی . می ترسم از 10 سال دیگه که به پسرم بگم به خاطر تو موندم و بهم بگه اشتباه کردی! اگه درست نشد اگه علاقه بر نگشت این یعنی من خودم رو به پسرم ترجیح دادم؟؟ یعنی باید در مقابل اینکه زندگی شوهرم بعد از من چی میشه احساس عذاب وجدان داشته باشم؟ یا حق دارم به خودم فکر کنم؟ اینا درد منه که هر کس یه چیزی میگه








علاقه مندی ها (Bookmarks)