مرسی از همه.
یه دوست خوب جون، به نظرم حرفت خیلی خوبه. البته اگه بتونم عملی ش کنم.
چون من اخیرا مشکلاتی توی خونه برام پیش اومده که خیلی خیلی خیلی سختمه با همه صمیمی بشم.
ولی الان تصمیم گرفتم تلاشم رو بکنم.
میشه لطفا مثال بزنید از این که چه طور میتونم به برادرم و بقیه اعضای خانواده نزدیک بشم؟
نیکی جان، دوستام برادر دارن، ولی اونا هم با برادرشون صمیمی نیستن. حتی میتونم بگم رابطه من با برادرم صمیمیتر از اونهاست. برای همین متاسفانه نمیتونم از اونا الگوبرداری کنم.
مشکل اینجاست که خواهرام هم با برادرم صمیمی نیستن. در واقع مشکل اساسی اینجاست که ماها کلا خونواده صمیمی نیستیم و همه از هم دوریم.
من میخوام توی این شرایط پیش اومده به برادرم کمک کنم. دوست ندارم فقط یه تماشاچی باشم.
البته بعضی وقتا این فکر میاد سراغم که اگه باهاش صمیمی نباشم اون راحتتره ولی مطمئن نیستم. آخه چیزایی هست که بهم نشون میده اونم دوستم داره. مثلا این که حتی با وجود دردش وقتی چشم تو چشم میشیم به من لبخند میزنه.
اصلا به نظر شما درسته باهاش صمیمی بشم؟ بیشتر ناراحت نمیشه؟ مثلا نگران این شه که من نگرانشم و این به ناراحتی هاش اضافه کنه؟
ققنوس جان، نظرت خوبه. ولی لطفا یه کم دقیقتر راهنمایی کنید. مثلا برای تولد چه کار میتونم بکنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)