سلام آقای علی کوچولو.
من برای اولین باره که تاپیکتون رو دیدم. داشتم شاخ در میاوردم. چون دیدم مشکل من رو داشتید. دقیقا مثل من. اینقدر شبیه بود که تعجبم رو برانگیخت.
من و همسرم دست آخر جدا شدیم ولی خیلی اذیتم کرد تا جدا شدیم. جالبه الان با پیام سعی داره نظرمو جلب کنه تا دوباره برگردم. دارم شاخ در میارم. البته همون اخلاقو داره و نمیخواد اشتباهاتشو قبول کنه ولی چند بار در پیاماش گفت که کاراش خیلی اشتباه بوده. ولی از کارهاش و رفتارهای خودش که باهام کرده زیاد ناراحت نیست. زیاد ناراحت نیست که چقدر پدرمو دراورده. من برنمیگردم بهش. دوست ندارم دوباره بد ترین روزای عمرم رو ببینم بگذریم.
الان شدیدا تنها شدم. این برخوردارو الان همه باهام میکنن و همه یه جورایی زور میگنو تنهام میزارن. حقمو میخورن و... ( خودت بهتر میدونی چی میگم )
ظاهرا این مشکلات ما بسیار مجهول و لاینهل شده و کمتر کارشناسی نظرات کارامدی میده یا ما در حلش ضعیفیم. نمیدونم. الان ارتباطم با همه 99 درصد قطعه و روزها میگذره و تنهای تنهام. میترسم از این وضع.
در این انجمن دو سه نفر دیدم در سن و جنس و شرایط مختلف که مشکلشون فکر میکنم علت اصلیش با مشکل ما یکی هست و من سعی کردم این دو نفرو + خودم در یک تاپیک ( http://www.hamdardi.net/thread-35925.html ) مشترک هماهنگ کنم تا راه کاری بتونیم پیدا کنیم. شمام دوست داشتید میتونید شرکت کنید. البته شرایط من با شما تقریبا یکی هست.
هر راهکاری برای شما بدن درد منو هم دوا خواهد کرد چون شرایطم 99 درصد با شما یکسانه.
امیدوارم حل بشه دوست عزیز.








علاقه مندی ها (Bookmarks)