سعیده خانم گرامی، سلامنوشته اصلی توسط saeedeh66;355634
به اولی هم جواب رد دادم. البته هنوز هم معتقدم ایشون[B
من می تونم در حد یه پست وقتتونو بگیرم تا به سوالایی که برام پیش اومده جواب بدین؟
من الان تو چنین وضعیتی هستم البته با این تفاوت که منتظرم تا یه دختر خانوم محترم به من جواب بدن... خدا می دونه چقدر سخته برام. من حدودا یه ماهی هست که ایشونو میشناسم و قبلش هم 2 سالی دورادور (به واسطه فامیل دور بودن) ایشونو میشناختم. من به ایشون علاقه پیدا کردم. الان که چند روزه که قرار شده باهاشون تماس نگیرم تا بتونن بدون این که احساسات روی تصمیمشون غلبه کنه جواب بدن. حالمم خوش نیست !
بعضی وقتا حس می کنم کسی رو دارم از دست میدم و دلم میگیره اما خوب با نماز و مشغول شدن به کارام سعی می کنم کنار بیام باهاش. اینو میگم چون جلسات آخری که باهاشون بودم حس می کردم همش می خوان بگن نه... یعنی خیلی خیلی سخت گیر هستن.همش حس می کنم دنبال فرصتای بهترن. حتی یه بار هم اینو گفتن. من سنم کمه می تونم موقعیتای بهترم داشته باشم.(22 ساله هستن و من هم 25) البته منم خوشحال که ایشون سخت گیرن ولی از این ور من اعتماد به نفس اینو داشتم که منم خوبم و شرایطم از خیلی ها بهتر(اعتماد به نفسی که بار مسئولیت رو برام دو چندان کرده و تلاشم رو برای زندگی چند برابر)!)
بگذریم
این پست شما رو که دیدم یاد ایشون افتادم.
سوال من اینه، چرا دخترای خوب این طوری شدن؟! سوء تفاهم نشه. قصد بی احترامی ندارم به هیچ وجه. دنبال جوابم فقط. شاید من و خواستگار محترم شما زیادی ساده موندیم و خوش خیال...
اما شما فرمودین:
" البته هنوز هم معتقدم ایشون تمام اون خصوصیات عالی رو دارن"
بعد فرمودین تو یه مواردی و یه جاهایی هدفامون مشترک نبود...
مگه قراره دو نفر دقیقا مثل هم باشن؟ مثل هم فکر کنن؟ مگه ما منطق نداریم؟ مگه این جوری نیست که با ازدواج همدیگرو کامل می کنیم؟ مگه یکی از اهداف ازدواج این نیست که به همدیگه کمک کنیم تا به هدفامون برسیم؟ حتما باید هدفا مشترک باشه؟
شما فرمودین:
"بعد از اون ایشون بازم نظرشون مثبت بود و معتقد بودن که این موارد جزء خطوط قرمز نیست"
من دلم لرزید... نکنه آخرم دختر خانومی رو که دوست دارم چنین جوابی بهم بده و بعد هم بگه که:
" البته هنوز هم برای ایشون احترام قائلم"
که من یه خواهشی دارم، تمنا می کنم این حرف رو به ایشون نزنین چرا که دلش بدتر میشکنه.
ببینید، منم زندگی پاکی داشتم. با هیچ دختری دوست نشدم که عشق اولو آخرم کسی باشه که بخوام باهاش ازدواج کنم و ...اینا کافی نیستا. اما دارم درد دل می کنم.سعی کردم تو این جامعه ای که فساد تو خیابوناش غوغا می کنه پاک باشمو پاک بمونم. سعی کردم و تلاش کردم تا یه جای استخدام شم تو این وضع بیکاری. سعی کردم پس انداز داشته باشم. از تفریحاتم زدم، از رفیق بازی از دختر بازی به این امید که یه دختر خوب پیدا کنم و زندگیمو بریزم به پاش...اما من نوعی که بعد از مدت ها گشتن و گشتن یه دختر خوب پیدا می کنم و وارد چنین ماجرایی میشم... و ...
من تاپیک شما رو کامل خوندم. این آقا پسر خواستگار شما یه جورایی شبیه منه. راستش خیلی دلم براش سوخت ! میگن دخترا حساسن، دلشون کوچیکه. اما به نظر من الان همه چی عوض شده. یه پسری که خوبه و شما دارین تاییدش می کنین، با هم صحبت کردین تو خیلی موارد مشترک بودین.و تو یه سری چیزا نه. ایشون شما رو دوست داره. سر در نمیارم... مشکل کجاست آخه؟ دیگه قراره چی بشه؟ چرا این همه سخت گیری؟ به کجا داریم میریم؟ شما حتی فرمودین:
منتها ازم نپرسید این موارد چی بود که نمیتونم بگم
آخه چرا؟ شما رو بخدا قسم بگین دلیل چی بوده؟ شاید بعضیا مثل من که هیچ وقت نتونستن دخترارو بشناسن بتونن این جوری شناختی پیدا کنن.
اگه خوب بودن اینه، پس دیگه نباید خوب بود.
ببخشید اگه تندروی کردم، فقط قصدم اینه که جواب سوالامو بگیرم. شاید هنوز نتونستم بزرگ شم و این مواردو درک کنم. من باید بیشتر دخترارو بشناسم. به نظر میاد برداشتم از دخترا کاملا اشتباه بوده....
با احترام![]()







. شاید من به خاطر خودخواهی خودم لیاقت فرد پاک و باایمانی مثل ایشونو نداشتم.

علاقه مندی ها (Bookmarks)