سرکش عزیز،
دوستی که اینجا راهنمایی خواستند، قرار نیست بر اساس یک پست تصمیم بگیرند. ما اینجا در حد اطلاعات خودمون نظراتمون را می گیم و ایشون از جنبه های مختلف موضوع را بررسی می کنند. همه حرفهای ما احتمالات است. شاید درست و شاید هم غلط. فقط به ایشون کمک می کنه که تصمیم بهتری بگیرند و گزینه ها و احتمالات مختلف را در نظر بگیرند.
قصدم از نقل قول کردن حرف شما سرزنش و نقد نیست. پست های شما را خیلی دوست دارم و نقطه ای که در اون هستید قابل تقدیره، اگر چه مسیر سختی را براش طی کردید. ولی فکر نمی کنید بین این دو نقل قول و صحبتهای دیگه شما در مورد زندگی شخصیتون، تفاوت و تعارضاتی هست؟ ممکنه خیلی دلایل و جوابها برای این نقل قول داشته باشید. اینکه در نوجوانی شما چه اتفاقی افتاده، دلیل نمی شه که همچنان همونطور باشه. شاید اتفاقات اون زمان باعث شده مادر شما نگران تر و مراقب تر باشند. ولی عملا صحبتهایی که شما در مورد نوجوانیتون کردید، با یک خانواده نگران و مراقب هماهنگ نیست.
اگر نقل می کنم، بیشتر برای این که شاید استارتر تاپیک، مخصوصا وقتی درگیر عاطفی باشی، نکاتی را نادیده بگیره و ترجیح بده با نظرات موافق جلو بره. وگرنه برای نوشتن این پست خیلی تردید داشتم. کما این که در پست قبلی شما هم سکوت کردم.

نوشته اصلی توسط
sarkesh
مادر من هم اجازه نمیدن من تنها باشم. من مشکلی با تنها بودن ندارم، اما ایشون نگران میشن. بر این باورند که دختر تا قبل ازدواج نباید یک شب هم دور از خانواده باشه. حتی وقتی خودشون تشریف میبرن مسافرت ، به زن داداشم اگر ایران باشند یا مادربزرگم ، دختر دایی کسی حتما میسپارند شب بیان خونه و تنها نخوابم. در غیر این صورت مسافرت نمیرن.

نوشته اصلی توسط
sarkesh
وقتی یادم میاد شب یه دختر 15 ساله، تنها، ساعت 3 نصف شب، گیج و مست با آزانس رفتم خونه، از خودم خجالت میکشم. البته اون موقع واسم کلاس داشت!
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)