زوج جوان تازه ازدواج کرده بودند همدیگر را به اندازه همه دنیا دوست داشتند . انقدر که زندگی برای هردو بدون اون یکی غیر ممکن بود . مرد جوان هر روز افتاب نزده خونه رو ترک میکرد و تنها چیزی که بهش فکر میکرد کار بیشتر و پس انداز بیشتر بود تا بتواند انگشتر برلیان زیبایی برای همسرش بدهد تا بتواند عمق علاقه بیکرانش رو با درخشش الماس نشان دهد . ولی دختر جوان در این فکر بود که چه عشق بی ثمری دارد و عاشق مردی ست که توی تاریکی هوا خونه رو ترک میکنه و تو تاریکی هم برمیگرده و اونقدر خسته ست که نای حرف زدن هم ندارد . سالها گذشت و گذشت و بالاخره مرد که دیگه عمری از ش گذشته بود تونست اون انگشتر رو بخره و به همسرش هدیه بده . الماسش واقعا درخشان بود ولی چشمان عاشق زن دیگه اون درخشش عاشقانه رو نداشت . هیچ وقت مرد نفهمید که الماس گرنبها تمام این سالها کنارش بوده و میتونسته تنها با یک جمله اونو به دست بیاره . با جمله دوستت دارم .







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)