به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 76

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط parsa1400 نمایش پست ها
    بانو تقدیر سلام

    تاپیکتونو کامل خوندم . بانو برا گرفتن مشاوره از مدیر و مشاورین باید از کاربران باشی و یا برا مدتی کوتاه عضویت آزاد پرداخت کنید و در قسمت مشاوره خصوصی دوباره تاپیک بزنید و بیان مشکل کنید تا بهتون پاسخ بدن و مشاوره

    خب گفتی دو ماه منزل مشترکتونو ترک کردی . ؟ چرا ؟ خودت ترک کردی ؟ یا بیرونت کردن ؟ الان راه برگشت به منزل بازه یا بسته ؟ اینا برا حقوق شما و احتمالا دادگاه مهمه .

    بانو نمیدونم چی شده که همسرت چند وقت بعد عروسی با شما سر ناسازگاری گذاشته و یه جورایی سرد شده تا امروز که تصمیم به جدایی گرفته . خب شما بچه ندارین ؟ چرا ؟ تو این هفت سال به فکر بارداری نبودی . یا بچه نمیخواستین ؟

    البته خدا رو شکر که الان پای طفلی وسط نیست ولی بیشتر وقتا بچه پیوند قوی تر میکنه سردی ایجاد شده رو دوباره گرم میکنه .

    نمیدونم با این احوال و گذشت چند ماه شما چطور انقدر کوتاه اومدی . اعتماد به نفستون بالاست یا زندگی پر دردی داشتین که الان راحت کنار اومدین . میدونی چرا چون شک حاصله از این درد ها بیشتر از چند ماه طول میکشه و بعد به آدمو به تصمیم های ناخاسته ترقیب میکنه .

    بانو به عنوان کسیکه دادگاه رفته بهت میگم اگه فکر میکنی ادامه این زندگی جز عذاب بیشتر نیست . فکر اجرای مهر نکن باهاش به تفاهم برس یه حقی بگیر رهاش کن . (نظر شخصی بود ) چون شما دادگاه نرفته کلی کم کردی کلی به خودت آسیب زدی دادگاه بری چی میشی . جز خودت مدرت و پدرت بد تر از شما شکسته خواهند شد و ضربه بیهوده خواهند خورد که با گرفتن 1000 سکه هم قابل جبران نیست.

    بانو شما برا جدایی پا قدم نشو . اگه بیرونت کردن برو شورا و بر نفقه شکایت کن . بانو از لحاظ خودت اگه راهی برا برگشت هست انجام بده . اگر بسته بود رهاش کن . وبر کسیکه لیاقت عشقت نداشته و نداره مرثیه سرایی نکن .

    واقعا تقدیر این بوده پس ولش کن . بذار بره .خودتو نباز . اگه همسرتون خواهان جدایی بزار بره درخواست بده تا بفمه درخواست طلاق یعنی چی ؟ با خودت کنار بیا . تصمیم بگیر .

    برمیگردم مهریه تون چندتاست . تصمم آخرتون چیه ؟ به نظر خودت طلاق عاطفی بین شما اتفاق افتاده یا نه ؟ ادامه یه زندگی زجر آور برای شما چه مفهومی داره ؟ ضعف درون ؟ یا عشق کاذب ؟یا عدم باور واقعیت؟ یا عشق واقعی ؟ کدومش ؟

    بانو چقدر اعتماد به نفس داری . برا آینده ات .

    خیلی چیزا شرطه . هرکی تو این راه مقصر باشه و عرش خدارو بشکنه عهد ازدواج بشکنه . چه دختر چه پسر خیر نخواهد دید شک نکن

    مواظب خود باش.
    با سلام
    ممنونم آقا پارسا گه تاپیکمو خوندید.ولی یه چیزاییو از توی نوشته هاتون متوجه نشدم اول اینکه خب مگه من الان جزوه کاربرها نییستم؟؟؟؟؟و توی تاپیکای دیگه توی همین انجمن دیدم که دوستان و مشاورین و حتی مدیر همدردی راهنمایی کردند!!!موضضوع بعدی اینه که همونطور که قبلا گفتم من تو خونه مادر شوهرم تو یکی از اتاق خواباشون زندگی میکردم دقیقا مثل یه دختر تو خونه باباش یعنی منظورم اینه که فقط تخت و کمد و دیگه نه هیچ وسیله دیگه ایی.من خودم از خونه بیرون نیومدم چون مشاوره میرفتیم همش میگفتم اگه بیرونم کردند اونوقت میرم و گرنه نه قهر تو قاموسم بود و نه ول کردن خونه زندگیم به مشاورم گفتم من مخالف طلاقم و مگر اینکه منو بیرون بندازن که ایشون هم بهم گفتن یعنی تو اینقدر ضعیف و حقیری؟و واسه خودت ارزش قایل نیستی؟چطور میخوای شوهرت برات ارزش قایل باشه تو باید یکم بی محلی بهش بکنی انقدر نباید پیشش باشی باید جای خالیتو حس کنه انقده ترسو نباش تو از ترست حاضری انقده سطح خودتو پایین بیاری که میگی مگه اینکه بندازنت بیرون!!!خلاصه این از این طرف از طرف دیگه خونه مال مادر شوهره تا فهمید شوهرم میخواد منو طلاق بده و من هی گریه زاری میکنم اومد گفت تاظهر برین یه خونه واسه خودتون بگیرین شوهرمم گفت خب گفته پس باید بریم خلاصه یه چن تا تلفن مالی مبنی بر اینکه پول بگیره زد و منم خوشحال از اینکه می خواد خونه بگیره منو برد دم خونه مامانم اینا گفت تا شب بهت خبر میدم آقا شب زنگ زد که نه همین هفته باید جدابشیم منم واسه اینکه وقت ازش بخرم باهاش حرف زدم که بیا یه مدتی از هم دور باشیم و خودمونو اصلاح کنیم ولی تو این مدت همش به مشاور گفته بود نمیخوام خلاصه من خونه بابام موندگار شدم حالا مشکلی پیش میاد؟منکه خودم نمیخواستم برم ولی الانم دیگه نمیخوام تو اون خونه با مادر شوهرم اینا زندگی کنم.چیکارکنم حالا؟خیلی ترسیدم نکنه واسم بد بشه؟آخه اون یه بارم سراغمو نگرفت.خب هم من هم شوهرم بچه دوست داشتیم من تو فکرم این بود بعد سه سال بچه دار بشم البته الان 5سال و اندی است عروسی کردیم ولی بعد از یکسال و اندی خونه رو که فروختیم و ما اومدیم با مادر شوهرم همش بحث بچه که میشد من دو تا چیز تو ذهنم بود که مانع بچه دار شدن بود اول اینکه واقعا از مردی که از هفته و ماه اول تا یه چیزی میشد هرماه میگفت نمیخوام این زندگیو و خون به جیگر من میکرد میترسیدم به نظرم بچه باید وقتی بیاد یه زن و مرد به یه تعادل و ثبات اخلاقی با هم و یه آرامش نسبیه پایدار رسیده باشن که ما نداشتیم.بعدم اینکه به شوهرم میگفتم تو خونه بگیر باشه من بشه دار میشم ولی یا زیر بار نمیرفت یه خونه واسم بگیره یا اینکه میگفت تو باردار شو من خونه میگیرم و میدونستم همش وعده وعیده خب شما بگو بابا منم یه حق و حقوقی دارم آخه نمیشه که هرچی فقط اون میگه بشه بعدشم که جفتمون دانشگاه قبول شدیم داشتیم درس میخوندیم دیگه اینکه متوجه نشدم منظورتون از کوتاه اومدن چیه؟یعنی بی خیال زندگیم شدم؟یعنی راحت از خیرش گذشتم؟یا اینکه تا الان مراعات شوهرمو کردم و هنوز صبر کردم و اقدامی نکردم؟ کودومش؟
    ببینید من از اول هی میدیدم شوهرم اولین راه حل یه مشکل براش طلاقه خب آدم طی این چند سال به این نتیجه میرسه خب شوهرش نمیخوادش دیگه واسه من که خیلیم احساساتی بودم این معنیو داشت من هر کاریش میکردم راضی نمیشد .بعدم با وجود حدود یک سال و نیم هر هفته مشاوره رفتن دیگه با خودم گفتم نکنه واقعا دیگه فایده نداره؟روزی که از هم جدا میشدیم من واسه از دست دادن اون گریه میکردم و اون واسه حروم شدن زندگیش با من.بعدم مشاوره هی میگفت اصلا تماس نداشته باشین هی من میگفتم سرد میشه هی میگفت نه باید خلائتو احساس کنه باید خودش بیاد سمتت نه زوری ولی منم بهش گفتم که مامانش نمیذاره خلائ منو حس کنه.میدونستم . ولی از حدود چندین ماه قبلم با اینکه باهاش بودم ولی علنا تو چشام نگاه میکرد و میگفت نمیخوام دیگه خب من چقدر آخه مگه صبر دارم؟با هر بار گفتن این جملش میمردم از غصه.
    واسه مهریه هم خودم نظرم همینه که توافقی باشه چون اونم چیزی به نام که نداره همه مال مادرشه که شوهرم باهاش کار میکنه ولی بابام عصبانیه میگه فقط دادگاه و قانون حتی اگه چیزی ازش نگیریم مهم نیست باید پرونده براش تشکیل بشه که انقد راحت یکیو بد بخت نکنه بعد بیاد بگه نمیخوام

    من قبل ازدواجم اعتماد به نفس خوبی داشتم ولی در طول زندگی با اینکه همه میگن اعتماد به نفست خوبه ولی از بس مورد سرزنش قرار گرفتم و همش در مقابلم با غرور رفتار شد و هی شوهرمو مادر شوهرم بهم القا کردن تو چیز خاصیم نیستی از درون خیلی ضعیف و آسیب پذیر شدم خیلی ترسو.
    ببخشید زیاد شد و از حوصلتون خارج حرف زدم


    - - - Updated - - -


    ویرایش توسط تقدیر : جمعه 25 مهر 93 در ساعت 10:26

  2. 2 کاربر از پست مفید تقدیر تشکرکرده اند .

    SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), رزا (جمعه 25 مهر 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:37 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.