جملاتی رو که به خودت نسبت میدی نگاه کن: از خودم بدم میام...من زیبا نیستم...چرا این قدر بی دست و پام...همش مریضم..حتی عنوان تاپیکت من افسردگی دارم
خوب دنیای گل تو وقتی تو ذهن خودت از خودت یک همچین آدمی ساختی معلومه که موذب میشی معلومه حالت بد میشه...تمام این ها فقط تلقینه که باعث میشه
تو ذهنت پا بگیره و برسه به مرحله اجرا...تو اصلا افسردگی نداری چرا میگی من افسرده ام؟؟
اینقدر در برابر خودت ظالم نباش به خودت ظلم نکن..چرا وقتی هنوز چیزی نشده برای خودت پیش بینی میکنی؟؟
همه ی این اتفاقاتی که برای تو افتاده رو همه تجربه کردن: شکست عشقی..استرس..حالت تهوع اینا هیچکدوم دور از انتظار نیست..
به نکات مثبتی که داری بیشتر فکر کن..با خودت تمرین کن مثلا اگر با کسی قرار داری چندین بار خودت رو بذار تو اون موقعیت و همه حرفایی که میخوای بزنی رو تکرار
کن..
- - - Updated - - -
جملاتی رو که به خودت نسبت میدی نگاه کن: از خودم بدم میام...من زیبا نیستم...چرا این قدر بی دست و پام...همش مریضم..حتی عنوان تاپیکت من افسردگی دارم
خوب دنیای گل تو وقتی تو ذهن خودت از خودت یک همچین آدمی ساختی معلومه که موذب میشی معلومه حالت بد میشه...تمام این ها فقط تلقینه که باعث میشه
تو ذهنت پا بگیره و برسه به مرحله اجرا...تو اصلا افسردگی نداری چرا میگی من افسرده ام؟؟
اینقدر در برابر خودت ظالم نباش به خودت ظلم نکن..چرا وقتی هنوز چیزی نشده برای خودت پیش بینی میکنی؟؟
همه ی این اتفاقاتی که برای تو افتاده رو همه تجربه کردن: شکست عشقی..استرس..حالت تهوع اینا هیچکدوم دور از انتظار نیست..
به نکات مثبتی که داری بیشتر فکر کن..با خودت تمرین کن مثلا اگر با کسی قرار داری چندین بار خودت رو بذار تو اون موقعیت و همه حرفایی که میخوای بزنی رو تکرار
کن..






یعنی واقعا مسئله جدی نیست؟؟ واقعا شما ها هم ممکنه مث من اینطوری استرس بگیرین؟؟؟؟؟؟؟خیلی نگرانم.. خیلی.. دوست خوب هم اصلا ندارم که بخوام باهاش برم بیرون ... متاسفانه تو شهری که هستیم غریب هستیم و هیچ فامیل و آشنایی نداریم.. به خاطر همین مجبورم همش برای فرار از بیکاری بشینم پای لب تاب...
شما تمرین یا روش هایی برای رسیدن به آرامش سراغ ندارید؟؟ شروع کردم اسطوخودوس البته عصارش رو میخورم میگم شاید آرام بخش باشه و موثر...
..حالا همش اصرار داره قرار دوم رو بذاریم ولی من واقعا نمیتونم... میترسم دوباره تجربه تلخم تکرار بشه... همش باخودم میگم یبار خودم تنها برم رستورانی که قرار میزاریم یکم بشینم تا ترسم بره ولی میدونم بیفایدست.. چون استرسم از خودش بیشتره تا مکان........
..از یه طرف هم رفتار الانش برام قابل هذم نیست..نمیدونم چرا الکی امیدوار شدم..... از خدا بدم میاد چون منو نمیبینه..چون اینهمه دعاو نذر رو ازم قبول نمیکنه... چون صدامو نمیشنوه...چون این همه که بهم ظلم کردن سزاشون رو نمیده......................دارم میمیرم... معدم دوباره بهم ریخته.... دارم گریه میکنم....دیگه دلم نمیخواد پامو از خونه بیرون بذارم..از همه نامردا متنفرم......................متنفر


علاقه مندی ها (Bookmarks)