بالاخره بابام موفق شده بودن باهاش حرف بزنن قبول کرده بود بیاد ولی گفته بود من اصلا دیگه تمایل ندارم زندگی کنم یه سری چیزایه دیگم گفته بوده مثلا خانوادمو به بی خیال بودن متهم کرده میدونم قبول کردنشم واسه اینه که بیاد و بگه تقصیر منه.اصلا مشاور خانواده رو هم به همین دلیل میومد که اثبات کنه تقصیر منه ولی بعد که دید انگار خودش داره این وسط مورد تمرکز قرار میگیره نرفت دیگه مشاورو .دوستان من دارم دق میکنم خوابم نمیبره از دلشوره حالت تهوع میگیرم.احهربار که میگه دیگه نمیخوام من یه بار خرد میشم خدابا آخه چرا؟؟؟؟چی شد که اینطوری شد؟؟؟اصلا نمیدونم چی کار کنم اون کلیدی که آقای مدیر فرمودن چیه؟و یا چجوری پیداش کنم. خیلی سخته احساس میکنم خیلی دیر شده و همه احساسای درونیش مرده ان مث یه آدم بی روح شده اصن چشاش نمیبینه گوشاش نمیشنوه خدایا
بگین الان چیکار کنم؟اصن یه همجین آدمیو میشه برگردوند من چیکار میتونم بکنم؟؟؟؟؟؟