
نوشته اصلی توسط
رها20
مرسی دوست عزیز، ملی دیگه علاقه ای وجود نداره اگه پست قبلی رو خونده باشید گفته بودم که دیگه هیچ حسی بهش ندارم و این رفتار آخر دیگه تیر خلاص بوده واسم. ایشون استاد دانشگاه هستند و من فکر می کنم انجام بعضی کارها از یه سرس آدم ها حتی تحت فشار عصبی هم قابل پذیزش نیست. من الان تنها چیزی که نگرانم می کنه اینه که موضوع رو چه جوری با خانواده ام مطرح کنم. چون تا به امروز در جریان نبودند و هم اینکه چیزی که دیگران از این آدم دیدن همیشه با واقعیتی که من توی خونه دیدم از زمین تا آسمون فرق می کنه. ترسم اینه که به خودخواهی محکوم بشم به خاطر پسرم. دودلیم فقط واسه پسرم و مردمه. بعد می گم پس خودم چی؟؟؟ من اگه جرات تصمیم گیری هم پیدا نکنم زندگی رو بی هیچ ارتباطی با اون ادامه می دم. ضمنا ایشون فرداش برگشت خونه خودش!
علاقه مندی ها (Bookmarks)