آنچه آزارم مي دهد....
دو سال بعد از تشكيل زندگي مشترك تصميم گرفتيم به همراه خانواده من و خانواده خواهرم به مسافرت برويم ... دو تا ماشين پرايد شديم .... تعطيلات عيد بود ...... شوهر خواهرم از اداره شان در اصفهان و شيراز جا گرفته بود...... همسرم مايل نبود بهانه ماشين نو اش را داشت كه نمي خواست در جاده بيندازد...
مادرم گفت مجبورش نكن.... اما جا رايگان است خرج خورد و خوراك شما دونفر را ما مي دهيم ... در عوض اينكه سوار ماشينتان مي شويم...... البته شوهر خواهرم هم ماشين داشت ولي من يك خواهر و يك برادر مجرد هم داشتم كه مي خواستند همراه ما بيايند..... همسرم راضي شد.......
همه ما شاغل بوديم تعطيلات عيد هم كم بود شيراز دور بود ... تصميم گرفتيم عصر 28 اسفند راه بيفتيم تا از تعطيلات بهترين استفاده را كنيم.....شب چهارشنبه سوري ..به ديدن خانواده شو هرم رفتم..... ( ما تركها به چهارشنبه سوري خيلي اهميت مي دهيم برايمان كمتر از عيد نيست) عيد را تبريك گفتيم .... از آنها براي سفر اجازه گرفتيم!!!!! حتي كليد خانه مان را به برادر شوهرم داديم تا از سكوت آن استفاده كند و براي كنكور درس بخواند..... پدر شوهرم خيلي عصباني بود...... با بغض گفت اميدوارم به شما خوش بگذرد...!!!!
من اهميتي ندادم..... راهي سفر شديم خوب بود خوش گذشت........سال تحويل را در 33 پل بوديم .... بعد سال تحويل هرچه خواستيم به خانواده شوهرم زنگ بزنيم موبايلها خط نمي داد......چون شب بود خوابيدم و فردا صبح زنگ زديم كه پدر شوهرم خيلي عصباني بود كه چرا دير زنگ زديد...... براي تك تك اعضاي خانواده شوهرم سوغاتي خريدم ... مبلغي هم بابت عيدي ( 10 هزار تومان براي هريك از سه برادر شوهرم و سي هزار تومان براي مادر شوهرم و مادر بزرگ شوهرم ) به علاوه بلوزهايي كه براي همه آنها خريدم ..... همسرم حقوقش را از بانك نگرفته بود..... من تمام دويست هزار تومان حقوق اسفندم را صرف خريد و دادن عيدي براي آنها كردم...... اين تمام سادگي من بود .... من از خريد كادو براي ديگران لذت مي برم ... همه اين كارها را با محبت خودم كردم..... همسرم اهميتي به خريد كادو و دادن عيدي نمي دهد.... 4 سال است همسر اويم نه كادويي برايم خريده نه به من عيدي داده.. دريغ از يك شاخه گل.... .... كلمه فراموش كردم دليل آسان اوست.... و من مي پذيرم ... چون دوست ندارم برايم زوركي كادو بخرد و محبت را گدايي كنم......
خلاصه روز 5 عيد به تهران رسيديم .... خسته بوديم سركار نرفتيم اما به محض بيدار شدن به ديدن خانواده شوهرم رفتيم با كادوها.... پدر شوهرم نبود كادوي همه را داديم............ برادر شوهردومم كادو را باز نكرد و با اخم گوشه اي انداخت.....( 7 سال از من و 10 سال از همسرم كوچكتر است ) وقتي آمد تبريك عيد گفتيم .... شروع به گلايه كرد به همسرم گفت همه پسرخاله هايت روز اول عيد مي آيند اينجا اما تو نيامدي .... گفت موقع سال تحويل جانمازم را پهن كردم و گريه كردم..... چرا پسر من سر سفره سال تحويل نيست...... (اين سومين سال تحويل بعد از ازدواج ما بود ... دو تاي قبل را با آنها بوديم يكسال در مشهد و يكسال در خانه شان)
گفت و گفت .... من طبق عادتم چيزي نمي گفتم ... دوست نداشتم با بزرگتر خود بحث كنم...... من عادت دارم خشم خود را در خود فرو خورم ... در ميان همكارانم به آرامش و صبر مشهورم..... (تنها اخلاق خوب من) .... همسرم هم چيزي نمي گفت
تا اينكه رسيد به اين حرف كه اين پدر(باباي من) براي دخترش چي كار كرده ؟ چه حقي دارد سوار ماشين پسر من شود؟
( ما ماشين را دو سال بعد ازدواج خريديم ... سه ميليون همسرم گذاشت 3 ميليون هم من از پس اندازم ( من شاغلم) ..در واقع درست است من رانندگي نمي كنم و ماشين به نام همسرم هست ولي من هم در خريد آن ماشين سهم داشتم ....و حق مسافرت با آن را)
( من دوسال قبل ازدواجم از 22 سالگي كه ليسانس گرفتم و مهندس برق شدم... سر كار مي رفتم و چون مي خواستم جهيزيه خوبي بخرم و در ضمن به پدرم كه كارمند بود فشار نياورم .. از حقوقم لوازم برقي ام را خريدم ... البته قبل از ازدواج .... بعد از ازدواج حقوقم را پس انداز كردم و در اختيار همسرم قرار دادم تا ماشين بخريم.... منظور از اينكه پدرش چي كار كرده همين بود..... من راز خريد برخي وسايلم را با حقوق خودم به همسرم گفتم و قرار بود به كسي نگويد اما گويي خواجه حافظ شيراز هم خبر داشت.... در ضمن من 24 سالگي ازدواج كردم... پدرم مرا بزرگ كرده ... دانشگاه فرستاده... خرج تحصيلم را داده.....در خريد جهيزيه كمك كرده)
داشتم مي گفتم وقتي حرف پدر شوهرم به اينجا رسيد نتوانستم تحمل كنم برخاستم و فقط گفتم نمي توانم توهين به بابايم را تحمل كنم .... به سمت در خروجي خانه رفتم .... پدر شوهرم به سمت من هجوم آورد تا مرا كتك بزند( همانطور كه زنش و پسرانش را مي زد) ... اما برادر شوهرم و شوهرم جلويش را گرفتند . من فرار كردم به خانه كوچك اجاره اي خود كه دو خيابان بالاتر بود آمدم...... همسرم دنبالم نيامد... ماند تا پسرش را آرام كند.....
گريه مي كردم ... هق هق كنان ...... از ته قلب... كسي را نداشتم آرامم كند!!!! همسرم كنار پدر شوهرم مانده بود.... آيا من حق نداشتم در سن 27 سالگي بعد 3 سال ازدواج .. براي مسافرت رفتن تصميم بگيرم...؟
با پول خودم با ماشين خودم ... من حق ندارم ؟ ما كه چهار شنبه سوري به ديدن آنها رفته بوديم...؟
چرا بايد براي همه چيز از آن مرد بي سواد پولدار و خسيس بايد اجازه بگيرم ؟؟ من ازدواج كرده ام مستقل شوم... بزرگ شوم ... براي خودم تصميم بگيرم.... اما گويي استقلال دوران مجردي را هم از دست داده ام؟ ... خانواده من در دوران مجردي و بعد آن... هيچ گاه مرا تحت فشار قرار نداد.... در خانواده ما با وجود محبت فراوان، هريك از اعضا خودش براي خودش تصميم مي گرفتند.... من آينده ام ... رشته ام... را همه را خودم انتخاب كردم ..... من آزاد بودم... ولي حالا اسير رسم هاي مسخره قديمي و دهاتي .....
به مادرم زنگ زدم قصه را گفتم ولي جمله آخر پدر شوهرم را حذف كردم .... دلم نمي خواست جمله او در مورد بابايم را دوباره تكرار كنم..... نگفتم .... دلم نيامد بگويم..... بدترين جمله او را يعني جمله: " اين مرد براي دخترش چه كرده؟"... را حذف كردم ... در دل خودم پنهان كردم....
مادرم گريه كرد..... بابايم فهميد كه به خاطر مسافرت دعوا شده .... باباي من آدم تو داري بود .... همه چيز را فرو مي خورد .... او تحصيلكرده و فهميده بود...... ( در گذشته هاي دور پدر من رييس پدر شوهرم بوده كه... آشنايي ما و همسرم به دليل آشنايي پدرهايمان بوده)
فردا حال بابايم در محل كارش ( بيمارستان ) بهم خورده بود..... ناراحتي تنفسي يا شوك قلبي ... نمي دانم هرچه بود از اعصاب بود....
همان شب مادر شوهر و برادر شوهرهايم به خانه ما مي آيند... من با كمال احترام از آنها پذيرايي مي كنم .... آمده اند تا مرا براي معذرت خواهي و دست بوسي به نزد پدر شوهرم ببرند... و چون من قبول نمي كنم برادر شوهر دومم با عصبانيت بقيه را بلند مي كنند و مي روند..... ( به معناي واقعي كلمه من با لباس عروس دست پدر شوهرم را بوسيدم...خاله همسرم مجبورم كرد.... من از اين كار نفرت دارم .. عقيده دارم بايد به بزرگترها احترام گذاشت اما... بوسيدن دستپدر شوهر !!! هرگز )
با تمام دعواها ... بعد از دو ماه من با شيريني به ديدن پدر شوهرم مي روم و از او معذرت خواهي ميكنم !!!! در طول عيد هم به تمام اقوام خانواده شوهرم ( 10 خانواده) سر زدم هرچند كه نرسيدم به ديدن تنها عمويم و زن عمو بيمارم بروم..... من خوب بلدم كه آداب معاشرت را رعايت كنم... وظايفم را هم مادر شوهرم خوب يادم داده!!!!!
چند ماه بعد پدرم معده درد گرفت ...... بعد تشخيص سرطان معده... و عمل و شش ماه بعد پدرم مي ميرد....!!!
و اينچنين دعاي وقت سال تحويل پدر شوهرم مستجاب مي شود و دل پدر شوهرم خنك مي شود!!!!
خيال او راحت است چون باباي من مرده و ديگر نمي تواند سوار ماشين پسر او شود......
و مادر شوهرم خوشحال تر ، كه فيس من خوابيد و با مرگ پدرم دلم سوخت!!!!!
من هنوز هر هفته به ديدن آنها مي روم و خشم خود را در برابر صورت خندان پدر شوهرم پنهان مي كنم.....
من عزادار پدرم هستم كه چند ماه است فوت شده .... و پدر شوهرم كه هميشه براي من قيافه مي گرفت ... حالا هميشه خندان است...
روزهاي تعطيل به جاي استراحت و رفتن به يك جاي تفريحي... به جاي هفته اي يكروز باهم بودن .......
من به آنجا مي روم... كم حرف مي زنم ... سفره مي اندازم... ظرف مي شورم ... از مهمانهايشان پذيرايي مي كنم ..... به خانه برمي گرديم .... همسرم مي خوابد ... من تا صبح گريه مي كنم ... من همسر خوبي هستم ... وظايف خود را در قبال خانواده همسرم بلدم ...
چه اهميتي دارد اگر از درون فرو ريزم...... اگر از درون خرد شوم .... اگر افسرده شوم.... اگر از شدت ناراحتي اعصاب چشمم بپرد...؟
من زن خوبي هستم ... خانه تميز مي كنم ... غذا مي پزم ... هر چه مادر شوهرم مي گويد گوش مي دهم .....
بلند حرف نمي زنم....سركار مي روم و خرج خودم را در مي آورم..... اما شبها به رهايي از اين زندگي عذاب آور...فكر مي كنم ؟... و گاهي كه خيلي عصبانيم، دلم مي خواهد همسرم را در خواب خفه كنم.............
من مي خواهم در حريم چهار ديواري خودم ... براي خودم تصميم بگيرم... اما نمي شود چون ازدواج كرده ام.... جون همسرم راز دار نيست.... چون خانواده شوهرم از من توقع دارند.......
من مي انديشم به اينكه....ديدن آنها سختتر و وحشتناك تر از نديدن همسرم است...








علاقه مندی ها (Bookmarks)