سلام
تموم شد...
ایشون دیروز مشاور رفتن. مشاور دانشگاهشون بودن...
نمی دونم مشاور خوب راهنمایی نکرده، نمی دونم... پاک گیجمو داغوون.
به من گفت نه... در حالی که امروز خواستن بره شهرستان من ازش خواستم امروز هم ببینمش هم جوابو بگیرم هم برسونمش که راهی شه... چیزی نمونده بود که برسیم که گفـت: تو خیلی خوبی و ...ولی جوابم منفیه( وای خدای بغض گلومو گرفته...) کلی اصرار کردم دلیلش رو بگو، من فقط دلیل می خوام... موقع برگشت پاهام بی حس بود و نمی تونستم پدال ماشین رو فشار بدم ازش دلیل خواستم که اس ام اس داد:" ته دلم اونی نیستی که بخوام همسرم باشه"
دخترا جواب بدن، چرا؟ به نظرتون واقعا دلیلش اینه ؟
تو مسیر که 3 ساععتی در کنارش بودم کلی حرف زدم. همش لبخند رو لباش بود مثل همیشه. چند تا چیز راجع بهم گفتو ازم تعریف کرد... صدات و لحنت خیلی قشنگه. پیرهنت چقدر بهت میاد خالت و دخترخاله هات( خالم واسط شد که با هم آشنا شیم) خیلی ازت تعریف می کنن؛ و خیلی خوبی و ...
و ... پس دلیل گفتن اینا چیه؟ که منو مسخره خودش کنه؟ مگه من چقدر می تونم تحمل کنم؟
به نظرتون جوابش منفیه قطعا؟ ما خواستیم خونوادگی برای هفته دیگه بعد از تاسوعا عاشورا که میریم شهرستان خونشونم بریم...
با این حساب همه چی بهم خورد...
به نظرتون باید چیکار کنم؟ دخترخانوما بهتر می تونن درک کنن. چنین مواقعی جواب قطعا نه هستش>؟ من ازش پرسیدم اگه ازت فرصت بخوام و دوباره بیام چی گفت فک نکنم تصمیم تغییر کنه...
من فکر کنم دنبال موقعیت بهتر از منه... امروز اول راه می گفت پسرا راحت ترن اونی که می خوانو انتخهاب می کنن اما دخترا نه از بین اونایی که میان باید انتخاب کنن که کارشون سخت تره ...
من فکر کنم منتظر موقعیت بهتره مگه نه>؟ روزای اول هم می گفت تو خیلی خوبی همه چی اکیه ولی با ایده آلم فرق داری... الانم آخر حرفش شد همین...
من خیلی سخت ایشونو پیدا کردم. واقعا دختر خوبیه. بالای 70 درصد هم تفاهم داشتیم. اینو خودشم امروز بهم گفت. (بعد از این که گفت نه و من دلیل خواستم ازش) خونواده هامونم دقیقا مثل هم بودن. تو شرایط مشابه بزرگ شده بودیم... نمی دونم دخترا چرا این جوری شدن... هدفشون معلوم نیست. خودشونم نمی دونن دنبال چی هستن...
الانم تازه رسیدم خونه. تو راه که طولانی هم بودو حدودا 1 ساعت تو راه بودم همش به این یه ماه فکر می کردم... خیلی برام سخته فراموش کنم... خیلی برام سخته...همش بغض می کردم مثل بچه ها... نتونستم دیگه تو خودم بریزم و به مامانم گفتم. اونم سریع گفت نگران نباش 4 دختر خوب دیگه معرفی کردن...! اینم از مامان ما...
تروخدا یه چیزی بگین آروم شم.
من الان خیلی تنهام. از زندگی خستم و از همه دخترا ناامید. دخترا اون جوری که فکر می کردم نیستن.
خدایا بهم صبر بده....
- - - Updated - - -
سلام
تموم شد...
ایشون دیروز مشاور رفتن. مشاور دانشگاهشون بودن...
نمی دونم مشاور خوب راهنمایی نکرده، نمی دونم... پاک گیجمو داغوون.
به من گفت نه... در حالی که امروز خواستن بره شهرستان من ازش خواستم امروز هم ببینمش هم جوابو بگیرم هم برسونمش که راهی شه... چیزی نمونده بود که برسیم که گفـت: تو خیلی خوبی و ...ولی جوابم منفیه( وای خدای بغض گلومو گرفته...) کلی اصرار کردم دلیلش رو بگو، من فقط دلیل می خوام... موقع برگشت پاهام بی حس بود و نمی تونستم پدال ماشین رو فشار بدم ازش دلیل خواستم که اس ام اس داد:" ته دلم اونی نیستی که بخوام همسرم باشه"
دخترا جواب بدن، چرا؟ به نظرتون واقعا دلیلش اینه ؟
تو مسیر که 3 ساععتی در کنارش بودم کلی حرف زدم. همش لبخند رو لباش بود مثل همیشه. چند تا چیز راجع بهم گفتو ازم تعریف کرد... صدات و لحنت خیلی قشنگه. پیرهنت چقدر بهت میاد خالت و دخترخاله هات( خالم واسط شد که با هم آشنا شیم) خیلی ازت تعریف می کنن؛ و خیلی خوبی و ...
و ... پس دلیل گفتن اینا چیه؟ که منو مسخره خودش کنه؟ مگه من چقدر می تونم تحمل کنم؟
به نظرتون جوابش منفیه قطعا؟ ما خواستیم خونوادگی برای هفته دیگه بعد از تاسوعا عاشورا که میریم شهرستان خونشونم بریم...
با این حساب همه چی بهم خورد...
به نظرتون باید چیکار کنم؟ دخترخانوما بهتر می تونن درک کنن. چنین مواقعی جواب قطعا نه هستش>؟ من ازش پرسیدم اگه ازت فرصت بخوام و دوباره بیام چی گفت فک نکنم تصمیم تغییر کنه...
من فکر کنم دنبال موقعیت بهتر از منه... امروز اول راه می گفت پسرا راحت ترن اونی که می خوانو انتخهاب می کنن اما دخترا نه از بین اونایی که میان باید انتخاب کنن که کارشون سخت تره ...
من فکر کنم منتظر موقعیت بهتره مگه نه>؟ روزای اول هم می گفت تو خیلی خوبی همه چی اکیه ولی با ایده آلم فرق داری... الانم آخر حرفش شد همین...
من خیلی سخت ایشونو پیدا کردم. واقعا دختر خوبیه. بالای 70 درصد هم تفاهم داشتیم. اینو خودشم امروز بهم گفت. (بعد از این که گفت نه و من دلیل خواستم ازش) خونواده هامونم دقیقا مثل هم بودن. تو شرایط مشابه بزرگ شده بودیم... نمی دونم دخترا چرا این جوری شدن... هدفشون معلوم نیست. خودشونم نمی دونن دنبال چی هستن...
الانم تازه رسیدم خونه. تو راه که طولانی هم بودو حدودا 1 ساعت تو راه بودم همش به این یه ماه فکر می کردم... خیلی برام سخته فراموش کنم... خیلی برام سخته...همش بغض می کردم مثل بچه ها... نتونستم دیگه تو خودم بریزم و به مامانم گفتم. اونم سریع گفت نگران نباش 4 دختر خوب دیگه معرفی کردن...! اینم از مامان ما...
تروخدا یه چیزی بگین آروم شم.
من الان خیلی تنهام. از زندگی خستم و از همه دخترا ناامید. دخترا اون جوری که فکر می کردم نیستن.
خدایا بهم صبر بده....








علاقه مندی ها (Bookmarks)