من دنبال هدفم. دنبال یک معنا. ولی پیداش نمیکنم.
- - - Updated - - -
نمیدونم چرا انگار همش فکر میکنم فقط اگه ازدواج کنم از این شرایط و حال در میام و انگیزه میگیرم.
این درسته؟
گاهی میگم کاش یه خواستگار می اومد و خانوادم به زور منو شوهر میدادن.
- - - Updated - - -
فرشته مهربان، من دارم سعی میکنم همین زندگی عادی رو بپذیرم. ولی آخه خیلی عادیه.
ببینید ما توی شهر خودمون هیچ فامیلی نداریم.دوستی هم که باهاش رفت و آمد کنیم نداریم.
زندگی من از صبح تا شب اینه: بیدار شدن. صبحونه خوردن، اگه کاری توی خونه باشه انجام دادن، یقیه اش دور خودم چرخیدن، ناهار خوردن، باز خوابیدن، بعد دوباره اگه ظرفی یا کاری توی خونه باشه انجام دادن، باز الکی دور خودم چرخیدن، بعد شام. بعد خواب.
خب این چیه؟تو رو خدا نگید خب زندگی همینه دیگه و کمالگرا نباش. خدا وکیلی این زندگیه؟
چرا من نمیتونم از این فضا خارج بشم؟
گاهی فکر میکنم شاید چون ما هیچ کاری هم توی زندگیمون نیست که انجامش بدیم. مثلا اینکه مهمون برامون نمیاد و رفت و آمد نداریم. گاه گاهی که مهمون میاد من حالم انگار خیلی بهتره و انرژِی میگیرم. یا وقتایی که خواهرزادم پیشمه و باید مواظبش باشم.
مدل زندگی ما جوریه که اصلا نمیطلبه حرکتی کنیم.
این بی حرکتی مشکل فقط من نیست. برادرامم وقتی از دانشگاه یا سربازی میان همین حالتو دارن.
هی سعی میکنم درس بخونم. نمیدونم چرا نمیتونم.
اون مدت که میرفتم سر کار حالمم بهتر بود. انگار فعالتر بودم.
حس میکنم باید یکی به زور منو مجبور کنه کاری کنم تا حرکت کنم. خودم انگار نمیتونم. یکی لازمه هلم بده. گاهی دلم میخواست کاش پدر و مادرم هلم میدادن. کاش یکی به زور تو سری و کتک هم شده مجبورم میکرد کاری کنم کاش میرفتن منو وسط بیایون تنها رهام میکردن تا خودم مجبور شم کاری کنم.
- - - Updated - - -
فرشته مهربان، من دارم سعی میکنم همین زندگی عادی رو بپذیرم. ولی آخه خیلی عادیه.
ببینید ما توی شهر خودمون هیچ فامیلی نداریم.دوستی هم که باهاش رفت و آمد کنیم نداریم.
زندگی من از صبح تا شب اینه: بیدار شدن. صبحونه خوردن، اگه کاری توی خونه باشه انجام دادن، یقیه اش دور خودم چرخیدن، ناهار خوردن، باز خوابیدن، بعد دوباره اگه ظرفی یا کاری توی خونه باشه انجام دادن، باز الکی دور خودم چرخیدن، بعد شام. بعد خواب.
خب این چیه؟تو رو خدا نگید خب زندگی همینه دیگه و کمالگرا نباش. خدا وکیلی این زندگیه؟
چرا من نمیتونم از این فضا خارج بشم؟
گاهی فکر میکنم شاید چون ما هیچ کاری هم توی زندگیمون نیست که انجامش بدیم. مثلا اینکه مهمون برامون نمیاد و رفت و آمد نداریم. گاه گاهی که مهمون میاد من حالم انگار خیلی بهتره و انرژِی میگیرم. یا وقتایی که خواهرزادم پیشمه و باید مواظبش باشم.
مدل زندگی ما جوریه که اصلا نمیطلبه حرکتی کنیم.
این بی حرکتی مشکل فقط من نیست. برادرامم وقتی از دانشگاه یا سربازی میان همین حالتو دارن.
هی سعی میکنم درس بخونم. نمیدونم چرا نمیتونم.
اون مدت که میرفتم سر کار حالمم بهتر بود. انگار فعالتر بودم.
حس میکنم باید یکی به زور منو مجبور کنه کاری کنم تا حرکت کنم. خودم انگار نمیتونم. یکی لازمه هلم بده. گاهی دلم میخواست کاش پدر و مادرم هلم میدادن. کاش یکی به زور تو سری و کتک هم شده مجبورم میکرد کاری کنم کاش میرفتن منو وسط بیایون تنها رهام میکردن تا خودم مجبور شم کاری کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)