به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 41

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    من دنبال هدفم. دنبال یک معنا. ولی پیداش نمیکنم.

    - - - Updated - - -

    نمیدونم چرا انگار همش فکر میکنم فقط اگه ازدواج کنم از این شرایط و حال در میام و انگیزه میگیرم.
    این درسته؟

    گاهی میگم کاش یه خواستگار می اومد و خانوادم به زور منو شوهر میدادن.

    - - - Updated - - -

    فرشته مهربان، من دارم سعی میکنم همین زندگی عادی رو بپذیرم. ولی آخه خیلی عادیه.
    ببینید ما توی شهر خودمون هیچ فامیلی نداریم.دوستی هم که باهاش رفت و آمد کنیم نداریم.
    زندگی من از صبح تا شب اینه: بیدار شدن. صبحونه خوردن، اگه کاری توی خونه باشه انجام دادن، یقیه اش دور خودم چرخیدن، ناهار خوردن، باز خوابیدن، بعد دوباره اگه ظرفی یا کاری توی خونه باشه انجام دادن، باز الکی دور خودم چرخیدن، بعد شام. بعد خواب.

    خب این چیه؟تو رو خدا نگید خب زندگی همینه دیگه و کمالگرا نباش. خدا وکیلی این زندگیه؟
    چرا من نمیتونم از این فضا خارج بشم؟

    گاهی فکر میکنم شاید چون ما هیچ کاری هم توی زندگیمون نیست که انجامش بدیم. مثلا اینکه مهمون برامون نمیاد و رفت و آمد نداریم. گاه گاهی که مهمون میاد من حالم انگار خیلی بهتره و انرژِی میگیرم. یا وقتایی که خواهرزادم پیشمه و باید مواظبش باشم.
    مدل زندگی ما جوریه که اصلا نمیطلبه حرکتی کنیم.
    این بی حرکتی مشکل فقط من نیست. برادرامم وقتی از دانشگاه یا سربازی میان همین حالتو دارن.

    هی سعی میکنم درس بخونم. نمیدونم چرا نمیتونم.
    اون مدت که میرفتم سر کار حالمم بهتر بود. انگار فعالتر بودم.

    حس میکنم باید یکی به زور منو مجبور کنه کاری کنم تا حرکت کنم. خودم انگار نمیتونم. یکی لازمه هلم بده. گاهی دلم میخواست کاش پدر و مادرم هلم میدادن. کاش یکی به زور تو سری و کتک هم شده مجبورم میکرد کاری کنم کاش میرفتن منو وسط بیایون تنها رهام میکردن تا خودم مجبور شم کاری کنم.

    - - - Updated - - -

    فرشته مهربان، من دارم سعی میکنم همین زندگی عادی رو بپذیرم. ولی آخه خیلی عادیه.
    ببینید ما توی شهر خودمون هیچ فامیلی نداریم.دوستی هم که باهاش رفت و آمد کنیم نداریم.
    زندگی من از صبح تا شب اینه: بیدار شدن. صبحونه خوردن، اگه کاری توی خونه باشه انجام دادن، یقیه اش دور خودم چرخیدن، ناهار خوردن، باز خوابیدن، بعد دوباره اگه ظرفی یا کاری توی خونه باشه انجام دادن، باز الکی دور خودم چرخیدن، بعد شام. بعد خواب.

    خب این چیه؟تو رو خدا نگید خب زندگی همینه دیگه و کمالگرا نباش. خدا وکیلی این زندگیه؟
    چرا من نمیتونم از این فضا خارج بشم؟

    گاهی فکر میکنم شاید چون ما هیچ کاری هم توی زندگیمون نیست که انجامش بدیم. مثلا اینکه مهمون برامون نمیاد و رفت و آمد نداریم. گاه گاهی که مهمون میاد من حالم انگار خیلی بهتره و انرژِی میگیرم. یا وقتایی که خواهرزادم پیشمه و باید مواظبش باشم.
    مدل زندگی ما جوریه که اصلا نمیطلبه حرکتی کنیم.
    این بی حرکتی مشکل فقط من نیست. برادرامم وقتی از دانشگاه یا سربازی میان همین حالتو دارن.

    هی سعی میکنم درس بخونم. نمیدونم چرا نمیتونم.
    اون مدت که میرفتم سر کار حالمم بهتر بود. انگار فعالتر بودم.

    حس میکنم باید یکی به زور منو مجبور کنه کاری کنم تا حرکت کنم. خودم انگار نمیتونم. یکی لازمه هلم بده. گاهی دلم میخواست کاش پدر و مادرم هلم میدادن. کاش یکی به زور تو سری و کتک هم شده مجبورم میکرد کاری کنم کاش میرفتن منو وسط بیایون تنها رهام میکردن تا خودم مجبور شم کاری کنم.

  2. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    اثر راشومون (سه شنبه 06 آبان 93), تیام (سه شنبه 06 آبان 93)

  3. #2
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    وقتی تاپیکای پارسالمو میخونم ناخودآگاه میگم: اووووووه یا عللللللللیییییییییی........چق در حرف میزده ام. و وقتی پاسخ دوستان رو میخونم به نظرم میرسه اصلا تا حالا نخوندمشون!!!!!!

    واقعا پارسال انگار حالم خیلی بد بوده. حتی نمیفهمیده ام دیگران دارن چی میگم. واقعا نمیفهمیده ام!!!!! مثل کسی که بسیار رنجیده است فقط ناله و میکرده ام و هر کی هر چی میگفته حس میکرده ام درک نمیکند من چی میگم و داره به من میگه تو حق ناراحت بودن از اون چیزا رو نداری. انگار فقط میخواسته ام بگم من ناراحتم. و حق دارم ناراحت باشم. و شما حق ندارید بگید نباش.

    امسال شاید هنوز همون مشکلات پارسال رو دارم. با این تفاوت که آرام تر هستم و شاید با ذهن پذیرا تری بتونم راهکارهایی رو که پارسال ارائه میشد دوباره بخونم. امیدوارم این بار بفهممشون.

    - - - Updated - - -

    دلم برای همه دوستان تنگ شده. دختر مهربون، آقای توجیه، آقا مجید، آقای جنوب سرخ،بهار شادی، مصباح، آقای ammin،آقای sci و...
    امیدوارم هر جا هستند موفق باشند.

    تاپیکهای پارسالمو باز شروع میکنم میخونم. فقط راهنمایی های فرشته مهربان و آقای sci، پستهای بهار شادی،و مدیر همدردی رو سعی میکنم بخونم و اجرا کنم.
    شاید اینطوری بهتر باشه.

    - - - Updated - - -

    راستی یه سوال داشتم.
    به نظرتون اگه از خونه و فضایی که در اون دیگه اعتباری ندارم و این بی اعتباری رنجم میده فاصله بگیرم چطوره؟
    فکر کنم یه جا باشم که کسی پیش فرضی ازم نداشته باشه و خودمو از اول بسازم بهتره. به نظر شما چی؟

  4. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    ammin (سه شنبه 06 آبان 93), بی نهایت (سه شنبه 06 آبان 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منفی بافی های مادرم به اوج رسیده و من به شدت ضعیف و آسیب پذیر شدم
    توسط tanhaeii در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 تیر 95, 11:28
  2. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 18 خرداد 95, 23:02
  3. پاسخ ها: 53
    آخرين نوشته: سه شنبه 01 اردیبهشت 94, 23:28

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.