ممنونم خانم مصباح الهدی
ما هفت - هشت باری همدیگرو تو این یه ماه دیدیم.
ایشون وقتی گفت ظاهر مردونه ای داری از من تعریف می کرد که اینو می گفت. این جزء ویژگی های مثبت من بود مثلا... چون دوستان گفتن خیلی خودم رو احساسی نشون دادم و ممکنه ایشون از این مورد خوشش نیومده باشه اومدم گفتم که نه ایشون تازه من رو مرد میبینه و کسی که لوس نیست ( حتی به لوس بودن هم اشاره کرد و خوشحال بود از این موضوع !)
ببینید، بذارین من یه سری توضیحات بدم
اول از همه این که من فردای همون روزی که پست گذاشتم که تموم شد خیلی نگران بودم که ایشون با اتوبوس رسبده به مقصد یا نه؟ به خاطر همین خیلی جدی و خشک نه مثل همیشه ااس ام اس دادم که وقتی رسیدی به من خبر بده. و دیدم خبری نشد یه بار دیگه هم این کارو کردم که ایشون گفت "صب به خیر ، رسیدم"
منم گفتم "خدا رو شکر، موفق باشی"
اون لحظه رابطه رو تموم شده میدیدم و موفق باشی یعنی خداحافظ برای همیشه... اون لحظه تصمیم این بود و داشتم خودمو راضی می کردم که تموم شده !
که ایشون بلافاصله جواب داد" Woow، چه رسمی! ممنوووون :) " دقیقا همین طوری... که همه چی برایم عوض شد تو یه لحظه و فکر کردم جواب منفی ایشون برای محک زدن من بوده...
نکته ای که هسا ایشون با هیچ کس مشورت نمی کنه قبلا هم گفته بود فقط با مشاور مشورت می کنه و آخرم خودش تصمیم میگیره و حرفای دیگران براش مهم نیست.
من بعد از جوابش به اون صورت اس ام اس دادم که من فک کنم مشاورت رو اشتباه انتخاب کردی (مشاورش تو دانشگاه بوده) چون خیلی سریع صحبتش تموم شده و آخرم بهش گفته بود خودت باید تصمیم بگیری. و خودش می گفت مشاور خوبی نبود و کلا مشاور فایده نداره چون باید دقیقا بگی مشکلت چیه که راهنمایی کنن و در مورد من هیچ راهنمایی خوبی نتونست گنه...
شب هم فکر کرد و تصمیمشو گرفته بود که فرداش به من گفتو بقیه اتفاقا...
یه سری sms دیگه بینمون ردوبدل شد و من حرفایی زدم که مثلا بهترش کنم که بدتر شد. و تصمیم گرفتم تماس بگیرم و تلفنی حرف بزنم. چون ایشونم می خواست حرف بزنه. خودش زنگ زد و من جواب دادم
اما نتونستم حرف بزنم. نمی شد اصلا. یه بغض تو گلوم بود (من هنوز بزرگ نشدم انگار !) ترجیح دادم به حرفاش گوش بدم. اونم حرف خاصی نداشت...
بهش گفتم که امکان داره تحجدید نظر کنی و بریم مشاور دیگه ای دو نفری؟ که گفت بعید می دونم نظرم عوض شه ولی باشه میریم. منم از لحن حرف زدنش خوشم نیومد . گفتم با این حساب حرفی نمی مونه و منم اصرار نی مکنم ازدواج زور نیست کاش منطقی تر تصمیم میگرفتی و گفتم من دیگه نمی تونم حرف بزنم (بغضم داشت می ترکید) که اونم بهش برخورد و با لحن بدی خداحافظی کرد...(از نظر من)
من بلافاصله خواستم بهش sms بدم که دلم برای خودم و خودت می سوزه که فرصت یه زندگی خوب رو از هردومون گرفتی که sms ایشون اومد
من از ته دلت خبر دارم، تو هم می دونی تو دلم چیه، می فهمم ناراحتیو نمی دونی چیکار کنی خیلی خوب من جایی نرفتم.میریم مشاور و با هم تصمیم میگیریم. فقط با این فکرا بیش از این خودتو ناراحت نکن...
منم قدری آروم شدم و مکالمه ادامه پیدا کرد تا که گفت:من روراست با هخودم فکر کردم دیدم نمی تونم با دل قرص انتخابت کنم. چون هنوز اونی نیستی که می خوام، ولی این قدر احساست برام مهمه که هر راهی بگی میام تا مطمئن شیم تصمیمم درسته. این قدرم زود خداحافظی نکن.
(من مجدد خداحافظی کردم ازش)
این بخضی از مکالمه ما بود
درست نبود شاید بگم. ولی برای راهنمایی گرفتن در مسیر درست گفتم. شاید شرایط این خانمو درک کنین و ببینین واقعا چی می خواد. بعد از اون دیگه حرف زدیم و یه جورایی میشه گفت همه چی فراموش شد و آشتی کردیم با هم ! کلی شوخی کردیم و سربه سر هم گذاشتیم درست مثل روزای آشنایی...
که من گفتم می خوایم با خونواده بیایم خونتون برای آشنایی و ... قبول کرد.
این از این، یه چیز دیگه خواستم بگم.
دوستم گفت شاید ایشون فوق قبول شده و از فضای شهرستان اومده تهران، قدری تحت تاثیر محیط قرار گرفته. رشتشم طوری هست که تو دانشکده آزادیاشون و این که تو محیط مختلط قرار میگیرن رو داره. و خوابگاه پسرا و دخترا تو حیاط مشترکه. و این اواخر می گفت هر روز عصر همه با هم میریم بیرون. از کافی شاپو رستوران بگیرید تا اول جاده چالوس !
بیراه نمیگه. ممکنه تحت تاثیر این جو قرار گرفته باشه؟
از طرفی تنها جایی که از دستم ناراحت شده بود این بود که دو باری که رفتیم با هم رستوران ناراحت شد. دلیل هم بعد گفت که تو رستوران من خیلی خشک میشم و اصلا نگاهش نمی کردم و مثل یه غریبه بودم براش...
راستم می گفت. آخه من تو محیط رستروان با فضای دو نفره راحت نیستم و قدری خجالت می کشیدم. این باعث میشد خودم نباشم. حالت عادی همیشه لبخند رو لبام بود و بهش نگاه می کردم لبخند می زدم و صحبت می کردم اونم همین طوری بود اما دوبرای که رفتیم رستوران این جوری نبودم... شاید به خاطر کم تجربه بودنم باشه. من عرض کردم دوست دختر نداشتم و تو چنین فضاهایی نبودم قبلا. وارد محیط رستوران با یه خانم باعث شده بود قدری خودمو گم کنم...
به هر حال باعث ناراحتیش شده بودم. شاید اون همش منو با دوستاش و هم کلاسی هاش تو رستوران مقایسه می کرده.
قبلا بهم گفته بود از هدفای زندگیش تفریحو خوش گذرونیه. شاید از این بابت حس بدی بهش دست داده که من نتونم تفریحو براش فراهم کنم.
آخه من هنوز بهش محرم نیستم. چطور می تونم تو چنین فضاهایی راحت باشم باهاش؟ همین که در حالت عادی تو پارکو اینا می تونستم قدری شوخی کنم باهاش از نظرم خیلی هنر کردم !
منتظر راهنمایی هستم...
- - - Updated - - -
ممنونم خانم مصباح الهدی
ما هفت - هشت باری همدیگرو تو این یه ماه دیدیم.
ایشون وقتی گفت ظاهر مردونه ای داری از من تعریف می کرد که اینو می گفت. این جزء ویژگی های مثبت من بود مثلا... چون دوستان گفتن خیلی خودم رو احساسی نشون دادم و ممکنه ایشون از این مورد خوشش نیومده باشه اومدم گفتم که نه ایشون تازه من رو مرد میبینه و کسی که لوس نیست ( حتی به لوس بودن هم اشاره کرد و خوشحال بود از این موضوع !)
ببینید، بذارین من یه سری توضیحات بدم
اول از همه این که من فردای همون روزی که پست گذاشتم که تموم شد خیلی نگران بودم که ایشون با اتوبوس رسبده به مقصد یا نه؟ به خاطر همین خیلی جدی و خشک نه مثل همیشه ااس ام اس دادم که وقتی رسیدی به من خبر بده. و دیدم خبری نشد یه بار دیگه هم این کارو کردم که ایشون گفت "صب به خیر ، رسیدم"
منم گفتم "خدا رو شکر، موفق باشی"
اون لحظه رابطه رو تموم شده میدیدم و موفق باشی یعنی خداحافظ برای همیشه... اون لحظه تصمیم این بود و داشتم خودمو راضی می کردم که تموم شده !
که ایشون بلافاصله جواب داد" Woow، چه رسمی! ممنوووون :) " دقیقا همین طوری... که همه چی برایم عوض شد تو یه لحظه و فکر کردم جواب منفی ایشون برای محک زدن من بوده...
نکته ای که هسا ایشون با هیچ کس مشورت نمی کنه قبلا هم گفته بود فقط با مشاور مشورت می کنه و آخرم خودش تصمیم میگیره و حرفای دیگران براش مهم نیست.
من بعد از جوابش به اون صورت اس ام اس دادم که من فک کنم مشاورت رو اشتباه انتخاب کردی (مشاورش تو دانشگاه بوده) چون خیلی سریع صحبتش تموم شده و آخرم بهش گفته بود خودت باید تصمیم بگیری. و خودش می گفت مشاور خوبی نبود و کلا مشاور فایده نداره چون باید دقیقا بگی مشکلت چیه که راهنمایی کنن و در مورد من هیچ راهنمایی خوبی نتونست گنه...
شب هم فکر کرد و تصمیمشو گرفته بود که فرداش به من گفتو بقیه اتفاقا...
یه سری sms دیگه بینمون ردوبدل شد و من حرفایی زدم که مثلا بهترش کنم که بدتر شد. و تصمیم گرفتم تماس بگیرم و تلفنی حرف بزنم. چون ایشونم می خواست حرف بزنه. خودش زنگ زد و من جواب دادم
اما نتونستم حرف بزنم. نمی شد اصلا. یه بغض تو گلوم بود (من هنوز بزرگ نشدم انگار !) ترجیح دادم به حرفاش گوش بدم. اونم حرف خاصی نداشت...
بهش گفتم که امکان داره تحجدید نظر کنی و بریم مشاور دیگه ای دو نفری؟ که گفت بعید می دونم نظرم عوض شه ولی باشه میریم. منم از لحن حرف زدنش خوشم نیومد . گفتم با این حساب حرفی نمی مونه و منم اصرار نی مکنم ازدواج زور نیست کاش منطقی تر تصمیم میگرفتی و گفتم من دیگه نمی تونم حرف بزنم (بغضم داشت می ترکید) که اونم بهش برخورد و با لحن بدی خداحافظی کرد...(از نظر من)
من بلافاصله خواستم بهش sms بدم که دلم برای خودم و خودت می سوزه که فرصت یه زندگی خوب رو از هردومون گرفتی که sms ایشون اومد
من از ته دلت خبر دارم، تو هم می دونی تو دلم چیه، می فهمم ناراحتیو نمی دونی چیکار کنی خیلی خوب من جایی نرفتم.میریم مشاور و با هم تصمیم میگیریم. فقط با این فکرا بیش از این خودتو ناراحت نکن...
منم قدری آروم شدم و مکالمه ادامه پیدا کرد تا که گفت:من روراست با هخودم فکر کردم دیدم نمی تونم با دل قرص انتخابت کنم. چون هنوز اونی نیستی که می خوام، ولی این قدر احساست برام مهمه که هر راهی بگی میام تا مطمئن شیم تصمیمم درسته. این قدرم زود خداحافظی نکن.
(من مجدد خداحافظی کردم ازش)
این بخضی از مکالمه ما بود
درست نبود شاید بگم. ولی برای راهنمایی گرفتن در مسیر درست گفتم. شاید شرایط این خانمو درک کنین و ببینین واقعا چی می خواد. بعد از اون دیگه حرف زدیم و یه جورایی میشه گفت همه چی فراموش شد و آشتی کردیم با هم ! کلی شوخی کردیم و سربه سر هم گذاشتیم درست مثل روزای آشنایی...
که من گفتم می خوایم با خونواده بیایم خونتون برای آشنایی و ... قبول کرد.
این از این، یه چیز دیگه خواستم بگم.
دوستم گفت شاید ایشون فوق قبول شده و از فضای شهرستان اومده تهران، قدری تحت تاثیر محیط قرار گرفته. رشتشم طوری هست که تو دانشکده آزادیاشون و این که تو محیط مختلط قرار میگیرن رو داره. و خوابگاه پسرا و دخترا تو حیاط مشترکه. و این اواخر می گفت هر روز عصر همه با هم میریم بیرون. از کافی شاپو رستوران بگیرید تا اول جاده چالوس !
بیراه نمیگه. ممکنه تحت تاثیر این جو قرار گرفته باشه؟
از طرفی تنها جایی که از دستم ناراحت شده بود این بود که دو باری که رفتیم با هم رستوران ناراحت شد. دلیل هم بعد گفت که تو رستوران من خیلی خشک میشم و اصلا نگاهش نمی کردم و مثل یه غریبه بودم براش...
راستم می گفت. آخه من تو محیط رستروان با فضای دو نفره راحت نیستم و قدری خجالت می کشیدم. این باعث میشد خودم نباشم. حالت عادی همیشه لبخند رو لبام بود و بهش نگاه می کردم لبخند می زدم و صحبت می کردم اونم همین طوری بود اما دوبرای که رفتیم رستوران این جوری نبودم... شاید به خاطر کم تجربه بودنم باشه. من عرض کردم دوست دختر نداشتم و تو چنین فضاهایی نبودم قبلا. وارد محیط رستوران با یه خانم باعث شده بود قدری خودمو گم کنم...
به هر حال باعث ناراحتیش شده بودم. شاید اون همش منو با دوستاش و هم کلاسی هاش تو رستوران مقایسه می کرده.
قبلا بهم گفته بود از هدفای زندگیش تفریحو خوش گذرونیه. شاید از این بابت حس بدی بهش دست داده که من نتونم تفریحو براش فراهم کنم.
آخه من هنوز بهش محرم نیستم. چطور می تونم تو چنین فضاهایی راحت باشم باهاش؟ همین که در حالت عادی تو پارکو اینا می تونستم قدری شوخی کنم باهاش از نظرم خیلی هنر کردم !
منتظر راهنمایی هستم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)