سلام نرگس عزیزم
بنظر من شما یه بار دیگه نوشته های خودتو بخون و خودتو بذار جای کسی که مثل ما داره برای اولین بار نوشته هاتو میخونه. چی میفهمی از این نوشته هات؟ میخام بگم خیلی قاطی و درهم صحبت میکنی. از یه موضوع می پری به یه موضوع دیگه و به نحوی هی داری کاری میکنی که همه تقصیرها را بندازی گردن شوهرت. من قبول دارم اگه نوشته هات درست باشه خیلی بهت ظلم شده. مخصوصا که کتک خوردی ازشوهرت. ببین مثلا اینجا نوشتی:
"""وقتی خونه اومدیم من بهش گفتم ببین جواب برادرتو بده وبحث شد طوریکه کتکم زد بعد با پررویی تمام خودش به خانوادم زنگ زد براش کمپوت بیارید"""
خوب کی باور میکنه شما یه جمله به این شکل به شوهرت گفته باشی و شوهرت کتک بزنه؟ و دقیقا همه جملاتت به همین شکله. یعنی کس که متن تو رو میخونه به این نتیجه میرسه که در مقابل کوچکترین حرف شوهرت بدترین کار را باهات کرده و این دور از عقله. بنظر من شما جملاتی را که باید وسط متن می نوشتید را حذف کردید و باعث شدید که این نوشته اینقدر ناقص دربیاد. میخام بگم نرگس عزیزم شما داری از روی لجاجت و انتقامجویی همه تقصیرها را میندازی گردن شوهرت و خودتو کاملا می کشی کنار. شما نوشتی که کارمند و فوق لیسانس هستی. تو این دور و زمونه کدوم مرد عاقلی زن شاغل و کارمند را طلاق میده؟ مگه اینکه موردی وجود داشته باشه. ببین عزیزم من خودم مطلقه هستم و خودم هم میدونم و اعتراف میکنم که نصف تقصیرات به گردن خودم بود که باعث طلاق شد. بنابراین من یه زندگی را تجربه کردم از طرز نوشتنت تمام نیات درونتو میخونم و می فهمم که چه اتفاقاتی بین شما افتاده. بنظر من با تجربه ای که خودم دارم شما هم کمتر از 50 درصد مقصر نیستی. و همینطور شوهرتون. هردو به یک اندازه مقصرید. خوب اگه شوهرتون به شما زور گفته شما میتونستی کوتاه بیای و قال قضیه را بکنی و یا شوهرتون کوتاه بیاد. البته مردا مغرورترن و کمتر کوتاه میان. بنظرم شماهم مثل من بجای کوتاه اومدن لجاجت و کارهای سرخود کردی که هر سری باعث شدی شوهرت گام بعدی را بدتر از قبل برداره و بیشتر اذیتتون کنه. کافی بود تو یه نقطه همه چی را قطع میکردی و به حرفش گوش میدادی.
حالا به قضیه من و شوهرم گوش کن:
ما همیشه سر مسائل جزئی اختلاف نظر داشتیم. حتی سر لباس خریدن دعوا میکردیم که کدوم قشنگتره. بعد هیچکدوم کوتاه نمیومدیم و در نهایت به همدیگه و به خانواده هامون بی حرمتی میکردیم و پای همه رو کشیدیم وسط و این باعث شد که از هم سرد بشیم و دیگه مشکلات همدیگه برامون مهم نباشه. آخرش شوهرم طلاقم داد و منم موافقت کردم و ... اما حالا که فکر میکنم میبینم درسته که شوهرم حرف خودشو میزد ولی مگه چه اشکالی داشت که منم از حق خودم میگذشتم و بهش احترام میذاشتم و زندگیمو حفظ میکردم. بخدا هیچی ازم کم نمیشد.
البته من کارمند دانشگاه بودم و تو شرایط اجتماعی خوبی بودم و بازم ازدواج کردم. شوهر قبلیم کارمند بانک بود و همسر فعلیم هم یکی از کارمندای همون دانشگاست که همسرش را تو تصادف از دست داده بود. ولی خوب بچه نداشتند. من الان با همسرم باهم میریم دانشگاه و باهم برمیگردیم. و الانم یه بچه داریم که 6 ماهشه. من خوشبخت شدم با ازدواج دوباره و حتی شرایط زندگیم بهتر از قبل شد. اما راستشو بخوای نرگس عزیزم همیشه به خودم میگم که زندگی قبلیم نصف تقصیرات گردن خودم بود. و من به همسرم بد کردم و ان شااله خدا هم منو ببخشه. شما هم اگه واقعا مشکل بازگشت داری و دیگه کار از کار گذشته و دیگه نمیشه برگردی، طلاق بگیر اما بدون و همیشه تو گوشت باشه که با همسر بعدیت که خودتم گفتی خاستگار داری(هرچند با شک و تردید) دیگه اشتباهاتتو تکرار نکن. واقع بین باش و حدود خودتو رعایت کن و مواظب زندگیت باش. امیدوارم بتونی خوشبخت بشی. ولی اینم بدون کلید خوشبختی دست خود آدمه. باید گمش نکنی. برا هر مشکلی راهکاری هست. و اگر بخایم واقع بین باشیم شما هم مثل من کارمند هستی و مطمئن باش خیلی زود ازدواج میکنی. اما همیشه دلت با شوهرت باشه. و انتظار نداشته باش که شوهرت دلشو باهات یکی کنه. چون مردا همیشه صبر میکنند تا اول زنشون کوتاه بیاد بعد خودشون. اگه زنا لجبازی کنن مردا دو برابر لجباز میشن.
اما در مورد مهریه هم اینو بگم که مهریه خوشبختی نمیاره و یه بدی که داره اینه که تو دل خواستگارات شک و تردید میندازه و ممکنه ازت منصرف بشن. حالا خود دانی. ولی راستش من خودم مهریه را بخشیدم. و الانم پشیمون نیستم چون بجه دارم و شوهرم خوبه و خوشبختم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)