ممنون شمیم بهار عزیز واقعا از این پستت ممنون توراست میگی یک بار که خیلی حرسم داده بود ازش پرسیدم که من توهمدردی خاطرات عاشقانه بچه هارو خوندم عاشقانه ترین خاطرات با
من چیه گفت همین الان که حرصت دادم خیلی خوشم اومد شوهر من اعتماد به نفس پایینی نداره بلکه فن بیان روابط اجتماعیش فوق العاده است اما همیشه از ازار من لذت میبره اونم
فقط من باکسی دیگه اینطور رفتار نمیکنه بابقیه خیلی خوبه
البته توخانواده شون از بزرگ به کوچیک دستور میدند همو خورد میکنند باباش به گفته مادر شوهرم اوایل زند گیشون خیلی بهش گیر میداده اذیتش میکرده اما الان 4 پسر بزرگ داره که
نمیتونه حرفی بزنه
به نظرتون من چیکار کنم به نظرتون من خیلی بهش رو دادم که اینطور باهام رفتار میکنه همیشه دوست داره به دست پاش بیفتم تا بهم اجازه کاری بده من سه ماه همدردی میام خیلی رو رفتار خودم کار کردم طوری که شاید بتونم بگم تودعوای اخیر من هیچ گناهی نداشتم اصلا احساس شرم نمکنه دیروز باهاش رفتم دکتر که شاید خجالت بکشه اما اونجا داشت می خندید اولش یکم خجالت کشید اما داخل مطب چند بار خندید اومدیم توراه میگه چیزیت که نشده کتفم درد میکنه میگه کبود که نشده بعدشم میگه تقصیر توبوده من عصبانی بود نباید حرف میزدی تقصیر خودته دیروز میخواست به دست پاش بیفتم که من به خودم قول دادم دیگه بهش باج ندم خیلی خسته شدم دیگه نمی تونم اون اصلا احساس گناه نمیکنه
دیروزکنتور برق مطب خراب بود رفته بود همون جا درستش کنه واسه خودشیرینی فکر کنید![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)