سلام بهار عزیز
تا 4 ماه پیش هر وقت یه مشکلی با این عناوین میدیدم سریع میرفتم میخوندم و باهاشون همدیدی میکردم که آره چرا باید دخترایی مثل ما تنها باشن! منم مثل خودت ارشد خوندم و از لحاظ ظاهر هم خیلی اعتماد بنفسم خوب بود ولی خوب بقول تو کیس ازدواج نبود، خیلی هم دلم میخواست ازدواج کنم، میدونستم هم از طریق سنتی نمیتونم کیس مورد نظر رو پیدا کنم، چون هم تو شهری که زندگی میکردیم غریب بودیم و تو اون شهر ما خیلی برای مادر آقا پسرا این قضیه مهمه که اهل همون شهر باشی، و هم اینکه دیده بودم از اطرافیانم همه باید خودشون به فکر خودشون باشن.. خلاصه حسابی اعتماد به نفسم رو از دست میدادم هر وقت میشنیدم یکی یکی از دوستام دارن ازدواج میکنن، این شد که سعی کردم رفتارم رو متفاوت کنم، ارشد که قبول شدم بر خلاف دوران کارشناسی خیلی از همکلاسیام سوال کیپرسیدم و کلا خیلی خودم رو اکتیو و درسخون نشون میدادم، با اینکه خیلی دنبال کار بودم ولی نتونستم کار خاصی پیدا کنم پ، من مثل تو میرفتم پیش استادم هر هفته و مقاله کار میکردم، هر هفته میرفتم کلی ادمهای جدید میدیدم..
خلاصه حتی اگه کار هم فعلا پیدا نشه، حداقل سعی کن با استادات در تماس باشی و به بهونه مقاله زیاد دانشگاه برو..
منم اینجا زیاد مشاوره گرفتم و حتی زیادهم دعا خوندم، بنظرم دعا خیلی خوبه به آدم ارامش میده وقتی ببینی ارتباطت با خدا بیشتره..
خلاصه عزیزم مهم قسمته، اینو مطمین باش، منم در اوج نا امیدی خدا منو با یکی از همشهریام آشنا کرد، اونم کاملا سنتی بدون اشنایی قبلی ازدواج کردیم..
و الان بعد از ازدواج میبینم که فقط هدف رو روی ازدواج قرار دادن خیلی اشتباهه و حتما باید هدف های دیگه ای داشته باشی،
خلاصه فقط سعی کن دیده بشی و تو مراسم های عروسی و مهمونی خیلی خوب و شیک باشی، انتخاب لباس خیلی مهمه، حتما زیاد بهش توجه کن..
اینایی که میگم از رو تجربه میگم
ایشالا خدا همه جونای دم بخت رو به مراد دلشون برسونه،چون منم خودم دقیقا این حس رو تجربه کردم حس اینکه دوست داری یکی بفکرت باشه و ...
اصلا هم نگران تیکه انداختن اینا نباش کسی چیزی گفت با شوخی بگو خوب تو این زموونه شوهر پیدا نمیشه که! دچار غرور بشی فکر میکنن خواستگار هست و خودت قبول نمیکنی








علاقه مندی ها (Bookmarks)