خیلی ممنون
برای خودم اهدافی مشخص کردم اما تا وارد محیط خانواده می شوم همه انگار بهم می ریزه نمی دونم.
تو این چند ساله تمام تلاشم رو کردم مستقل بشم اما هر کاری کردم نشد و انگار تا یکی دو سال دیگه باید صبر کنم.
پدرم بچه بودم خیلی در گوشم روضه می خوند روابطم رو داداشم بهم بزنه اما خوب اون زمان گوشم رو می بستم و زیر بار حرفاش نمی رفتم الان فکر می کنم می بینم خیلی از حرف هایی که به من زده برای یک بچه 7 8 خیلی سنگین هم بوده ولی الان خوشبختانه یک پیوند برادری قوی بین ما برقرار هست.
یادم می یاد قدیما اینطوری نبودم و آدم سر زنده تری بودم اما چند ساله خیلی خسته ام و آرامش ندارم.
مدت هاست هر اتفاقی می افته تو خودم می ریزم و بهترین و آرامش بخش ترین لحظه زندگیم شده همان چند دقیقه ای که شب و در خلوت خودم دم پنجره سیگارم را روشن می کنم.
زیاد اهل درس نیستم بیشتر کار را دوست دارم و 100 درصد وقت به کار می گذره چند سال پیش دو شیف کار می کردم بعد دیدیم نمی شه چون برای خوابم وقت کم می آوردم.
زیاد اهل تفریح نیستم بهتره بگم اصلا نیستم چون باید مرخصی بگیرم و خوب این چیزی هست که به دلیل نوع کارم بهم نمی دند چون نیرو فنی ندارند.
یک دفعه حدود یک ماه مجبور شدم دست از کارم بکشم که جهنم ترین روز های عمرم رو گذراندم و احساس پوچی می کردم انگار کل اعتماد به نفسم از بین رفته بود اون زمان ولی همین که به کارم برگشتم خوشبختانه همه چیز درست شد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)