خیلی ممنون فرشته مهربان که به تاپیکم سر زدید. بله شما درست می گویید. من دچار انواع ترس های توهمی و وسواس های فکری شده ام. هر دفعه یک یا چند ترس توهمی دارم و وقتی آنها تمام می شود یکی دیگر شروع می شود. نمی دانم ریشه اش کجاست اما مادرم می گفت در سن سه یا چهار سالگی سالگی به خاطر مرگ خاله ام دچار افسردگی خیلی شدید شدم به طوری که زبانم بند آمد و حرف نمی زدم ، غذا نمی خوردم و کم کم کنترل دفع را از دست دادم. خودم هیچ چیزی به یاد نمی آورم. عجیب این است که خاله ام را به یاد دارم و حتی مراسم چهلمش را هم به طرز واضحی به یاد دارم. اما وقایع مابین این دو زمان کاملا از ذهن من پاک پاک شده است. باور کنید حتی همان موقع هم این حوادث کاملا از یادم رفته بود. یعنی من در مراسم شرکت داشتم و همه چیز را می دیدم . می رفتم حیاط و برمی گشتم توی اتاق و بازی می کردم اما اصلا یادم نبود که چندی پیش خاله ام از دنیا رفته است و حتی یادم نبود که افسرده شده بودم. اصلا وقتی می گفتند خدا رحمتش کند حوادث یک ماه پیش را به یاد نمی آوردم و مراسم برایم جنبه بازی و سرگرمی داشت. توی حیاط میوه می شستند و ظرف می شستند ، مهمان ها می آمدند و من اصلا برایم مهم نبود که چرا و برای چه. فقط با بچه ها بازی می کردم . خیلی برایم عجیب است. نمی دانم چه بلایی بر سرم آمده بود که فراموشی گرفته بودم و تا حالا هم یادم نیامده است. من حتی لباس هایی که آن زمان می پوشیدم به یاد دارم اما حادثه ای که اینقدر برایم دردناک بوده را نه آن زمان و نه حالا به یاد ندارم. اما قبل و بعدش را می دانم. بعد از افسردگی که گرفتم دکتر هیچ درمانی تجویز نکرد. مادرم می گوید با وجود اینکه چند روز بیشتر از مرگ خاله ام نگذشته بود من را به مسافرت شمال بردند. یک هفته ای در ویلای دایی ام ماندم و اطراف دریا و علفزارها با دختر دایی ام گردش کردیم تا اینکه زبانم باز شد و حالم بهتر شد.

آیا احتمالش هست که بیماری آن زمان من درمان نشده باشد و حالا باعث این ترس های توهمی باشد ؟

یا وابستگی و احساس ناتوانی و عدم اعتماد به نفسی که توضیح دادم به علت این ترس ها ایجاد شده است یا این رابطه برعکس است. یعنی احساس ناتوانی و بی کفایتی و وابستگی باعث اضطراب من شده است ؟

یکی از دوستان پرسید که چطور درباره خیانت نگران نیستم ؟ خوب من زمانی بسیار نگران این موضوع بودم اما حالا آن ترس رفته است و ترس های دیگری جایش را گرفته است. همان طور که فرشته مهربان گفت. تازه فقط این فکر نیست. هر مشکلی و هر حادثه ای که می شنوم برای کسی پیش آمده است درنظرم بسیار وحشتناک و تحمل ناپذیر می آید و باعث نگرانی ام می شود.

سوال دیگرم این است که خواستگار من بعد از ماه صفر می آید. یعنی حدود یک ماه و نیم دیگر. آیا باید به خواستگارم درباره این اختلال های فکری چیزی بگویم یا نه ؟ چطور باید مطرح کنم ؟