شرمنده خيلي عصبانيم٠من٣٠ وشوهرم ٣٢ سالشه يه بچه ٢ ساله داريم٠ ليسانس و شوهرم زير ديپلمه سال دوم زندگيمون شوهرم تصميم ميگيره كارشو عوض كنه٠ يكي از فاميلاش كه ساده تر از ما نديده بود بهش يه كار بزرگ ودهن پر كن معرفي ميكنه وشوهرم وخانوادش از اونجايي كه خيلي به خودشون مغرورند بدون تحقيق وارد كارميشن ما مؤتمنون ميفروشيم و ميريم شهري كه كار اونجاست ٤ ساله كه اين كار درست نشده چون به سرمايه اي بيشتر از انتظار نياز داره الان ٦ ماهه دربدرم به شوهرم ميگم خونه رو تحويل بده برگرديم تو اينجا كار پيدا كن يه خونه كوچيك بگريم تا اون كار درست بشه الان كلي كرايه خونه تو اون شهر ميديم در صورتي كه ١ سالم سر جمع توش نبوديم ولي شوهرم حاضره سختي مارو ببينه ولي غرورش اجازه نميده برگرده چون ميگه پيش مردم انگشت نما ميشم٠ در ضمن تو اين مدتي كه ما تو شهر خودمونيم بيشتر مواقع از هم دوريم








علاقه مندی ها (Bookmarks)