سلام دوستای گلم f_zمهربونم دیروز بعد از کار رفتم زیارت تو حرم دعا کردم اگه این فکر آخرم اشتباهه تا همین امشب از سرم بره بی خیالش بشم اگرم حکمتی توش هست یه جوری بهم نشون بده (منظورم رفتن پیش خاله شوهرمه) وقتی رسیدم خونه مامانم گفت خاله شوهرم زنگ زده و کلی باهاش حرف زده باورم نمیشد آقا به این زودی جوابمو داده خالش گفته چرا تو این مدت من نرفتم باهاش صحبت کنم گفته که شوهرم رفته پیشش و ازش خواسته یه جوری منو راضی کنه که همو ببینیم گفت شوهرم دو سه بار میومده تا نزدیکه خونمون ولی از خجالت برمی گشته خالش به مامانم سفارش کرده که من حتما باهاش تماس بگیرم از مامانم اجازه گرفته که مارو با هم روبرو کنه مامانمم گفته دخترم خودش عاقله هر تصمیمی که خودش بگیره ما حرفی نداریم مامان گفت امروز حتما با خالش تماس بگیرم نمیدونم چه اتفاقی قراره بیافته فقط اینو میدونم که کاریو که قرار بود خودم پا پیش بزارم حالا خودش داره پیش میاد خدایا هر چی صلاحه همو پیش بیار التماس دعا