"زندگی مثل بازی ورق می مونه،
دستی که بهت می دن اجباریه،
اما این که چطور با اون ورقها بازی کنی، اختیاریه"
سلام
متن بالا، توی امضای یکی از دوستان این سایت درج شده.. راستش چون من از ورق و عرق و اینطور چیزها خوشم نمیاد (البته از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون گهگاهی تفننی تحت نظارت خانواده عرق میزنیم بر بدن … کاسنی ای ، بیدمشکی چیزی… بعضی وقتا هم دیگه کار به جایی میرسه ، زوری عرق چهل گیاه میریزن تو حلقمون..) … خلاصه داشتم میگفتم .. چون من اهل این چیزها نیستم ، و توی این جمله کلمه "ورق" داشت ، همیشه سرسری و بدون اینکه جمله رو کامل بخونم ، ازش رد میشدم … تا اینکه امروز این متن رو کامل خوندم و دیدم چه معنی جالبی داره و چقدر شباهت بین این عبارت و مفهوم جبر و اختیار وجود داره…
خیلی ها فکر میکنن ، زندگی مثل یک امتحان تشریحی میمونه ، که یک برگه سفید که همون زندگیت هست میدن دستت و هر طور میخوای روش میتونی بنویسی و تصویر زندگیت رو ایجاد کنی… ولی این دیدگاه نادرسته… زندگی ما ادمها مثل امتحان تستی میمونه که نهایتا ما بین انتخاب چند گزینه مختاریم و اینطور نیست که بی نهایت انتخاب داشته باشیم… و از این چند گزینه یک انتخاب مورد نظر طراح سوال هست ولو اینکه شاید چند گزینه نزدیک به هم و به ظاهر درست هم داشته باشیم ولی باز هم یک گزینه هست که صحیح ترین گزینه هست …
صبح که از خونه خارج میشیم و میخوایم سوار تاکسی بشیم ، چندین تاکسی از جلوی ما رد میشن و جلوی ما ترمز میزنن ، و در نهایت ما یکی رو انتخاب میکنیم .. تمام این تاکسی ها برای ما طراحی شده بودن و ما فقط قادر بودیم از بین این گزینه ها یکی رو انتخاب کنیم .. وقتی سوار تاکسی یا اتوبوس میشیم ، ادمهایی که ما فرصت همنشینی با اونها رو پیدا میکنیم ، کاملا برای ما طراحی شدن و ما در این جبر ، حق انتخاب همنشینی با برخی از اون افراد رو داریم و اینکه چه نوع برخورد و رفتاری در برابر رفتارو گفتار اونها پیش بگیریم… افرادی که در زندگی ما سر راه ما سبز میشن ، و ما فرصت دوست شدن با اونها رو پیدا میکنیم ، این افراد تماما برای ما طراحی شدن و ما حق انتخاب این رو داریم که با اونها دوست بشیم یا از اونها دوری کنیم … وقتی یک اقا پسر خواستگاری تعدادی دختر خانم میره یا وقتی دختر خانمی براش تعدادی خواستگار میاد … تمام این اشنایی ها و این فرصت ها کاملا حساب شده پدید اومدند و اون فرد در بین این گزینه ها ، اختیار انتخاب داره…. و تمام گزینه هایی که در زندگی ما بصورت محدود طراحی میشن تا از بین اونها ما انتخاب کنیم… تا در نهایت در اون انتخاب ، عیار ما سنجیده بشه که چه انتخابی میکنیم و از اون مهمتر در اون موقعیت چطور رفتار میکنیم….
اما گاهی در زندگی ما پیش میاد که در سر چند راهی انتخابی قرار میگیریم و از بین فرصتهایی که داریم و یا از بین بله و خیر گفتنهایی که برای ما پدید میاد .. در نهایت یکی رو انتخاب میکنیم… فلان رشته دانشگاهی رو انتخاب میکنیم .. فلان شغل رو انتخاب میکنیم ، به فلان خواستگار جواب بله میدیم و… و تمام این انتخابها هم از روی عقل و منطق و مشورت گیری و در نهایت توکل بر خدا هست .. اما در نهایت نتیجه انتخاب نتیجه مطلوبی از کار در نمیاد .. و همیشه افسوس عدم انتخاب بقیه گزینه ها رو میخوریم که مثلا… ای کاش به جای جواب بله دادن به هوشنگ ، به آقا کامبیز، اون خواستگار دومیم جواب بله میدادم یا مثلا ای کاش به جای استخدام در فلان شرکت در فلان کار دیگه مشغول به کار میشدم و افسوسهای مشابه… اما اگر در هر انتخاب و هر لحظه ای از زندگی یک معیار یا شابلون در دست داشته باشیم و همیشه گزینه ای رو که میخوایم انتخاب کنیم با اون شابلون بسنجیم که ایا این انتخابی که من میخوام بکنم مطلوب خدا و امام زمانم هست یا خیر و اگر بعد از تعقل و تحقیق در مورد اون انتخاب ، دلمون هم اروم بود که این راه منطبق بر رضایت خالق و امام زمان هست و در نهایت توکل بر خدای متعال کنیم … مطمئن باشیم که با پی گرفتن این فرمول برنده داستان شدیم ولو اینکه در نهایت نتیجه انتخاب ما دلچسب از کار درنیاد و این راه رو برای ما باز بزاره که افسوس بخوریم ای کاش فلان انتخاب موازی که داشتیم رو انتخاب میکردیم … یا این گزینه برای رشد ما بوده و یا این گزینه بهترین گزینه برای ما از بین سایر گزینه های موجود بوده که چون صرفا ما از نتیجه بقیه انتخابها نااگاهیم ، توهم این رو داریم که کاش فلان انتخاب های دیگه رو میکردیم که اگر گزینه های دیگه رو انتخاب میکردیم، حال و روزمون بهتر از این حال بود…
چند سال پیش فیلمی رو میدیدم که در اون یک پلیس وظیفه شناس ، درگیر ماجرای یک باند بزرگ مافیایی شد و در نهایت این چالش باعث شد هم شغلش رو از دست بده و هم همسرش کشته بشه در صورتیکه در همون زمان انتخابهای زیاد دیگه ای داشت مثل رشوه گرفتن و... ، اون کاراکتر براش شرایطی پیش اومد که هر لحظه میتونست به گذشته خودش برگرده و هر گزینه ای رو که میخواد انتخاب کنه .. و چندین بار به گذشته خودش برگشت و گزینه های مختلفی رو امتحان کرد تا بدین شکل بتونه هم شغلش رو حفظ کنه و همسرش رو از دست نده.. اما هر انتخابی رو که انجام میداد در نهایت نتایج به مراتب بدتری براش به همراه داشت و در نهایت به این نتیجه رسید همون مسیر به ظاهر دردناک و سختی که انتخاب کرده براش بهترین گزینه بوده که انتخاب کرده… و همون که در اون لحظه به وظیفه خودش عمل کرده برنده داستان بوده ولو اینکه در مسیر انجام وظیفه اش درد و سختی و رنجهایی رو تحمل کرده بود...
فراموش نکنیم نتیجه به ما مربوط نیست … مهم وظیفه ای هست که ما بر گردن داریم و برای ادای این وظیفه باید تا حدی که محدودیت های ما اجازه میده از قدرت فکر و منطق خود و خردمندان دیگر استفاده کنیم و در نهایت توکل بر افریننده متعال کنیم و راضی باشیم به رضای او، ولو اینکه این رضایت به ظاهر شاید شکل دنیوی زیبایی نداشته باشه…







) … خلاصه داشتم میگفتم .. چون من اهل این چیزها نیستم ، و توی این جمله کلمه "ورق" داشت ، همیشه سرسری و بدون اینکه جمله رو کامل بخونم ، ازش رد میشدم … تا اینکه امروز این متن رو کامل خوندم و دیدم چه معنی جالبی داره و چقدر شباهت بین این عبارت و مفهوم جبر و اختیار وجود داره…
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)