من خودم میدونم مادرشوهرم مریضه ولی بازم حرفاشو به دل می گیرم. اینکه جلوی جاریم حرف بارم کرد ناراحت شدم، خیلی. شاید منظوری نداشته ولی جاریم رو خوب میشناسم. اینکه همش ایراد می گیره ازم. وقتی دارم دخترم رو دعوا م یکنم یا چیزی یادش میدم و اون دخالت می کنه ناراحت میشم. شاید به خاطر اینه که بازم دارم کم میارم. با همسرم هم سرد شدم.
چون وقتی میاد توی خونه غیر از مادرش کسی رو نمی بینه. موقع سلام فقط مادرش رو خطاب می کنه. فقط حال اون رو می پرسه و فقط اون براش مهمه. ناراحتی خودمو از مادرش از چشم اون می بینم.
بازم داره حالم بد میشه. کم آوردم. دیگه نای بلند شدن ندارم. مگه تحمل من چقدره؟! اینقدر بعضی وقتا بهم فشار میاد که دوست دارم بهش بگم بیا جدا بشیم... همش توی خیالاتم ازش جدا شدم ...
اون هیچ مسئولیت عاطفی رو در برابر من احساس نمی کنه. اصلا نمیگه که زن داره. دیگه هم از خودم بدم میادو هم از اون.
میدونم این زندگی دنیوی و این لذت های دنیوی چیزی نیستن که آدم بخواد خودشو واسشون ناراحت کنه ولی بازم نمی تونم من خیلی خیلی ضعیفم. وقتی پست فرشته اردیبهشت رو توی تاپیکش خوندم که چقدر قشنگ فلسفه وجود مشکلات رو واسه خودش حل کرده بود، اشکم دراومد.
خیلی تنهام. غیر از دخترم کسی رو ندارم و اونم که ایروزا اینقدر عصبی میشم که همش رو سر اون خالی می کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)