ممنون اقا علی...از نظرتون..ولی نمیدونم چراازحرفای من برداشت کردید که من هنوز در گذشته موندم و درحال حاضر تو جنهمم؟میدونید اتفاقا دیشب ازتمام حسای خوبی که این جندوقت دارم از ارامشم نزدیک شدنم به خدا خوشحالی واسه زندگی که دارم.،واسه امیدواریم به زندگی
.واسه دنیای رنگیم...همه و همه رو نوشتم ولی متاسفانه نت قطع شده بود و همش پرید...
واقعا خوشحالم از موقعیتی که هستم..ازابنکه تونستم بشناسمش و از ان دنیای تاریک نجات پیدا کنم...من ادم خیلی صبوری هستم شایدواسه صبوریم بود که هرجقدر این اقاپسر منو دور میکرد من فکرمیکردم باصبوری حل میشه ودوباره برمیگرده..ولی حالا میخوام ازاین صبوری واسه زندگی جدیدی که دارم استفاده کنم....قطعا هم شمارمو هم تمام راه های ارتباطیکو قطع خواهم کرد ولی همونطور که گفتم اول باید باهاش حرف بزنم..نمیخوام حرفام بمونهدتودلم وسنگینی کنه.میخوام بدونه ان یاسی که صدبارنه هزاربار خوردش کرد الان خودش میگه بره ودیگه بهش حسس ندارهآ.میگه که خیلی خوشحال که قسمت نشد شریک اینده و زندگیم بشه و چه خوشحال ترکه به خانوادم معرفیش نکردم..باید همه حرفایی که تو دلم هست و بگم و بعدش تمام بشه و بزارمش گذشته بمونه همین کاری که الان دارم میکنم..
اقا علی من نه تنها دیگه ناراحت نیستم بلکه خوشحال هم هستم....که ان اقا نشد همسرم ...به اینبباور رسیدم که خداجقد دوستم داشته وداره که از دنیای تاریکی که بودم نجاتم داد وگذاشت رنگی های زندگیمو ببینم








علاقه مندی ها (Bookmarks)