کیت کت جان، درست منظورت رو متوجه نشدم که میگی "گوش نمیدی". در مورد درمان افسردگی گفتی؟ من سالها تحت درمان بودم، با روانشناس و با دارو. ولی یا نتیجه ای نداشته، یا حالم رو بدتر کرده، یا موقتا بهتر شدم.
نه من تصمیمی نگرفتم. میدونی چرا؟ چون با وجود همه بدیهایی که دارم، خیلی هم حریص هستم و همه ش به این فکر میکنم که شاید مورد مناسبتری پیش بیاد! و به این فکر میکنم که اگه تو این ازدواج شکست بخورم دوباره باید برگردم به این خونه و شرایطم از اینی که الان هست خیلی خیلی بدتر خواهد بود.
و صد البته از ازدواج میترسم. ولی با شرایط پیش اومده فکر میکنم که بهترین و احتمالا تنها گزینه م ازدواجه (به غیر از مرگ).
چی کار کنم؟ :(
آقای علی، خیلی ممنونم از نظرتون.
من خودم کاملا متوجه هستم که نباید به خاطر مشکلات ازدواج کرد. واسه همین هم تاپیک باز کردم. یعنی فکر کردم شاید تو شرایط من یه استثنا پذیرفتنی باشه.
مشکلم اینه که راه حل دیگه ای به ذهنم نمیرسه. میدونم، میفهمم که کمال خودخواهیه. ولی این کار رو نکنم چه کار کنم؟
:(
در مورد این که میگین میتونم زن خوبی براش باشم یا نه، راستش فکر میکنم خیلی فرقی نداره با کی ازدواج کنم. در هر صورت همسر خوبی نخواهم بود.
ببخشید، متوجه قضیه اون کش نشدم.
اگه منظورتون اینه که ایراداتی که از خودم گفتم فقط تصور منه و واقعیت نداره، باید بگم که اصلا این طور نیست. برای هر کدومشون دلیل و مثال دارم.
تازه خیلی از ایرادهام رو هم نگفتم. مثلا این که توی خونه ما همیشه پر از تنش بوده. متاسفانه من خیلی از اخلاقای بد افراد خونواده م رو تقلید کردم و انگار بلد نیستم رفتار درست چیه. مثلا حرفام رو همیشه با حالت کنایه میگم. خیلی هم بدبینم.
من با چی باید بجنگم؟ با کی باید بجنگم؟ اصلن فلسفه این جنگیدن چیه؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)