سلامدوست عزیز.خیلی متاسفم که با اینکه سن زیادی هم نداری این احساس روداری. همونطورکه گفتی مادرت همه ی قوت وضعف ها وپرستیژش رو وابسته به شما کرده که خب درستنیست و ایشون ظاهرا فامیلشون خیلی براش مهمه.اگرکسی هست که میتونه با مادرتصحبت کنه و دست از فشار و سرزنش شما برداره حتما اقدام کنید.
اما خودتون بهتر میتونید این موقعیت رو مدیریت کنیدوبهبودببخشید.: اولا گذشته ها گذشته واگه خودتون رودوست دارید دیگه حسرت موقعیتایقبلی رونخورید.بهرحال همه ما همه چیزو نمیدونیم و مواقع مختلف بر اساس درک و آگاهیاون زمان تصمیم میگیریم.شما هم به درک ودانش خودت در اون زمان احترام بذار وخودتو سرزنش نکن.
دوم اینکه موضوع رو زیادی بزرگ نکنید شما 24 سالته و هنوز وقتکافی واسه ازدواج داری.
اگر صلاح میدونی با مادرت تمام نگرانی وحرفاییکه اینجا زدیدرومطرح کنید واز حستون نسبت به رفتار وحرفاشون بگید.
دوست خوبم شما اگربخوای هم میتونی به وسیله ی ادامه تحصیل البتهبا تمرکز فکری روی هدفت نه اینکه مدام بخوای به حرفا وسرزنش دیگران توجه کنی و هم با سرکار رفتن بیشتر در اجتماع حضورداشته باشی و مورد های ازدواج بیشتریبرات پیش بیاد.
بینید اگر بخواید مدام به نگاه و انتظارات دیگران به خودتونتوجه کنید تبدیل میشید به آدمی منفعل وروز بروز غمگینتر.خودت رو با کاری مشغولکن.ضمنا شما اگرخودتو قبول داشته باشی روی مادرت هم تاثیر میگذاره. شما توی مقطعیخیلی موفق بودی ومادرتون میخوادمثل گذشته موفق وشاد باشید.شما میتونی حتی بدونارشد همین حس رو در خودت زنده کنی.امیدوارم واقع بینانه تر وضعیت خودتون رودر نظربگیرید








علاقه مندی ها (Bookmarks)