همینجوری سردرگم شده بودم دهنم خشک شده بود از هیجان، احساس میکردم دچار اختلال شخصیت شدم، همینجور رو مبل مات ومبهوت نشسته بودم که نفهمیدیم کی خوابم بردکه ناگهان باصدای یه خانم فرم سفید پوش بیدار شدم کی هی صدا میکرد آقا بلند شو وقت داروهاته بلند شو دارو تو بخور، تاکه چشماشو باز کردم دیدم رویه تخت تو بیمارستانم!!! واااااااااای من اینجا چیکار میکنم؟؟؟ کی اومدم اینجا؟؟؟ من چمه؟؟ کی منو آورده اینجا؟؟مغزم هنگ کرد هرچی هم از اون خانمه پرسیدم جریان چیه هیچی نگفت ورفت....







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)