از همه دوستان ممنونم. خوندن نظرات شما ها خیلی آرومم میکنه.حتی اگر خوشایند هم نباشه.
ولی گویا داستان منو نمیدونید.لطفا اول تاپیکم قبل رو بخونید.که لیکن رو هم گذاشتم.
اصلا اون ازدواج نکرده بود که زن بیوه بشه.یا مسله عشقی نبوده که شکست عشقی بخوره.
امروز با دخترخالم که دوستش هست صحبت کردم و گفت به اصراط پدرش حاظر شده محرم بشه و همون روز بعد به اون پسر گفته که قصد ازدواج نداره و فقط بخاطر پدرش شرایط آشنایی بیشتر رو قبول کرده و گویا پسره قبول کرده و گفته باهم توافق نداریم.
محرمیت توی این منطقه ما اینطور نیست که دیگه آزاد باشی. حتی دست به دست هم نمیزنن توی این شرایط. شبیه این مسله رو توی سریال پرده نشین که توی محرم میذاشت رو میشد دید.قضیه برات علی و هاجر.
از یک سال پی تا الان یک مشکلی که برام به وجود اومده اینه که هرکاری میخوام بکنم یک ترسی توی انجامش دارم.که نکنه باز غلط باشه. الان هم احساس اسیر بودن دارم.اما اسیری که نه میتونه فرار کنه و نه اینکه با محیط جدید کنار بیاد.
خانم نفیسه.ممنون از پیامتان. اتفاقا خداروشکر میکنم که تون رو سر راه من قرار داد.و خیلی خوش بحال منه که اینقدر نچندان با ارزش دوسش دارم. اعتقاد قلبی من اینه که دوست داشتنش و زندگی باهاش لیاقتی میخواد که شاید من هنوز ندارم. این لیاقت هم پول و سرمایه و شغل و قیافته وتیپ ... نیست.اگر بود که همون آقا تا جایی که من دیدم صدبرابر بهتر از من بود.
ممنون از همه.منتظر نظراتتان هستم...








علاقه مندی ها (Bookmarks)