ممنون جناب سنگتراشان
خیلی وقت بود می شناختمش، از زمانی که پای من به بدمینتون باز شد
یک سال و نیم پیش دوستم راجب به ازدواج باهاش صحبت کرد، دیگه از اون موقع به بعد خیلی بیشتر در ارتباط بودیم، جای یک خواهر رو برام پر کرده بود. هر چی بیشتر زمان می گذشت احساس اینکه یه خواهر دارم برام بیشتر می شد. یعنی به خاطر رابطه خیلی قوی دوستی من با دوستم باعث شده بوده اینقدر بهم نزدیک باشیم. اما حیف تک دختر خانواده با 26 سال سن خیلی زود رفت
میدونی چی سخته؟ غم از دست رفتنش خیلی سخته اما سخت تر از اون حال و روز دوستم هست، همه اقوام دوستم حتی پدر و مادرش بهم میگن مواظب باش، تنها تو می تونی کنترلش کنی و نذاری وضعش از اینکه هست بدتر بشه
با هیچکس حرف نمیزنه، فقط کافیه یه لحظه تنها بمونیم تا هر چی توی دلش هست رو بگه
من حتی اگر خواب این رو می دیدم که یه روز برم جسد همسر دوستم رو از سردخانه بیارم و زیر تابوتش برم دیوانه می شدم، اما در واقعیت دیدم
من هر چقدر از خوبی های اون بگم کم گفتم. فقط از خدا میخوام در کنار اینکه بهمون صبر بده این قدرت و توانایی رو بهم بده تا بتونم به دوستم کمک کنم به زندگی برگرده







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)