ممنون از همه و ممنون از شما دختربیخیال بخاطر نظر مفیدتون. نگاه شما از یک جنبه ای هستش که یکم با فکر من متفاوته و خیلی مسله رو برام بازتر میکنه. به دلایلی که خودمم گفتم و به دلایلی که همه دوستان گفتن باهاش صحبتی نمیکنم. دیگه یاد گرفتم بگم هرچی قسمت باشه همون میشه.
یک چند روزی تصمیم گرفتم ثانیه به ثانیش رو برای خودم کار داشته باشم.از رفتن بها زبان و بیرون رفتن با دوستان تا باشگاه ورزشی رفتن و تا نصف شب بیرون بودن. در حدی که نخوام شب موقع خواب فکر کنم و یه جورایی اومدم خونه فقط بخوابم. خیلی تجربه ی خوبی بود. یه تصمیم مهم هم گرفتم و مشورت هم کردم که برای ادامه تحصیل برم استرالیا. مدارکم همش آماده هستش و فقط باید ترجمه کنم و بفرستم.اگه به مشکل سربازی نخورم تا دوماه دیگه.
اما احساس میکنم دچار یک مشکل روحی روانی ای هستم. حالت عادی ای ندارم. در طول روز یا حتی در یک ساعت روحیه و احساسم نسبت به انجام کارها تغییر میکنه و یک لحظه میخوام یکاری بکنم و چند لحظ بعد نه.
الان که اومدم دوباره به این سایت اولش با این حس بود که خیلی از ستاره فاصله گرفتم و دارم ازش دورتر میشم اما الان باز دارم بهش نزدیک میشم. این روزا این مسله داره اذیتم میکنه. یجورایی دیگه تکلیفم با خودم روشن نیست.
ممنون میشم باز هم کمکم کنید.








علاقه مندی ها (Bookmarks)