به به مبارکه
من چیزی به ذهنم نمیرسه ... ولی یه خورده حس حسادت به مادر مهدیه سادات داره آزارم میده که خواستم بهتون منتقل کنم 
گذشته از شوخی به نظر من تشریفات رو بذارین کنار و به قول ملودی عزیز اون احساس قلبی تون رو بهش منتقل کنین ...
همین الان خاطره روز تولدم به ذهنم رسید ... قبلا بهتون گفتم ولی یه بار دیگه هم میگم ... همسرم چند شاخه گل گذاشته بود پشت آفتابگیر ماشین و به من گفت صورتم کثیفه توآینه نگاه کن پاکش کن... منم وقتی آفتابگیرو دادم پایین و همه گلها ریخت خیلی سورپرایز شدم... از این روش استفاده کنید .
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)