خواهر خوبم به همدردی خوش امدید . ازدواجتون رو بهتون تبریک میگم . با نظر دوستان موافقم حتما به کمک یک روانشناس روی خودتون کار کنید و اعتماد به نفستون رو به دست بیارید و پرخاشگریتون رو تعدیل کنید . ولی شرایط پدر مادرتون هم سعی کنید درک کنید اگر سعی کنید اینکار رو بکنید درگیریهای شما هم کمتر خواهد شد با توضیحی که از خانواده مادر بزرگتون دادید مشخص میشه که پدر مادرتون به دلیل ترسی که داشتند این همه سخت گیری رو در قبال شما انجام میدند و این فقط به دلیل علاقه ای هست که به شما دارند ولی از راه غلط که از نظر خودشون درسته . مادرت کارهایی رو که وظیفه خودش میدونه به نحو احسن انجام میده و از بیشتر از اون اطلاعی نداره . الان شما یک فرد موفق و تحصیلکرده ای و در صدی از این موفقیت رو مدیون خانواده ات هستی . برادرت درست میگه بعضی از رفتارهای اونها به رفتار خودت برمیگرده .و باز رفتارهای شما به رفتارهای اونها بر میگرده . یعنی یک دور تسلسل معیوب . شما میتونی به کمک مشاور و با اصلاح رفتارهای خودت به اصلاح عکس العملهای اونها هم کمک کنی . مثالی از خودم میزنم منم در دوران مجردی مشکلاتی داشتم . مشکلات من شبیه مشکلات شما نبود ولی باعث از بین رفتن اعتماد به نفسم شده بود . شاید بهتر باشه بگم مشکلاتی که مادرم و پدرم داشتند و باعث ایجادش خواهر برادرهای بزرگترم بودند باعث شده بود نسبت به من کاملا بی توجه باشند . و خیلی هم دوستم داشتند و به زعم خودشون من رو بچه خیلی خوبی میدونستند که کاری به کارشون ندارم و دردسری براشون ایجاد نمیکنم . ولی نمیدونستند که من هم از لحاظ روحی و هم از لحاظ جسمی نیاز به توجهشون دارم . این باعث شده بود که اعتماد به نفسم رو از دست بدم . خودم رو فرد خیلی ضعیفی میدونستم چون مرتبا از طرف خواهر برادر بزرگترم تحقیر میشدم . شاید هم به دلیل حسادتشون بود ولی باعث میشد که ازشون متنفر بشم . حتی زمانی هم که میخواستم ازدواج کنم با حسادت و سنگ اندازیهای اینها مواجه شدم . ولی همسرم مثل یه ناجی مقابلشون ایستاد و کنارشون زد . شاید به همین دلیل عاشقش شدم . چون نشون داد که بی ارزش و ضعیف نیستم و حاضره به خاطر من هر کاری بکنه .








علاقه مندی ها (Bookmarks)