به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 43

Threaded View

  1. #26
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 09 بهمن 95 [ 23:48]
    تاریخ عضویت
    1392-7-15
    محل سکونت
    کره زمین
    نوشته ها
    1,532
    امتیاز
    20,970
    سطح
    91
    Points: 20,970, Level: 91
    Level completed: 24%, Points required for next Level: 380
    Overall activity: 10.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    4,584

    تشکرشده 5,213 در 1,375 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    252
    Array
    ببخشید دیر شد :( امتحان داشتم نتونستم به حرفم سر موعد عمل کنم! :(
    این پست من بود، پستی که پاک شد ولی من بازسازیش کردم:)
    *** **** *** ***** **** *** **** ***

    سلام خانم گل خوبی؟
    من وقت نکردم همه ی تاپیک و بخونم اینطور که اول پستت گفتی مشکلت خاله ات هست، تو همون صفحه اول هم گویا گفتی خاله ات کارهایی که نمیتونه پیش پدر بزرگت انجام بده میاین خونه شما انجام میدهند.

    اولا که طبق تاپیک های قبلیت شما از نظر اطرافیانتون زیاد دختر بزرگ و مستقلی گویا بنظر نمیرسی.

    یعنی شمارو بعنوان یک بزرگتر قبول ندارند پس نمیتونی مستقیم کاری انجام بدی.یعنی اگه مستقیم هم کاری انجام بدی، نتیجه نمیگیری هیچ، تازه وجهه خودت و الکی جلوی بقیه خراب کردی.


    بنابراین شما تنها کاری که میتونید بکنید تغییر نظر مادرتون هست و هم نظر کردن ایشون با خودتون.
    اینکارو با تحکم و لجبازی هم نمیتونی انجام بدی.چون تا حدودی، چند روزی بحرفت میکنند دوباره کلید میدهند و باقی ماجرا
    پس ایشون باید قلبا با شما ام نظر بشند، البته گویا مادرتون هم قلبا هم نظر هستن منتها جرات اقدام در جهت نظرشون ندارند، فکر میکنم بتونم حدس بزنم، در ادامه برایت توضیح دادم.اگه حدسم درست باشه، راه حلش بدین صورت هست :
    .



    برای اینکار بنظر من اول با مامانت خیلی آروم بدون تنش و تحکم صحبت کن.

    من یک مثال برات میزنم :

    مثلا یروز برو بیرون برای مامانت یک شاخه گل رز بگیر، بعدشم بیا بهشون تقدیم کن.
    با یک جمله ی قشنگ.
    مثلا بگو:

    **تقدیم به مامان یکی دونه خودم که تو دنیا تکه، ** یا جمله ای با بار تمام احساسی مشابه همین، بعدشم بغلشون کن و بوسشون کن.بگو * خیلی دوستشون دارید *

    ببریشون یک جا بشینن و بگو امروز خودم میخوام آشپزی کنم.
    یک غذای خوشمزه که مامانت دوست داره درست کن و با سلیقه میز و بچین ، بعدشم خودت برو سراغ مامانت و بیارنشون سر میز.
    میتونید حتی برنامه های دیگه ای هم بچینید مثه بیرون رفتن، مثلا یکبار غذایی درست کنید و بگید میخواهم بریم امروز و بیرون غذا بخوریم.

    یا باهم برید سینما، کوه و....

    همش یجورایی وانمود کنید که خیلی دوست دارید دونفره وقت بگذرانید، اگه زمانیکه برنامه ریزی کردید و خاله تان هم تقاضا کردن همراهیتون کنند .

    دست مامانیتو بگیر و نه بحالت تحکم بحالت لوس دختروته خودمون، بگو * نه خاله جون بذار امروز و تنهایی بریم دوست دارم با مامانم تنها وقت بگذرونم. و دونفره بریم *
    امروز دختر و مامان باهم میخواهند برند بیرون، بعدشم به مامانت نگا کن و بحالتی که دوست داری مادرت هم تاییدت کنند، بهشون بگو مگه نه مامان جون شما هگ همین و میخواین؟

    اگه قبول کردن که هیچی،خودتو خیلی ذوق زده و خوشحال نشون بده.
    اگه قبول نکردن و بالاخره خاله تون هم باهاتون همراهی کردن، برعکس خودتو ناراحت نشون بده، اما بگو باشه قبوله، ولی من خیلی دوست داشتم امروز مستقلانه من و مامانم بدون وابستگی به شخص دیگه ای از اعضای فامیل میرفتیم بیرون، مثله همه ی خانواده های دوستم که با پدر و مادر و خواهر و برادرشون برنامه تفریحی میچینند.
    **** ***** ***** ***** ****** *****
    ببین اینارو گفتم که درواقع به مامانت ثابت کنی تنها نیستند میتونند وقت آزادشون و با شما که دخترشون هستید بگذرونند.و لازم نیست همش نگران یک هم صحبت باشند.
    چون من احساس میکنم، شما مادرتون و تنها گذاشتید و زیاد وقتی و برای ایشون اختصاص نمیدید برای همین هم با اینکه حرفتون و قبول دارند و دوست ندارند از این وضعیت خسته درست مثله شما خسته شده اند و واقعا استقلالتون زیر سوال بره، اما نمیتونند مطابق خواسته خودشون و شما رفتار کنند، چون با خودشون میگند اگه همین ها هم نباشند و از من دلخور بشند، یا خدایی نکرده من کاری و ناخواسته یا خواسته انجام دهند که دلخور بشوند اونوقت من چکار کنم؟


    تنها میشم، دخترم که دیر یا زود ازدواج میکنه و میره، الانم که تفریحات و دوستان خاص خودشو داره،برای همینه که مجبورند یک جورایی به خانواده اشون با کلید دادن یا دادن برخی هزینه ها یکجورایی باج بدهند تا تنهاشون نذارند چون بهشون نیاز دارند.

    البته شما هم باید کمی به مادرتون حق بدهید زمانیکه شما ازدواج کنید، و درگیر زندگیتون شوید مادرتون خیلی تنها میشوند، برای همین یک جورایی به حضور خواهراشون و فامیلشون نیاز دارند.
    بنابراین به هیچ عنوان سعی نکنید یوقتی مادرتون و مجبور کنید که با تحکم و دلخوری و ناراحتی، خانوادشون و از خودشون دور کنند. چون اینطوری ایشون در آینده بیش از پیش تنها خواهند شد. پس کمی سعی کنید * متعادل * رفتار کنید.


    ******************************
    بنابراین بنظرم بعد از چند ماهی که اینگونه رفتار کردید و به مادرتون ثابت کردید، ایشون براتون خیلی مهم هستند و تنهاشون نخواهید گذاشت.و بنابراین لازم نیست برای پر کردن اوقات فراغتشان حتما بکسی باج بدهند.

    اونوقت که ایشون جرات اینو پیدا خواهند کرد که جلوی استقلال از دست رفته و بگیرند.
    چون میدونند تنها نیستند و دخترشون هم باهاشون هست، میدونند که دخترشون فقط برای خودش نیست که دنبال استقلال هست، درحال حاضر آزادی و استقلال هردوست که زیر سوال رفته!
    و درحال حآضر دخترشون برای باهم بودن دنبال استقلال بیشتر هست.

    *** **** *** ***** **** *** **** ***
    میتونی یروز بشینی با مامانت صحبت کنی و بگی :

    مامان جون میدونم شما تنهایی، و ما دوتا کسی و جز خودمون و خانواده شما نداریم و...
    اما یک نگاهی به اطرافمون بنداز ما اصلا از خودمون استقلالی نداریم ،ما اصلا اختیار دار خونه ی خومون هم نیستیم، حتی همین الان که دارم با شما صحبت میکنم، نمیتونم مطمعن باشم که حرفام آیا میتونم تموم کنم یا نه! چون میترسم الان یکی بی خبر کلید بندازه بیاد خونه و من نتونم حرفام و با مامان عزیزم تمام کنم .


    اگه من دارم برنامه ی مورد علاقه ام و نگاه میکنم مطمعن نیستم، که آیا میتونم تا آخر ببینمش یا نه.
    چون هر لحظه یکی ممکنه کلید بندازه و بیاد تو و نذاره من برنامه ام و تا آخر بیینم.
    من اگه بخواهم یروز تنها باشم نمیتونم چون یکی کلید میندازه و میاد خونه ام و اجازه نمیده اون زمان تنها باشم، در اینجا نه تنها، تنهایی من بلکه استقلال من در زندگی شخصیم کاملا میره زیر سوال!

    یا اگه یروز دوست داشته باشم دوستام و دعوت کنم خونه ی خودمون، نمیتونم چون ممکنه یکی ناراحت بشه، یکی که تو این خونه زندگی نمیکنه! اما در برنامه ریزی ما جهت مهمون اومدن و نیومدن دخالت میکنند.
    اصلا نمیتونیم کسی و دعوت کنیم چون همون لحظه باید نگران این باشیم که کی الان قراره کلید بندازه و بیاد خونه!

    چرا واقعا این حق ها و باید خودتون و دخترتون سلب کنید؟

    درسته پدرم کنارم نیستن اما یک مادر دارم که هم برایم مادری کرده هم پدری.
    آخرش هم بهشون بگو این حرفا همشون،فقط جنبه درد و دل داشت همین:)

    درد و دل یک دختر با مامانیش، سوتفاهم هم نشه، من تمام افراد فامیلم و دوست دارم و بهشون احترام میذارم، ولی دوست دارم همونطور که من به شخصیت و زندگی شخصی و حریم خصوصیشون احترام میذارم اونها هم همینگونه باشند. فقط میخوام به زندگی شخصی من و حریم خصوصی من بعنوان یک انسان احترام بذارند، همین

    *** **** *** ***** **** *** **** ***
    بنظر م یک مادر و خیلی و خوب میشه تحت تاثیر قرار داد فقط باید کمی سیاست بخرج بدی و بدونی چی باید بگی.باید اینقدر بهشون اعتبار بدی تا بدونند این ها از نظر شما وظیفه اشون نیست بلکه لطفشون و میرسونه و اجباری به انجامش ندارن فقط داری ازشون خیلی مودبانه درخواست میکنی.بنظر من که اگه بدونی با مادرت چطوری باید صحبت کنی خیلی خوب میتونی نتیجه بگیری :)

    *** **** *** ***** **** *** **** ***
    مثلا میتونی هم اینطوری بهشون بگی یعنی یجورایی حس مسولیت پذیری و سرپرستی یک خانواده و در ایشون بیدار کنی.
    *** **** *** **** *** **** ***
    بگو خیلی دوست دارم تو این مسله هم برایم بزرگی کنید و حق و حقوقم و دوباره بهم برگردونید، دوست دارم همانگونه که نذاشتید در زندگیم تاحالا کمبود پدر و احساس کنم میخواهم در این مسله هم کمکم کنید .
    من الان احساس میکنم محکوم به تحمل هر شرایطی هستم چون پدرم در کنار نیست .دوست دارم شما بعنوان بزرگ خانوادمون ثابت کنید که اینطور نیست.

    *** **** *** **** *** **** ***

    امیدوارم روی مادرتون تاثیر مثبت داشته باشه ولی بنظرم اگه بتونی واقعا به مادرتون ثابت کنید که همیشه بفکرشون هستید و در حال حاضر هم نگران استقلال زندگی هردوتون هستید بتونی نتیجه بهتری نسبت به عوض کردن قفل و دعوا و قهر و لجبازی با خالتون بگیری.:)

    موفق باشی.
    **برخی آدم ها درست مثله بادبادکهای دنیای کودکیم هستند،
    فقط یه یک دلیل از مسیر زندگیم رد میشند، تا به من درسهایی بیاموزند
    که اگر می ماندند؛ شاید هیچوقت
    یاد نمیگرفتم .....! **

    ویرایش توسط دختر بیخیال : سه شنبه 23 دی 93 در ساعت 21:43

  2. 2 کاربر از پست مفید دختر بیخیال تشکرکرده اند .

    asal2013 (چهارشنبه 24 دی 93), واحد (چهارشنبه 24 دی 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:56 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.