انقدر کارای بچه داری با درس خوندن سخته که دیگه جا برای خوشی ها تو زندگیم نمونده
مخصوصآ که ماذر شوهرم خیلی اوایل زایمانم اذیتم کرد و کلا هر کاری که شوهرم و حتی خانوادم می کردند حسودیش می شد و شوهرم رو علیه من و خانوادم تحریک می کرد
شوهرم اصلا دهن بین نبود ولی انقدر که بدگویی من و خانوادم رو پیشش کردند که از چشش افتادیم . مخصوصآ خانوادم. این که برم و اونجا بمونم از دور که نگاه می کنی پیشنهاد خوبیه ولی من تازه تازه خودم رو جمع و جور کردم . همش به این فکر می کردم تا روزی که تو دنیایی نفس می کشم که مادرش هم هست زندگیم تلخه تلخه
مادرش خیلی زرنگه هیچ وقت نمی گه که نیاین ولی عملا اونجا نمی تونم درس بخونم چون اصلا از بچه نگهداری نمی کنه و فقط اداش رو در میاره و کلا همشون رو اعصابند
منم اعصابم بعد زایمان خیلی ضعیف شده اصلآ تحملشون رو ندارم
و اوایل که هنوز دانشگاه نمی رفتم و مامانم خیلی کمکم می کرد همش به شوشو می گفت :
منم به دخترم کمک می کردم . همه این کارو می کنند. در صورتی که دروغ می گه بیچاره خواهر شوهرم خودش تنهایی از بچش نگهداری کرده
الانم که درس می خونم میگه خوب نخونه
حالا که می خونه باید مامانش جورش رو بکشه و .......
الان امکانش رو نداریم پرستار بگیریم و اگر هم بگیریم مامانش خودش رو خفه می کنه و مطمینم هر روز دعوا داریم
دلم خیلی گرفته
منم دوس دارم سر خونه زندگیم باشم
اگه مامانم هم بیاد خونمون بدتر گیر می ده که یهو از جیب پسرش چیزی کم نشه
الان که من انجام خیالشون راحته که خرجمون افتاده سر بابام
با اینکه شوهرم خیلی لارجه ولی خونوادش خیلی خسیسند و شوهرمم اصلا یه بار هم ندیدم که اینجا اومدنی یه چیزی بگیره و دست خالی نیاد

- - - Updated - - -

من با مدرک لیسانسم 3 سال کار کردم ولی اصلا کارم رو دوس نداشتم
بعد 4 سال فارغ التحصلی خیلی برا کنکور تلاش کردم تا قبول شدم و رشتمم عوض کردم و الان نمی تونم بی خیال درسم بشم
چون می خوام کار کنم و خیلی زحمت کشیدم
درسام خیلی سختند و اجوریه که هر روز حداقل روزی 4 ساعت باید مفید بخونم
وضعیت زندگیم هم جوری نیست که اصلا نتونم پرستار بگیرم
بیشتر از مامانش و دخالتاش می ترسم
هر چند من هر چقدرم که برا زندگیم تلاش کنم در نظر اونها بدم