ممنون که به تاپیک من سرزدید در جواب سوالات دوستان توضیحات بیشتری میدم ولی اگه باز هم کافی نبود خواهش میکنم سوال بفرمایید من واقعابه کمک احتیاج دارم
من 35 و شوهرم 38 ساله هستند ، اختلافات ما بیشتر سر موضوعات خانواده ایشان هست مثل خیلی از خانواده های ایرانی ، توی مراسم ها و دعوتها روزهای خاص مثل عید شب یلدا ماه رمضان و ... همه اش اعصاب خوردی داریم البته بیشتر مواقع من با کنترل اوضاع اجازه ندیدم شوهرم دعوا راه بندازه یعنی بهش فرصت دعوا ندیدم ولی همیشه تو روزهای خاص عصبی و ناراحت هست و فقط به این فکر میکنه که مبادا یک وقت سرش کلاه بره و به خانواده و فامیل یک توجه کوچک بکنه ولی برای من اصلا این چیزها مهم نیست و بیشتر وقتها با جملاتی مثل هرجور دوست هر طور راحتی یا هر طور که تو میخوای یا برای من فرقی نمیکنه کجا بریم نمیزاره دعوا راه بندازه حتی خودم پیشنهاد میکنم بریم خونه مامانش ولی متاسفانه خانواده همسرم آدمهای خسیس هستند و خودشون یک بهانه میان که ما نریم اونجا و همسرم عصبی میشه مثلا همین شب یلدا من از چند روز پیش گفتم بریم خونه مامانت شوهرم هم خوشحال بود ولی مامانش گفت ما یلدا نمیگیریم و مامان من هم شب یلدا مهمون داشت مارو هم دعوت کرد ولی شوهرم گفت من نمیرم ، و در مورد اینکه چرا شوهرم نفرینش میگیره این هست که با همسر خدابيامرز هم همین مشکلات رو داشتن که الان با من دارن و میگن چون من و خانواده ام نفرینش کردیم جوون مرگ شد حتی پدر شوهرم میگه اگه طلاقش میدادیم باید مهریه میدادیم حالا که مرده مهریه هم ندادیم واز دستش راحت شدیم، حتی پدرشوهرم سر قبر هم نمیره و حتی الان هم پشت سر مرده نفرین میکنه در ضمن باید بگم پدرشوهرم دیالیزی هستن و با پول دیه اون خدابيامرز در حال تدارک کلیه برای ایشان هستند البته خودشون وضع مالی خوبی دارن ، من سه ماه پیش عمل جراحی شدم و الان هم دردها و عوارض بعد از جراحی دارم و شوهرم میگه من نفرینت کردم و تو با خانواده من خوب نبودی برای همین هیچ وقت خنده به روت نماید و همیشه باید درد بکشی، وچون کلا خانوادگی معتقد هستن عروس قبلی بخاطر بدی رفتارش دچار عذاب الهی شده و مرده شوهرم میگه تو هم مثل اون هستی و تو رو هم میزارم تو قبر، من اصلا باخانواده همسرم تا حالا مشکلی نداشتم البته هیچ وقت اعتراض نمیکنم و هیچ توقعی ندارم، ولی توقعات اونها زیاده حتی به نحوه سلام دادن و روبوسی کردنم ایراد میگیرند البته نه تو روی خودم بلکه به همسرم میگن، من هر هفته میرم خونه شون ولی اونها خونه ما نمیان ، وقتی خم دعوت میکنم میگن ما راضی به زحمت نیستیم و نمی اییم ، بعد من و همسرم چند بار زنگ میزنیم خواهش میکنیم و اصرار میکنیم با اکراه میان و خوش میگزره ولی بعد شوهرم میگه تو انقدر بدی که خانواده ام دوست ندارن بیان خونه ما وقتی دعوت نمیکنم و میگم خونه خودشون هر وقت دوست داشتند تشریف بیان شوهرم میگه تو لیاقت نداری دعوت کنی و اصلا دوست نداری خانواده ام بیان
خلاصه اینکه برای هر چیزی یک حرفی داره
و جالب اینکه با همسر خدابيامرزشون هم همین مشکل رو داشتن طوری که ما تازه ازدواج کرده بودیم تو کل فامیلتون همه میگفتید همسر اولش دوست نداشت اینها برن خونه شون من هم اول باورم میشه ولی حالا میدونم که اون بیچاره هم مثل من گرفتار ذهنیت منفی اینها بوده