ممنون از دوستان.
براش مثال زدم همون لحظه که اگه من همینو بخوام چی.اما میگه ذات زن و مرد فرق داره.تو وقتی عاشق منی نمیشه از یه مرد دیگه هم خوشت بیاد چون این ذات تو نیست.اما ذات مردا فرق داره.تو ما مردها رو نمیشناسی
آقایون واقعا؟!!!
من هم از اون موقع فقط سکوت کردم...
الان مساله دوستم نیست.دوستم هم اهل این مسایل نیست و کلا زن مستقلی بوده توی این دوسال.مساله نگرش و دیدگاه همسرمه.خب این نشه یکی دیگه.خیلی ضعیف النفسه به نظرم.به خودش اجازه میده به راحتی تحریک شه خب شده دیگه...طبیعیه!!!.الانم که همش به فکر دوست منه.جالبه میگه فقط واسه نزدیکی و تحریکه.تحریک هم شدم تا حالا اومدم خودمو با تو تخلیه کردم!فکر کنید با تصور شخص یا اشخاص دیگه.میگه پس کار بدی نیست و این چیزا عادیه و زن گرفتن هم برای همینه.
حالا هم که میگه دوستت برام الان جذابیت داره اگه یه مدت باهاش باشم چون عاشقش نیستم از سرم میفته!!!چون عاشق تو هستم!!!
ببینید
الان اصلا قضیه دوستم نیست
قضیه دید گاه این آقاست که به راحتی میتونه از همه چی لذتشو ببره خیال پردازیشو بکنه نقطه ی اخرش هم میشم من
بله این خیلی گناهه که از زن نامحرمی پیش مرد متاهل تعریف کنی و کنجکاوش کنی
من انتخاب شوهرم بودم.اما قبل از اینکه رسما بیان خونمون مامانشو فرستاد مدرسه ای که من توش کار میکردم.بعد از شیفت صبح من و دو تا از همکارهای مجردم داخل نماز خونه بودیم و مقنعه ها رو در اورده بودیم که مادر همسرم اومد اونجا.بعد تلفنی به شوهرم گفته بود من دوستاشو پسندیدم.باید بدون حجاب ببینیشون و راجع بهشون نظر بدی!فلانی خوشگلتر بود و این شکلی بود و واسش تعریف کرده بود.من مونده بودم.خواستم جواب رد بدم گفتم مامانتون کس دیگرو پسند کردن مشکلی نیست.که اصرار کردن.اما به وضوح میدیدم نظر شوهرم کمی راجع به ظاهر من عوض شده.همیشه میگفت زیباترینی بین دوستان و همکارات.اما اینبار میگفت دوستات خوبن اما برای من مهم نیست.یعنی این حرف روش تاثیر گذاشته بود و مادر شوهرم انقدر بی درایته.
از اول هم عشق اتشینی نداشتم.حالا هم کامل سرد شدم.اصلا هم هدفم برگردوندن مردی با همچین دیدگاهی نیست.چه طور میتونم حرفاشو نادیده بگیرم.یادمه اوایل عقدمون خیلی زیادی احساس صمیمیت با من میکردو هر چی هر جا میشنید بهم میگفت.مثلا میگفت من خانم فلانی رو میخوام!!!!منم باهاش برخورد کردم که این چیزا چیه میکی و گفت چند تا از پسرامون گفتن منم شنیدم به تو گفتم و منظوری ندارم!تا مدتها داشتم با ارامش بهش یاد میدادم شوخیهای جمع پسرونتون برای خودتونه.در ثانی تو دیگه متاهلی نگذار هز حرفی رو جلوت بزنن یا توی هر جمعی نباش.که البته بهتر شد.اما حالا که صراحتا اینو ازم خواسته
تمام حرفا رو از قبل مرور میکنم میبینم کلا دیدگاه های ما راجع به زن و مرد و زندگی جداست.چی کار کنم؟نگید باهاش مهربون باشم.نه نمیشه.
تو این چند روز چندین بار طرفم اومده.من فقط به چشماش زل زدم بدون اینکه چیزی بگم یا حتی گریه کنم.فقط نگاه ...حتی حرفم نیومد...البته با نگاهم هزار تا حرف دارم که نمیدونم از کدومش بگم.ترجیح میدم سکوت کنم چون حرف هم بی فایدست .سی چهل ثانیه به چشمام زل میزنه یکم حرف میزنه بعد که میبینه مثل مجسمه سردم گریش میگیره.میگه دوستم داره.اما تازه فهمیدم تعریف ما از دوست داشتن زمین تا اسمونه.کمکم کنید.میخوام فقط برم.میخوام قردا چمدونامو ببندم فقط برم جایی که کسی نباشه.دلم نمیخواد واسه کسی توضیح بدم چی شده.چی کار کنم؟؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)