سلام من تمام مطالبیو که نوشتید خوندم.با اینکه چند تا تاپیک داشتید اما تو تمام اونها نمیشه یه جمعبندیه کلی از مشکلتون کرد.اما بنظرم تا حدود زیادی مشکلاتتون به رفتارهای شما برمیگرده.شما حتی تو نوشته هاتونم اشفته هستید اونقد که باید چندبار خونده تا متوجه منظورتون شد.وقتی شوهرتون عصبانی هست سکوت کنید.وبعد تو ارامش دلخوریتون و دیدگاهاتونو مطرح کنید.گاهی اوقات خودمون میدونیم که حرفی رو که داریم میزنیم طرف مقابل رو ناراحت میکنه اما بازم ادامه میدیم.توقف کنید.هیچی نگید بزارید اروم شه.تا از کتک جلوگیری شه.من احساس میکنم شما هیچوقت خانواده شوهرتونو نپذیرفتید و اون هم این موضوع رو متوجه شده و از شما فاصله گرفته.ببینید بهتون با اطمینان کامل میدم همه مادر شوهر ها همینند اما رفتار شما این وسط خیلی مهمه.اگه به شوهرتون این اطمینان رو میدادید که خانوادش رو دوس دارید مطمین باشید وضعیتتون الان این نبود نهایتش 2 3 سال اونطور که اونا میخان رفتار میکنید اما بعد میشه هر چی شما بگید.مادر شوهر من تا دلتون بخاد تو زندگی من دخالت کرد و رفتار مناسبی با من نداشت اما هیچوقت باهاش بد رفتار نکردم هیچوقت پشت سرش حرف نزدم در صورتی که قلبا ازش ناراحت میشدم چون همیشه بین من و شوهرم فاصله مینداخت.مادرن هیچ کاریشم نمیشه کرد فک میکنن ماها اومدیم و پسرشونو ازشون دزدیدیم.تو باید خیالشونو راحت میکردی که نه اینطور نیست.سخته اما با برنامه پیش برو.الان برای من بعد اینهمه مدت همه چی بهترشده.اسم هرچیو میارم مادرشوهرم برام میخره اول اینطوری نبود همه چیزارم واس شوهرم میخرید.اما الان نه.نمیگم عالی شدن اما خیلی بهتر شدن.یکم زنونه باش.بزار شوهرت یکم ریاست کنه تا دل خوش بشه.بزار تصمیمارو اون بگیره بعد کم کم تو میشی همه کاره.اما این هماهنگ شدن نباید طوری باشه که متوجه بشه قلبا راضی نیستی یجورایی باید تاییدش کنی.یجاهایی هم گه اصلا موافقش نیستی بگو اره این نظرت خیلی خوبه یا این خیلی ایده خوبیه اما فک نمیکنی مثلا فلان قسمتش اینطوری باشه بهتره.اونوقت خودت میبینی نتیجشو.اشفته باش.اشفتگیتو اون متوجه میشه.در مورد مشکلت یکم جزیی تر بگو.من واقعا هنوز متوجه نشدم دعواهای شما سر چی هست.یکم بیشتر توضیح بده اگه میتونی








علاقه مندی ها (Bookmarks)